در سوگ ِ او . . .

از قبیله ی خاک بود و خیره به چشمهای آیینه ... خودش را نمی دید اما ! :
 - چرا اینقدر غبار گرفته ای آینه ؟ چرا سیاه پوشیده ای ؟!
- آینه لب می گزید !
- پس کجاست تصویرم ؟! آینه ! منم ، فرزند ِ آدم !
- آینه بغض می کرد ... از خودش می پرسید هابیل؟! یا قابیل؟!
- آهای با توام آینه! "فراموش" کرده ای کارت را ... تو باید مرا نشان بدهی ... خلیفه ی خدا روی زمین ...مـــــــــــــــــــــــــَن ...
- آینه چشم هم گذاشته بود ... داشت داغ هایش را می شمرد : فراموشی! خلیفه! خدا ... خدا ... خدا ...
- آهای آینه تو را چه شده ؟! ...اصلاً عادت کرده ای ... هوس عصیانت به سر زده ...
- آینه زمزمه می کرد : عادت !... هوس ...عصیان !
- آهای زنگاری ... آهای کدورتِ مات ... باید شکست تو را ...
- آینه دندان روی جگر گذاشته بود ... باید شکست !!
- می دانم مظلوم گیرآورده ای آینه !!

 آینه لب گزید ... محکم و محکم تر ... خون ِ جگر بود که از گوشه ی لبش، قطره قطره می چکید روی خـاک ... بغــض در گلوی آینه جابجا شد ... بالاتر آمد ... گلویـــش را پر کرد ... آینه یکسر آه شد ؛ مظلوم ... مظلوم ... مظلــــــــــــــوم ...

فریاد زد:

ای فرزندِ  آدم ! جانشین ِ خدا روی زمین !!! غبار از من نیست ... این تویی که دلت غبار گرفته ... این تویی که  گَرد فراموشی نشسته بر قلبت ، که اگر نه ، حالا همه ی ثانیه ها را سیاهپوش می کردی ... فراموش کرده ای قرنها پیش ، جگــر ِ "جگرگوشه ی فاطمه" از زهر سوخت ؟!! و تا همین حالا دل ِ خاندان ِ علی ... فراموش کرده ای امروز ، سالگرد ِ یتیمی ِ پدر ِ مهدی (عج) ست؟!! نمیدانی این آسمان که گرفته ، هم بغض است با علی و این گل ها که سر بر زانو گذاشته ، هم دردند با مهدی ؟!! نمی بینی این ابرها که می گریند، هم ناله اند با فاطمه ؟!!! از یاد برده ای که "مظلومیت در خاندان ِ علی ، ارثی ست"؟!!! تو از خاکی ... چرا این همه سنگ شدی ؟؟!!! مگر نه اینکه هر وقت قصه ی علی را می شنیدی ، باورت نمی آمد آن همه مظلومیت ؟ مگر نه اینکه هر وقت روضه ی در و دیوار می خواندند ، آب می شدی ؟ مگر ادعایت نمی شد "اگر من بودم نمی گذاشتم ...."؟!! مگر علی بن محمّد پسر همان علی و فاطمه نیست ؟؟ چرا این همه غربتش را تاب می آوری ؟!!! چرا می گذاری "یادش" را ، "نامش" را بگذارند بین در و دیوار ؟!!! مگر نمی گفتی سرت پر است از شور ِ انتظار ، از شوق ِ لحظه ی دیدار ؟! این بود ؟!! چطور دل ِ مولایت را تسلی نمی دهی ؟!! چرا او اشک می ریزد و تو .... کجاست آن مردانگی که بشود قوّت ِ قلب ِ فاطمه ؟!! چه شد آن اشک ها که مرهم شوند روی زخم های ِ دل ِ یوسف فاطمه ... چشمانت را ببند ؛ "مهدی " را میان ِ کوچه های غریب و گرفته ی سامرّا ببین ... شال ِ عزایش را بین ... شانه های لرزانش را ببین ... ببین سر روی زانو گذاشته ... به یاد ِ آن روزی که جدّش پیاده بین همین کوچه ها می رفت و "دعاءِ المظلوم علی الظالم" می خواند ... به یاد ِ روزهای تنهایی ِ پدربزرگ ِ جوانش !!!... به یاد ِ شبی که از سر ِ سجاده او را بردند ... به یاد ِ زندان و زهر و ...

 

من غبار نگرفته ام خاک !! تو، آسمـانت کم رنگ شده ... تو با آینــــه ها غریبـــی می کنی ...

 

 

غم.نوشت :

 هر روز یک "قَمَر" ، غمِ غربت به روی دوش ؛

 امـروز نوبت ِ "دهمــین" مـاه پاره است . .

 

منبع: http://www.az-ba-ta.blogfa.com/post-29.aspx

 

امام هادی علیه السلام

أُذکر حَسراتِ الَتفرِیطِ بِأخذِ تَقدِیم الحَزم
افسوس کوتاهی کارهای گذشته را با تلاش در آینده جبران کنید.
تحف العقول، ص 512/ مسند الامام الهادی، ص 304

 

 

 

 

امام هادى(سلام الله علیه):

مَن أطاعَ الخالِقَ لَم يُبالِ سَخَطَ المَخلوقينَ.

كسى كه از خدا اطاعت مى‏كند، از خشم مردم باكى ندارد.

بحارالأنوار - ج 71 - ص 182

 

تقدیم به آستان مقدس امام هادی (ع)

سلام بر تو ای فرزند پیامبر(ص)، ای منزلگاه فرشتگان الهی و ای خزانه دار علم. سلام بر تو ای پیشوای دهم شیعیان. سلام بر تو ای دهمین نور هدایت و امامت. سلام بر تو ای امام هدایت گر و چراغ تاریکی ها و ای پرچمدار پرهیزگاری. سلام خدا و فرشتگانش بر تو باد.

 

شهادت امام هادی (ع) به تمام شیعیان برحقش تسلیت باد

امروز زمین آغوش گشوده است تا بار دیگر انسان پاکی از سلاله خاندان پیامبر(ص) را در خود جای دهد و او را به حیاتی برتر از این دنیای دون و در کنار اولیا و انبیا نوید دهد. شهادت جانگداز آن امام همام، امام علی النقی(ع) را به عموم شیعیان جهان تسلیت می گوییم.

اَلسَّلامُ عَلَى الدُّعاةِ اِلَى اللّهِ

حضرت امام هادی(ع) در زیارت جامعه کبیره نوع ارتباط شیعیان واقعی با ائمه هدی را این‌گونه برشمرده‌اند و ای کاش ما این‌گونه باشیم:

اُشْهِدُ اللَّهَ وَاُشْهِدُکُمْ اَنّى مُؤْمِنٌ بِکُمْ وَبِما آمَنْتُمْ بِهِ
گواه گیرم خدا را و گواه گیرم شما را که من ایمان دارم به شما و بدانچه شما بدان ایمان دارید
کافِرٌ بَعَدُوِّکُمْ وَبِما کَفَرْتُمْ بِهِ مُسْتَبْصِرٌ بِشَاْنِکُمْ وَبِضَلالَةِ مَنْ
و کافرم نسبت به دشمن شما و بدانچه شما انکار آن را کردید بینایم به مقام شما و به گمراهى آنکه
خالَفَکُمْ مُوالٍ لَکُمْ وَلاَِوْلِیاَّئِکُمْ مُبْغِضٌ لاَِعْداَّئِکُمْ وَمُعادٍ لَهُمْ سِلْمٌ
با شما مخالفت کرد دوست دار شما و (دوستدار) دوستان شمایم و بغض دشمنانتان را در دل دارم و دشمن آنهایم صلحم
لِمَنْ سالَمَکُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ مُحَقِّقٌ لِما حَقَّقْتُمْ مُبْطِلٌ لِما
با هر که با شما صلح کند و در جنگم با هرکس که با شما در جنگ است حق مى دانم آنچه را شما حق دانستید و باطل دانم
اَبْطَلْتُمْ مُطیعٌ لَکُمْ عارِفٌ بِحَقِّکُمْ مُقِرُّ بِفَضْلِکُمْ مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِکُمْ
آنچه را شما باطل دانستید پیرو شمایم عارف به حق شمایم اقرار به برترى شما دارم بار علم دانش شما را تحمل کنم
مُحْتَجِبٌ بِذِمَّتِکُمْ مُعْتَرِفٌ بِکُمْ مُؤْمِنٌ بِاِیابِکُمْ مُصَدِّقٌ بِرَجْعَتِکُمْ
و از مهالک در پرده عهد و امان شما روم به شما (وحقتان ) اعتراف دارم و به بازگشتتان ایمان دارم و رجعت شما را تصدیق دارم
مُنْتَظِرٌ لاَِمْرِکُمْ مُرْتَقِبٌ لِدَوْلَتِکُمْ آخِذٌبِقَوْلِکُمْ عامِلٌ بِاَمْرِکُمْ
و چشم براه فرمان شما و منتظر دولت شمایم گفتارتان را بگیرم و دستورتان را انجام دهم
مُسْتَجیرٌ بِکُمْ زاَّئِرٌ لَکُمْ لاَّئِذٌ ع اَّئِذٌ بِقُبُورِکُمْ مُسْتَشْفِعٌ اِلَى اللَّهِ
و به شما پناه جویم و شما را زیارت کنم و به قبرهاى شما پناه آرم و شما را بدرگاه خداى
عَزَّوَجَلَّ بِکُمْ وَمُتَقَرِّبٌ بِکُمْ اِلَیْهِ وَمُقَدِّمُکُمْ اَمامَ طَلِبَتى وَحَواَّئِجى
عزوجل شفیع آرم و بوسیله شما به پیشگاهش تقرب جویم و شما را در پیش روى خواسته و حاجات
وَاِرادَتى فى کُلِّ اَحْوالى وَاُمُورى مُؤْمِنٌ بِسِرِّکُمْ وَعَلانِیَتِکُمْ
و اراده ام قرار دهم در همه حالات و کارهایم ، ایمان دارم به نهان شما و آشکارتان

وَشاهِدِکُمْ وَغاَّئِبِکُمْ وَاَوَّلِکُمْ وَآخِرِکُمْ وَمُفَوِّضٌ فى ذلِکَ کُلِّهِ اِلَیْکُمْ
و حاضرتان و غائبتان و اول و آخرتان و در این باره کار را به خودتان وامى گذارم (و هیچگونه ایرادى به کارهاى شما ندارم )
وَمُسَلِّمٌ فیهِ مَعَکُمْ وَقَلْبى لَکُمْ مُسَلِّمٌ وَرَاْیى لَکُمْ تَبَعٌ وَنُصْرَتى
و تسلیم شمایم و دلم نیز تسلیم شما است و راءى من نیز تابع (راى ) شما است و یاریم
لَکُمْ مُعَدَّةٌ حَتّى یُحْیِىَ اللَّهُ تَعالى دینَهُ بِکُمْ وَیَرُدَّکُمْ فى اَیّامِهِ
برایتان آماده است تا آنکه خداى تعالى دینش را بوسیله شما زنده کند و دوباره بازگرداند شما را در روزها (ى حکومت ) خود
وَیُظْهِرَکُمْ لِعَدْلِهِ وَیُمَکِّنَکُمْ فى اَرْضِهِ فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لامَعَ غَیْرِکُمْ
و آشکارتان سازد براى عدل خود و پابرجایتان کند در روى زمینش ، پس با شما باشم با شما نه با غیر شما
آمَنْتُ بِکُمْ وَتَوَلَّیْتُ آخِرَکُمْ بِما تَوَلَّیْتُ بِهِ اَوَّلَکُمْ وَبَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ
و ایمان دارم به شما و دوست دارم آخرین فرد شما را به همان دلیل که دوست دارم اولین شخص شما را و بیزارى جویم به
عَزَّوَجَلَّ مِنْ اَعْداَّئِکُمْ وَمِنَ الْجِبْتِ وَالطّاغُوتِ وَالشَّیاطینِ
پیشگاه خداى عزوجل از دشمنانتان و از جبت و طاغوت (خلفاى ناحق ) و شیاطین

وَحِزْبِهِمُ الظّالِمینَ لَکُمْ وَالْجاحِدینَلِحَقِّکُمْ وَالْمارِقینَ مِنْ وِلایَتِکُمْ
و پیروانشان (سایر غاصبین ) آن ستمکاران بر شما و منکران حق شما و بیرون روندگان از زیر بار ولایت و زمامدارى شما

 

منبع: http://sajadipoor.ir/?p=1045

جانم فدای حضرت هادی (ع)

 

مولاى فَضْلُک لا یَخْفى

و نُورك لا یَطْفَأ

و اَنَّ مَنْ جَحَدَكَ... الظَّلُومُ الْأَشْقى!

 

آقای من!

نه مهربانی تان بر کسی پوشیده است

و  نه نورتان خاموش شدنی است

و هر که نخواهدتان...در تاریکی و گمراهی می ماند!

 

……………………………………………………………..

پ.ن: بخشی از زیارت غدیریه...از درد دل های امام هادی (ع) با مولایشان امام علی (ع) در حرم نجف اشرف...در میانه راه تبیعد از مدینه به سامرا !

 

 

امام هادی (ع)

بهتر از نیکی، نیکوکار و زیباتر از زیبایی، گوینده آن و برتر از علم، حامل آن
 
و بد تر از بدی، عامل آن و وحشتناک تر از وحشت، آورنده آن است
.

 

 

کودکی حضرت هادی (ع)

 

حدیثی درباره ی کودکی حضرت هادی (ع) است، که وقتی معتصم در سال 218 هجری، حضرت جواد را دو سال قبل از شهادت ایشان از مدینه به بغداد آورد، حضرت هادی(ع) که در آن وقت شش ساله بود، به همراه خانواده اش در مدینه ماند. پس از آنکه حضرت جواد به بغداد آورده شد، معتصم از خانواده ی حضرت پرس و جو کرد و وقتی شنید پسر بزرگ حضرت جواد (ع)، علی بن محمد (ع)، شش سال دارد گفت این خطرناک است؛ ما باید به فکرش باشیم.

معتصم شخصی را که از نزدیکان خود بود، مأمور کرد که از بغداد به مدینه برود و در آنجا کسی را که دشمن اهل بیت است پیدا کند و این بچه را بسپارد به دست آن شخص، تا او به عنوان معلم این بچه را دشمن خاندان خود و متناسب با دستگاه خلافت بار بیاورد. این شخص از بغداد به مدینه آمد و یکی از علمای مدینه را به نام « الجنیدی» که جزو مخالف ترین و دشمن ترین مردم با اهل بیت (ع) بود برای این کار پیدا کرد و به او گفت من مأموریت دارم که تو را مربّی و مودبِ این بچه کنم تا نگذاری هیچ کسی با او رفت و آمد کند و او را آن طور که ما می خواهیم تربیت کن. حضرت هادی (ع) هم در آن موقع شش سال داشت و امر، امر حکومت بود؛ چه کسی می توانست در مقابل آن مقاومت کند.

بعد از چند وقت یکی از بستگان دستگاه خلافت، الجنیدی را دید و از بچه ای که به دستش سپرده بودند، سوال کرد. الجنیدی گفت: بچه؟! این بچه است؟! من یک مسأله ادب برای او بیان می کنم، او باب هایی از ادب را برای من بیان می کند که من استفاده می کنم! این ها کجا درس خوانده اند؟! گاهی به او، وقتی وارد حجره می شود، می گویم یک سوره از قرآن بخوان، بعد وارد شو – می خواسته اذیت کند – می پرسد چه سوره ای بخوانم. من به او گفتم سوره ی بزرگی؛ مثلا آل عمران را بخوان؛ او خوانده و جاهای مشکلش را هم برای من معنا کرده است! این ها عالمند، حافظ قرآن و عالم به تأوبل و تفسیر قرآنند؛ بچه؟!

ارتباط این کودک – که علی الظاهر کودک است، اما ولی الله است؛ « و آتیناه الحکم صبیّا » - با این استاد مدتی ادامه پیدا کرد و استاد شد یکی از شیعیان مخلص اهل بیت!   شد غلامی که آب جو آرد آب جوی آمد و غلام ببُرد در همه ی میدان ها غلبه با ائمه بود.


بیانات رهبر؛ 30/5/83

 

نظر قانون در مورد اهانت به امام معصوم (ع)

ماده ۵۱۳ قانون مجازات اسلامی:
«هر کس به مقدسات اسلام و یا هر یک انبیاء عظام یا ائمه طاهرین (ع) یا حضرت صدّیقه طاهره (س) اهانت نماید، اگر مشمول حکم سابّ النبی باشد، اعدام می شود و در غیر این صورت به حبس از یک تا پنج سال محکوم خواهد شد.»


امام علی النقی علیه السلام

 

صاحب تفسیر مجمع البیان در ادامه تفسیری که از آیه صدم از سوره ی مبارکه یوسف علیه السلام ارائه می‌دهد به حدیثی اشاره می‌کند که در این حدیث علت سجده ی حضرت یعقوب علیه السلام و فرزندانش به یوسف علیه السلام از زبان مبارک امام‌هادی علیه السلام بیان شده است:

اما سجده یعقوب و فرزندانش، براى یوسف نبود بلکه سجده آنها از روى اطاعت خدا انجام شد و ضمناً احترامى هم براى یوسف کردند چنانچه (در داستان خلقت آدم علیه السلام) سجده فرشتگان براى آدم اطاعت پروردگار و احترام آدم علیه السلام بود، و از اینرو یعقوب و فرزندان او و یوسف همگى براى شکرانه این نعمتى که خدا بدانها عطا کرده بود و همگى را در کنار هم جمع کرده و گرد آورده بود سجده کردند، و شاهد این معنى آن بود که یوسف در دعاى خود گفت: «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ …»

 

(سند حدیث و متن عربی در ادامه مطلب)

* در محرم سال ۲۲۰ هجرى که معتصم امام جواد (ع) را به بغداد فرا خواند، آن حضرت که به علم امامت مى‏ دانست دیگر به مدینه باز نخواهد گشت، فرزند ۸ ساله خود امام‌هادى را به عنوان جانشین خود در مدینه تعیین نمود و به یاران و شیعیان سفارش کرد، مسائل و مشکلات خود را نزد فرزندش امام‌هادى (ع) ببرند و از محضر او بهره جویند، وقتى در ۲۹ ذى قعده سال ۲۲۰ هجرى امام جواد (ع) به شهادت رسید، سران شیعه که قبلا جانشینى امام‌هادى را از امام جواد (ع) شنیده بودند، اجتماع کرده و امامت ایشان را قبول کردند و همگى به امامت آن حضرت تسلیم شدند (قصص الأنبیاء(قصص قرآن)، ص: ۸۳۴، فاطمه مشایخ، تهران: انتشارات فرحان، ۱۳۸۱).

** با پدرش شش سال و پنج ماه زیست و پس از پدر سى و سه سال و چند ماه زندگى کرد و در سامراء، منزل خودش دفن شد. ایشان نیز مانند پدر بزرگوارشان امام جواد علیه السلام مسموم شدند (زندگانى حضرت جواد و عسکریین علیهم السلام، ص: ۹۹، تهران:اسلامیه، دوم، ۱۳۶۴).

—————

و اما مناسبت این نوشته:

اهانت به اهل بیت علیهم السلام جریان کم سابقه ای در تاریخ نیست که ما با شنیدن مدل‌های مدرن آن تعجب کنیم. حیرانی انسان جایی بیشتر می‌شود که  تمسخر و اهانت‌های زشت از سوی مدعیان فرهنگ و ادب و انسانیت صادر می‌شود. این عمل آن‌ها به هر دلیل که باشد ایجاد فرصتی است بر علیه خودشان. اینان حتی ارزش توهین‌های ما را هم ندارند.به همین دلایل ما به تمجید و معرفی کسی می‌پردازیم که اینان سعی در کوچک کردنش می‌کنند.


متن عربی و سند حدیث ابتدای متن:

قال علی بن إبراهیم و حدثنی محمد بن عیسى بن عبید بن یقطین أن یحیى بن أکثم سأل موسى بن محمد بن علی بن موسى مسائل فعرضها على أبی الحسن علی بن محمد (ع) فکان إحداها أن قال أخبرنی أ سجد یعقوب و ولده لیوسف و هم أنبیاء فأجاب أبو الحسن ع أما سجود یعقوب و ولده فإنه لم یکن لیوسف و إنما کان ذلک منهم طاعة الله و تحیة لیوسف کما أن السجود من الملائکة لآدم کان منهم طاعة لله و تحیة لآدم فسجد یعقوب و ولده و یوسف معهم شکرا لله تعالى لاجتماع شملهم أ لم تر أنه یقول فی شکره فی ذلک الوقت «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ» (مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏۵، ص: ۴۰۶)

منبع: http://www.mojee.bahereh.com/

 

حدیث شناسی امام علی النقی الهادی علیه السلام

تمامى احادیث و فرمایشات امام على النقى الهادى علیه السلام در چهار کتاب حدیثى شیعه و کتاب وسائل الشیعه (با احتساب تکرارها) ۱۰۵۰ فرمایش است. یعنی هزار و پنجاه باز از ایشان سند و حدیث نقل شده است.


صدوسى و چهار نفر از ایشان حدیث نقل کرده اند.

بیشترین نقل، شصت و شش حدیث است و مربوط به الحسن بن راشد ابوعلى مى باشد (حدود شش درصد ونیم از احادیثى که از امام‌هادى علیه السلام به ما رسیده است از زبان این راوى است ).

ابو على از امام‌هادى علیه السلام و امام جواد علیه السلام بدون واسطه و از امام صادق علیه السلام با واسطه حدیث نقل کرده است.

نکته جالب این است که با توجه به جو خفقان و حساسیت حکومت زمان نسبت به حضرت و یارانش و هم چنین حساسیت دشمنان در زمان کتابت احادیث در این احادیث براى حضرت امام‌هادى علیه السلام  القاب و عناوین مختلفى انتخاب شده است که عددش به چهل و پنج مى رسد. یعنی برای آن که حضرت شناسایی نشود و یا دلائل دیگر ، از ایشان با چهل و پنج عنوان یاد کرده اند.

·         اطلاعات بالا از نرم افزار درایة النور؛ نرم افزار تخصصی رجال شیعه استخراج شده است.

برچسب: امام شناسی، امام‌هادی علیه السلام، حدیث شناسی، درایه، رجال، شیعه، علوم حدیث، کتب اربعه

 

منبع: http://www.mojee.bahereh.com/


امام علی النقی علیه السلام

لاتَطلُب الصَّفا مِمَّن كَدرتَ عَلَيهِ و لَا الوَفاءَ لِمَن غَدَرتَ بِهِ

از كسى كه رابطه ‏ات را با او گسسته ‏اى صميميّت مخواه و از كسى كه به او وفا نكرده ‏اى ، وفا طلب مكن

 

 

مهربان من ...

عاقبت یک روزمغرب محو مشرق میشود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود

 مطئنم در زمانی که نه زود است و نه

 دیر مهربانی حاکم کل مناطق میشود

 

 

تقدیم به آستان مقدس امام دهم (ع)

دل سرودِ مدحَتَت سر، عاشقانه مى‏کنم
مِنَ الاَزَل اِلَى الاَبَد تو را بهانه مى‏کنم

اگر نواى رب کنم خداى را طلب کنم
من از هدایت تو سر بَر آستانه مى‏کنم

شَها دَهُم ولى تویى چهارمین على تویى
بنام نامى على تو را ترانه مى‏کنم

نه ترک ذکر تو کنم نه حد شکر تو کنم
نداى اعتلاى تو به هر زمانه مى‏کنم…

 

 

به متوکل عباسی خبر دادند که در منزل امام هادی، اسلحه و نوشته‌ها و اشیای دیگری است که از شیعیانش در قم به او رسیده و امام عزم شورش بر ضد حکومت دارد. متوکل گروهی را به منزل آن حضرت فرستاد. شبانه به خانه امام هجوم آوردند ولی چیزی پیدا نکردند. آنگاه امام را در اطاقی تنها دیدند در حالی که در را بر روی خود بسته، لباسی پشمینه بر تن کرده، روپوشی بر سر انداخته و بر زمینی مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است.

امام را در همان حال نزد متوکل بردند و گفتند: در خانه‌اش چیزی نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم که قرآن می‌خواند.

متوکل چون امام را دید، عظمت و هیبت امام او را فرا گرفت و بی‌اختیار به حضرت احترام گذاشت و ایشان را در کنار خود نشاند. جام شرابی را که در دست داشت، به آن حضرت تعارف کرد! امام عذر خواست و گفت: گوشت و خون من با چنین چیزی آمیخته نشده است، مرا معاف دار. متوکل منصرف شد و گفت: شعری بخوان!

امام گفت: شعر چندانی از بر نیستم.

متوکل اصرار کرد و گفت: باید بخوانی!

امام این اشعار را خواند:

* زمامداران جهانخوار و مقتدر، بر بلندای کوهها شب را به سحر آوردند، در حالی که مردان نیرومندی از آنان پاسداری می‌‌کردند، ولی آن قله کوهها برایشان سودی نداشت و نتوانست آنها را از مرگ برهاند.

* آنان بعد از مدتها عزت از جایگاه‌های امن پایین کشیده شدند و در گورها جای گرفتند؛ چه اقامتگاه و آرامگاه بد و ناپسندی!

* پس از آن که در قبرهای خود قرار گرفتند، فریادگری بانگ زد: کجا رفت آن دستبندها، تاج‌ها، و لباس‌های فاخر؟

* کجاست آن چهره‌های در ناز و نعمت پرورش یافته که به احترامشان پرده‌ها می‌آویختند؟ (بارگاه و پرده و دربان داشتند؟)

* گور به جای آنها جواب می‌دهد: اکنون کرمها بر سر خوردن آن چهره‌ها با هم می‌ستیزند!

* آنها مدت درازی در دنیا خوردند و آشامیدند ولی امروز پس از آن همه عیش و نوش، خودشان خوراک کرم‌ها و حشرات گور شده‌اند!

* چه بسیار کاخ‌ها ساختند تا آنها را از گزند روزگار حفظ کند، ولی سرانجام خانه‌ها و خانواده‌ها را ترک گفتند و به خانه گور شتافتند.

* چه اموال و ذخائری انبار کردند، ولی همه آنها را برای دشمنانشان بر جای گذاشتند.

* عاقبت خانه‌ها و کاخ‌های آباد آنها به ویرانه تبدیل شد و ساکنان آن به سوی گورهای تاریک شتافتند.

تأثیر کلام امام چنان بود که متوکل و حاضران مجلس به سختی گریستند

)مروج الذهب مسعودی، نورالابصار شبلنجی، تذکرةالخواص سبط ابن الجوزی، وفیات الاعیان ابن خلکان، مآثرالاناقة فی معالم الخلافه قلقشندی- سیره پیشوایان مهدی پیشوایی)

 

شهادت امام علی النقی

دل را شراره غم تو پُرشرار كرد

داغ تو قلب خسته دلان داغدار كرد

اى سرو بوستان ولا از غم تو چرخ

جارى ز ديده اشك چو ابر بهار كرد

با كشتن تو قاتلت اى هادى امم

خود را به نزد ختم رسل شرمسار كرد

هرگز نديده ديده تاريخ تاكنون

چون قاتل تو كو ستم بى شمار كرد

دشمن فكند گوشه زندان ز راه كين

هر كس ز مهر، دوستيت اختيار كرد

رويش سياه باد كه آن خصم بدمنش

روز زمانه تيره تر از شام تار كرد

در ماتم تو چاك گريبان خويش را

فرزند داغدار تو با حال زار كرد

بر تربت تو مادر پهلو شكسته ات

اشك از بصر چو گوهر غلطان نثار كرد

اى شمع برفروخته عشق، اهل دل

طوف حريم پاك تو پروانهوار كرد

باشد گداى خاك نشينت كسى كه او

خود را مقيم درگهت اى شهريار كرد

هركس غلام كوى تو گرديد بى گمان

بر صاحبان تاج و نگين افتخار كرد

از لطف خويش «حافظى» دل شكسته را

يزدان به سفره كرمت ريزه خوار كرد

(محسن حافظى)


Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

http://www.emam8.com

 

دهمین مسند نشین

اشعار شهادت امام هادی علیه السلام

كیستم من شاهكار ملك ذات كبریایم

دهمین مسند نشین از بعد ختم الانبیایم

گوهرى ارزنده از گنجینه‌‏ى جود جوادم

نهمین فرزند دلبند على مرتضایم

مصرعى از شعر ناب عصمت كبراى حقم

هشتمین پرورده‌ى ایمان و صبر مجتبایم

پاسدار پرچم پر افتخار حق پرستى

هفتمین سنگر نشین نهضت خون خدایم

دُرّ عبادت فارغ التحصیل درس عابدینم

ششمین زینت فزا از بهر محراب دعایم

در نایابى ز بحر دانش بحراالعلومم

پنجمین گنجینه‌ى اسرار كل ماسوایم

صادق آل نبى را وارث فقه و اصولم

چارمین استاد دانشگاه تكوین ولایم

وارث موسى بن جعفر در مسیر پایدارى

سومین نور دل آن پیشواى مقتدایم

محور چرخ زمانم، حجت روى زمینم

دومین گل از گلستان على موسى الرضایم

در مسیر حق پرستى بعد آباء گرامم

اولین هادى خلق بعد از مصباح الهدایم

در شجاعت بى قرینم، در سخاوت بى نظیرم

حق پرستان را حبیبم، دردمندان را دوایم

من وصیم، من ولیم، من نقیم، من سخیم

زانكه همنام على معنىِ، هاى هل اتایم

آیه‌ى تطهیر را مصداق و از امر الهى

آیه‌اى از شاخصار نصِ نون اِنّمایم

غم مخور (ژولیده) فردا پاى میزان عدالت

شافعت در نزد حق هنگام پاداش و جزایم

"ژولیده نیشابوری"

"

منبع: http://www.aviny.com

اى هادى هدایت دین

اشعار شهادت امام هادی علیه السلام

اى ماه، مستنیر ز نور لقاى تو

خورشید كسب فیض كند از ضیاى تو

اى خاص و عام از كرمت برده صبح و شام

پیوسته فیض از سر خوان عطاى تو

اى جبرییل میر ملك پیك انبیاء

خدمتگذار بر در دولت‌سراى تو

اى عاشر الائمه على النقى كه هست

چشم امید خلق به مهر و وفاى تو

اى پور پاك معنى جود و كرم جواد

حاتم هزار بار خجل از ثناى تو

اى مظهر جلال و جمال خداى فرد

شد طوطیاى چشم ملك خاك پاى تو

در هر دو كون خرم و شاد است و رستگار

در دل هر آن كه داشت فروغ ولاى تو

خوفش ز آفتاب جز این است بى سخن

در دهر هر كه زیست به تحت لواى تو

تا مدفن شریف تو شد سرّ من رأى

جان بخش و غم زداى شد از صفاى تو

زد طعنه بر بهشت برین هر كسى كه دید

آن گنبد منور و صحن و سراى تو

اى هادى هدایت دین مبین حق

اى آن كه مدح خوان تو باشد خداى تو

"علامه" با بضاعت فكرش كجا سزد

انشا كند چكامه مدح و ثناى تو

"علامه"

منبع: http://www.aviny.com

شمع جمع شبستان

فتاده مرغ دلم ز آشیان در این وادی

كه هر كجا رود افتد به دام صیادی

به دانه‌ای دُّر یكدانه می‌دهد برباد

نه گوش هوش و نه چشم بصیر نقّادی

چنان اسیر هوا و هوس شدم كه نپرس

نه حال نغمه سرایی نه طبع وقّادی

دلا دل از همه برگیر و خلوتی بپذیر

مدار از همه عالم امید امدادی

مگر ز قبله حاجات و كعبه مقصود

ملاذ(1) حاضر و بادی(2)علیّ ‌الهادی

محیط كون و مكان نقطه بصیر وجود

مدار عالم امكان مجرّد و مادی

شَها تو شاهد میقات «لِی مَعَ اللّهی»(3)

تو شمع جمع شبستان مُلك ایجادی

صحیفه ملكوتیّ و نسخه لاهوت

ولیّ عرصه ناسوت بهر ارشادی

مقام باطن ذات تو قاب قوسین است

به ظاهر ارچه در این خاكدان اجسادی

كشیدی از متوكل شدائدی كه به دهر

ندیده دیده گردون ز هیچ شّدادی

گهی به بركه درندگان(4) گهی زندان

گهی به بزم مِی و سازِ باغی عادی(5)

تو شاه یكّه سواران دشت توحیدی

اگر پیاده روان در ركاب الحادی

ز سوز زهر و بلاهای دهر جان تو سوخت

كه بر طریقه آباء و رسم اجدادی


آیة الله غروی اصفهانی (كمپانی)

پی‌نوشت‌ها:

1.       ملاذ: پناه2- حاضر و بادی: حاضر: كسی كه در حضر و در شهر ساكن است. بادی: كسی كه بادیه‌نشین و صحرانشین است.

2.     اشاره است به حدیث: «لی مع‌الله وقت لا یسعنی فیه ملك مقرّب ولانبی مرسل: «مرا با خدا وقتی است كه در آن با من نمی‌گنجد هیچ ملك مقرّب یا پیغمبر فرستاده مرسل.» این حدیث منسوب به پیغمبراكرم‌ صلی الله علیه و آله است و منظور از آن مقام استغراق یا محو و فنای در حضرت حق تعالی است. (رك : شرح مثنوی، جلد چهارم، استاد دكتر سید جعفر شهیدی، صفحه286(.

3.     بركه درندگان (بركة السباع): محلی بود كه مركز درندگان از قبیل شیر و پلنگ بود و امام بزرگوار را در آن محل خطرناك قرار دادند ولی به امر خداوند متعال درندگان برگرد آن حضرت حلقه زدند و زیانی به آن امام بزرگوار نرساندند.

4.        باغی: سركش و طغیان‌ كننده عادی: عداوت كننده و دشمن.

منبع: http://www.aviny.com/

 

چهار  درس ارزشمند و آموزنده از امام هادی (ع)


 .1 يكى از اصحاب حضرت ابوالحسن ، امام هادى صلوات اللّه عليه به نام اسحاق بن ابراهيم حكايت كند:

روزى به محضر مبارك آن حضرت شرفياب شدم ، شخصى را ديدم كه در مجلس حضرت اظهار داشت : مدّتى است كه مبتلا به سردرد شديدى گشته امام عليه السلام فرمود: ظرفى را با مقدارى آب بردار و اين آيه شريفه قرآن را بر آن بخوان :

أ وَلَمْ يَرَ الَّذينَ كَفَرُوا انَّ السَّمواتِ وَ الاْ رْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتّقْنا هُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيٍ حَيُّ أ فَلا يُؤْمِنُونَ.(55)

و سپس آن را بياشام ، كه انشاءاللّه سردرد برطرف خواهد شد.(56)

حضور داشتند، چنين فرمود: اسم اعظم خداوند متعال ، داراى هفتاد و سه حرف مى باشد كه آصف بن برخيا - وصىّ حضرت سليمان عليه السلام - يك حرف از مجموع آن ها را مى دانست و زمين برايش كوچك شد، به طورى كه توانست در كمتر از يك لحظه عرش بلقيس را نزد حضرت سليمان عليه السلام آورد.

وليكن نزد ما اهل بيت رسالت هفتاد و دو حرف موجود است و يك حرف آن نزد خداوند متعال محفوظ مى باشد.(57)

 

 2 . هنگامى كه خداوند متعال نوزادى به حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام عطا نمود، عدّه اى از اصحاب ، خدمت حضرت آمدند تا تهنيت و تبريك گويند.وقتى بر حضرت وارد شدند، او را شادمان و مسرور نيافتند؛ علّت را جويا شدند؟امام عليه السلام فرمود: به نوزاد اميدى ندارم ، چون كه او عدّه بسيارى را گمراه مى گرداند.پس پيش گوئى حضرت و علّت ناراحتى آن بزرگوار تحقّق يافت و اين نوزاد همان جعفر كذّاب شد.(58)

 

3. ابوهاشم جعفرى حكايت كند:روزى در محضر شريف امام هادى عليه السلام شرفياب شدم ، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقديم آن حضرت كرد.امام عليه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئيد و بر چشم خود نهاد و بوسيد؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :هر كه شاخه گلى را ببويد و بر چشم خويش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نمايد؛ و نيز بسيارى از خطاها و لغزش هايش را مورد عفو قرار مى دهد.(59)

 

4. يكى از اهالى كوفه در شهر سامراء خدمت حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى عليه السلام شرفياب شد و اظهار داشت ياابن رسول اللّه ! من از دوستان و علاقه مندان به شما و اجدادتان مى باشم ، و داراى قرض سنگينى هستم و چون توان پرداخت آن را ندارم به قصد شما آمده ام .

امام هادى عليه السلام فرمود: همين جا بِايست تا چاره اى بينديشم .پس از گذشت لحظاتى ، مقدار سى هزار دينار از طرف متوكّل - خليفه عبّاسى - براى حضرت آوردند.

حضرت سلام اللّه عليه آن پول ها را از ماءمور متوكّل گرفت و بى درنگ و بدون آن كه محاسبه نمايد، تمامى آن سى هزار دينار را تحويل آن شخص كوفى داد.پس آن مرد كوفى مقدار ده هزار دينار از آن ها را برداشت و اظهار نمود: ياابن رسول اللّه ! من بيش از ده هزار دينار نياز ندارم ، چون به همان مقدار بدهكار هستم و براى من همين مقدار كافى است ولى امام عليه السلام از پس گرفتن آن بيست هزار دينار خوددارى و امتناع نمود.لذا آن مرد كوفى تمامى آن هديه را گرفت و گفت : خداوند بهتر مى داند كه چه كسانى را امام و حجّت خود بر انسان ها قرار بدهد، و سپس عازم شهر كوفه شد.(60)

 

پی نوشت ها:

55- سوره انبياء: آيه 30.

56- بحارالا نوار: ج 92، ص 51، ح 7.

57- بحارالا نوار: ج 27، ص 26، ح 3.

58- عيون المعجزات : ص 135.

59- كافى : ج 6، ص 525، ح 5، حلية الا برار: ج 5، ص 37، ح 3.

60- ينابيع المودّة : ج 3، ص 128.

 

منبع: http://www.emamhadi.jahanpayam.net

شمه اى از اخلاق ، صفات و كرامات و معجزات على بن محمّد النقى عليه السلام

ابن طلحه مى گويد: (1074) امّا القاب آن حضرت عبارت است از: ناصح ، متوكل ، فتّاح ، نقىّ و مرتضى و مشهورتر از همه متوكّل است ولى خود آن حضرت آن را مخفى مى داشت و به اصحابش دستور مى داد كه آن را به دليل اين كه در آن هنگام لقب خليفه عباسى ، متوكل بود، آن را به كار نبرند.

طبرسى مى گويد: از جمله القاب آن حضرت ؛ عالم ، فقيه ، امين ، طيب و نقى است (1075) و ديگران غير از ابن طلحه و طبرسى ، هادى را نيز افزوده اند كه در نزد شيعه از همه القاب مشهورتر است .(1076)

ابن طلحه مى گويد: (1077)امّا مناقب آن حضرت ، برخى چنان است كه به منزله گوشواره ، گوشها را زينت مى دهد و مردم از شدت اشتياق به وى چون صدفهايى كه درهاى گرانقيمت را در بردارند او را در ميان مى گرفتند، و شاهد بر عظمت ابوالحسن عليه السلام (امام دهم ) اين كه آن حضرت به ارزنده ترين اوصاف متصف بود و همچون ميوه شجره نبوت از اوج شاخساران و بلنداى آن سر بر آورده بود. - در توضيح مطلب مى گويد - روزى امام عليه السلام از شهر سامرا به خاطر مشكلى كه پيش آمده بود، راهى قريه اى شد مرد عربى به قصد ديدار سراغ آن حضرت را گرفت . گفتند: به فلان جا رفته است ، مرد عرب آهنگ آن جا كرد و وقتى كه به خدمت امام عليه السلام رسيد، آن حضرت ، فرمود: چه حاجتى دارى ؟ گفت : مردى از اهل كوفه هستم ، از متمسكان به ولايت جدت على بن ابى طالب عليه السلام ، وام زيادى بر ذمه دارم كه بر دوشم سنگينى مى كند و كسى را براى اداى آن جز شما نيافتم كه به سراغش بروم . امام عليه السلام فرمود: خوشدل و اميدوار باش ، سپس او را فرود آورد. صبح فردا كه شد، فرمود: من از تو چيزى مى خواهم و تو به خاطر خدا مبادا مخالفت كنى ، مرد عرب گفت : مخالفت نخواهم كرد. امام عليه السلام كاغذى را به خط خويش نوشت و در آن اقرار كرد كه آن مرد مالى را از وى طلبكار است . مقدارى را كه تعيين كرد از وامى كه او داشت بيشتر بود و فرمود: اين نوشته را بگير وقتى كه به سامرا رسيدى نزد من بيا در حالى كه جمعى نزد من هستند، از من مطالبه كن و بر من درشتى كن كه چرا وامت را ادا نكرده اى ، به خاطر خدا مبادا خلاف حرف مرا انجام دهى . آن مرد گفت : اطاعت مى كنم . نوشته را گرفت و وقتى امام عليه السلام به سامرا رسيد در حالى كه جمع زيادى از ياران خليفه و ديگران حاضر بودند، آن مرد حاضر شد و دستخط امام عليه السلام را در آورد و مال تعيين شده را مطالبه كرد و هرچه امام عليه السلام سفارش كرده بود بر زبان آورد. امام عليه السلام با نرمش و مدارا با او سخن گفت و شروع به عذرخواهى كرد و وعده داد كه دين خود را ادا و رضايت او را جلب خواهد كرد. جريان را به خليفه متوكل رسيد، دستور داد، سى هزار درهم خدمت امام عليه السلام ببرند. وقتى كه بردند، گذاشت تا آن مرد آمد، فرمود: اين مال را بگير و مقدار وامت را بردار و دينت را ادا كن و باقيمانده را براى عائله و خانواده ات خرج كن و عذر ما را بپذير. اعرابى گفت : يابن رسول اللّه به خدا سوگند كه من كمتر از يك سوم اين را انتظار داشتم ولى خداوند بهتر مى داند كه رسالتش را كجا قرار دهد. مال را گرفت و از خدمت امام عليه السلام رفت . ابن طلحه مى گويد: اين منقبتى است كه هر كس شنيده باشد به داشتن مكارم اخلاق و منقبتى كه فضيلتش ‍ مورد اتفاق است ، براى آن حضرت حكم خواهد كرد.

امّا كرامات آن حضرت ، خيلى زياد است و ما به نقل بخشى از آن بسنده مى كنيم .

در ارشاد مفيد - رحمه اللّه - از قول وشّاء به نقل از خيران اسباطى آمده است (1078) كه : در مدينه خدمت ابوالحسن على بن محمّد عليه السلام رسيدم ، به من فرمود: از واثق چه خبر دارى ؟ عرض كردم : فدايت شوم ، در وقت آمدن من تندرست بود و من بعد از هر كس او را ديده ام ، ديدار ما ده روز قبل بود. امام عليه السلام فرمود: مردم مدينه مى گويند او مرده است . گفتم : من از همه كسى او را نزديكتر ديده ام . مى گويد: امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود: مردم راست مى گويند: او مرده است . وقتى كه امام فرمود: مردم مى گويند، من دانستم كه مقصود، خود آن حضرت است . سپس ‍ فرمود: جعفر (متوكل ) چه مى كرد؟ عرض كردم : وقت آمدنم او را در بدترين حال زندانى بود. فرمود: او زمام امور را به دست گرفت . سپس پرسيد: ابن زيات چه مى كرد؟ گفتم : مردم با او هستند و فرمان ، فرمان اوست . فرمود: بدان كه فرمانروايى براى او بد يمن بوده است . راوى مى گويد: آنگاه امام عليه السلام سكوت كرد و به من گفت : ناگزير مقدرات و احكام الهى بايد اجرا شود، اى خيران ! واثق از دنيا رفت ، جعفر متوكل به جاى او نشست و ابن زيات كشته شد. پرسيدم : فدايت شوم چه وقت او را كشتند؟ فرمود: شش روز پس از بيرون شدن شما.

از جمله به نقل از على بن ابراهيم و او از ابن نعيم بن محمّد طاهرى روايت كرده ، مى گويد: متوكل مريض شد، دملى در آورد و بيمارى او را به آستانه مرگ كشاند و هيچ كسى جراءت نداشت كه نيشترى به آن برساند. مادرش ‍ نذر كرد كه اگر بهبود يابد مال ارزنده اى از اموال خود را براى ابوالحسن على بن محمّد عليه السلام بفرستد. فتح بن خاقان به متوكل گفت : اگر كسى را نزد اين مرد يعنى ابوالحسن عليه السلام مى فرستادى و از او درخواست مى كردى ، بسا او به چيزى تو را راهنمايى مى كرد كه خداوند به خاطر آن گرفتارى تو را بر طرف مى كرد. گفت : كسى را نزد او بفرستيد، قاصد رفت و برگشت و گفت : روغن گوسفند را با گلاب مخلوط كنيد و روى دمل بگذاريد كه اگر خدا بخواهد، به اذن او سودمند خواهد بود. كسانى كه در كنار متوكل بودند اين سخن را به مسخره گرفتند. فتح بن خاقان به ايشان گفت : گفته او را آزمودن ضررى ندارد، به خدا سوگند كه من اميد بهبودى بدان وسيله دارم .

مقدارى روغن آوردند و با گلاب مخلوط كردند و روى دمل گذاشتند، سر باز كرد و آنچه در داخل آن بود بيرون شد به مادر متوكل مژده دادند كه متوكل خوب شد. ده هزار دينار در كيسه گذاشت و با مهر خود ممهور كرد و براى امام عليه السلام فرستاد. چون متوكل از بستر بيمارى برخاست و چند روزى گذشت ، بطحائى از ابوالحسن عليه السلام نزد متوكل سخن چينى كرد و گفت : اموال و اسلحه دارد! متوكل به سعيد حاجب دستور داد شبانه به خانه امام هجوم برد و اموال و اسلحه اى كه نزد اوست بگيرد و به بغداد بفرستد. ابراهيم بن محمّد عليه السلام مى گويد: سعيد حاجب به من گفت : همان شب به منزل ابوالحسن عليه السلام رفتم همراهم نردبانى بود بالاى بام رفتم ، در تاريكى شب چند پله اى پايين آمدم ، نمى دانستم چگونه وارد منزل شوم ، صداى ابوالحسن عليه السلام از داخل منزل بلند شد كه : اى سعيد همان جا بايست تا شمعى بياورند، طولى نكشيد كه شمعى آوردند و من پايين آمدم ، ديدم لباس و كلاهى پشمينه بر تن دارد و جانمازش روى حصيرى در جلواش گسترده و آن حضرت رو به قبله ايستاده است ، رو به من كرد و فرمود: خانه ها را ببين ، رفتم بازرسى كردم ، در آنها چيزى جز يك بدره و يك كيسه ممهور به مهر مادر متوكل نيافتم . ابوالحسن عليه السلام به من فرمود: جانماز را بردار، آن را بلند كردم ، شمشيرى داخل غلاف بود، برداشتم رفتم نزد متوكل ، وقتى كه مهر مادرش را روى برده ديد دنبال مادرش فرستاد و راجع به بدره پرسيد (راوى مى گويد:) يكى از خدمتگزاران ويژه برايم نقل كرد، كه مادر متوكل گفت : من در وقت بيمارى تو نذر كردم كه اگر بهبود يابى ده هزار دينار از مال خودم براى او بفرستم و فرستادم و اين مهر من است كه او بر نداشته است . كيسه ديگر را گشود در آن چهارصد دينار بود، متوكل دستور داد بدره ديگرى نيز ضميمه كنند و به من گفت اينها را براى ابوالحسن ببر و اين شمشير را هم با آن كيسه و موجودى اش نزد او برگردان . آنها را به خدمت امام عليه السلام بردم در حالى كه خجالت مى كشيدم گفتم : سرورم بر من گران است كه بدون اجازه شما وارد منزلتان شدم ولى ماءمور بودم . فرمود: ((و بزودى ستمكاران خواهند دانست كه بازگشت آنها به كجاست .))(1079)

از جمله محمّد بن فرج رخجى مى گويد: ابوالحسن عليه السلام در نامه اى به من نوشت : اى محمّد! كارهايت را جمع و جور كن و آماده شو. محمّد مى گويد: من مشغول سر جمع كردن كارهايم بودم در حالى كه نمى دانستم مقصود از اين نوشته امام عليه السلام چيست . تا اين كه ماءمورى آمد و مرا با غل و زنجير از مصر برد و تمام اموالم را از من گرفتند. هشت سال در زندان ماندم تا نامه اى از آن حضرت در زندان به دستم رسيد. در آن نامه نوشته بود: محمّد، در جانب غربى منزل نكن . من نامه را خواندم و با خود گفتم : با اين كه من در زندانم امام عليه السلام اين طور مى نويسد! چيز عجيبى است ! چند روزى نگذشته بود كه غل و زنجير را برداشتند و آزادم كردند و من به راه خود رفتم . مى گويد: پس از آزادى نامه اى نوشتم و از امام تقاضا كردم از خدا بخواهد املاكم را به من برگردانند. مى گويد: در نامه اى به من نوشت : بزودى املاكت بر مى گردد و اگر برنگردد هم ضررى به حال تو ندارد. على بن محمّد نوفلى مى گويد: محمّد بن فرج رخجى وقتى ميان سپاه برگشت نامه برگشت اموالش را نوشته بودند امّا نامه به دستش نرسيد از دنيا رفت .(1080)

از جمله به نقل از زيد بن على بن حسين بن زيد، مى گويد: مريض شدم شبانه پزشك وارد شد و دارويى را تجويز كرد كه مى بايست آن دارو را در سحر آن روز مصرف كنم . براى من فراهم آوردن آن دارو در آن شب ميسر نبود. همين كه پزشك از در خانه بيرون رفت ، خدمتكار ابوالحسن عليه السلام با كيسه اى وارد شد كه همان دارو بعينه داخل كيسه بود. به من گفت : امام ابوالحسن عليه السلام به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: اين دارو امروز - روز معين - دريافت كن . من گرفتم و نوشيدم پس بهبود يافتم . محمّد بن على مى گويد: زيد بن على به من گفت : اى محمّد! غلاة كجا هستند تا اين داستان را بشنوند.!(1081)

از جمله به نقل از صالح بن سعيد مى گويد: روزى كه ابوالحسن عليه السلام به فرمان متوكل به سامرا وارد شد، به خدمتش رسيدم و عرض كردم : فدايت شوم در هر كارى مى خواهند نور شما را خاموش كنند و محدود سازند تا آن جا كه شما را در بدترين كاروانسراها (( - خان الصعاليك - )) منزل داده اند. فرمود: پسر سعيد تو اين جا را مى بينى ! سپس با دستش اشاره كرد، ناگهان باغهاى زيبا، رودهاى جارى و بوستانهايى با زنان خوشبو و كودكانى چون مرواريد پوشيده ظاهر شد. با ديدن اينها چشم خيره شد و تعجب زيادى كردم . پس رو به من كرد و فرمود: پسر سعيد، هر جا باشيم اين جا، جاى ماست ، ما در (( ((خان الصعاليك )) )) نيستيم .(1082)

مفيد - رحمه اللّه - مى گويد: (1083) ابوالحسن عليه السلام مدتى را كه در سامرا اقامت داشت به ظاهر محترم بود، متوكل مى كوشيد تا او را گرفتار كند ولى نتوانست . و داستانهايى با آن حضرت دارد كه مشتمل بر كرامات و معجزات است . آوردن آنها باعث طولانى شدن كتاب و دور شدن از هدف اصلى مى گردد.

در دلايل حميرى به نقل از حسن بن على وشّاء آمده است كه مى گويد: امّ محمّد كنيز حضرت رضا عليه السلام نقل كرد كه روزى ابوالحسن عليه السلام (امام دهم ) آمد و روى دامن مادر پدرش ، دختر موسى بن جعفر عليه السلام نشست . آن بانو از وى پرسيد: تو را چه شده است ؟ فرمود: به خدا سوگند هم اكنون پدرم از دنيا رفت . عرض كرد: اين را بر زبان مياور! فرمود: به خدا قسم همان است كه من مى گويم . پس آن روز را يادداشت كرديم بعدها خبر وفات ابوجعفر عليه السلام آمد كه همان روز از دنيا رفته است .(1084)

از جمله فاطمه بنت هيثم مى گويد: در زمانى كه جعفر به دنيا آمد، من در سراى ابوالحسن عليه السلام بودم ، ديدم اهل خانه از تولد او شادمانند. خدمت امام عليه السلام رفتم اثر شادى در او نديدم ، عرض كردم : سرورم ! شما را ناشاد مى بينم ! فرمود: بر تو سهل است ، امّا اين مولود در آينده جمع زيادى را گمراه خواهد كرد.(1085)

از جمله به نقل از على بن محمّد حجال ، مى گويد: به ابوالحسن عليه السلام نوشتم من در خدمت شما هستم و امّا مرضى در پايم پيدا شده كه نمى توانم از جا بلند شوم تا وظايفم را انجام دهم . اگر صلاح بدانيد از خدا بخواهيد كه بيمارى مرا برطرف كند و مرا در انجام وظيفه و اداى امانت يارى دهد و كوتاهى مرا به حساب عمد از جانب من نگذارد و اگر مالى از طرف من ضايع شود به حساب فراموشكارى من بگذارد و بر من گشايشى ببخشيد و براى من دعا كنيد كه خداوند مرا بر دينى كه براى پيامبرش آن را پسنديده است ثابت قدم بدارد. امام عليه السلام در جواب نوشت : خداوند بيمارى تو و پدرت را بر طرف كرد، پدرم نيز بيماريى داشت كه من در نامه ننوشته بودم ولى امام عليه السلام بدون درخواست من ، براى او دعا فرمودند.(1086)

از كتاب راوندى (1087) نقل است كه جماعتى از مردم اصفهان ، از جمله ابوالعباس احمد بن نضر و ابوجعفر محمّد بن علويه نقل كردند و گفتند: در اصفهان مردى بود، به نام عبدالرحمن كه شيعه بود. پرسيدند، چه باعث شده كه به امامت على النقى عليه السلام معتقد شدى نه به كسى ديگرى از مردم اين زمان ؟ گفت : چيزى مشاهده كردم كه مرا بر اين عقيده واداشت ؛ من مرد تنگدستى بودم ولى زبان آور و با جراءت بودم سالى از سالها مردم اصفهان مرا با گروه ديگرى بيرون كردند و ما به در خانه متوكل جهت تظلم رفتيم و يك روز در خانه متوكل بوديم كه ناگهان ستور جلب على بن محمّد بن الرضا عليه السلام صادر شد. به يكى از حاضران گفتم : اين مردى را كه احضار كرده اند، كيست ؟ گفتند: مردى علوى است كه رافضيان او را امام خود مى دانند، سپس گفتند: ما احتمال مى دهيم كه متوكل او را جلب كرده تا بكشد. با خود گفتم از جايم حركت نمى كنم تا اين مرد را ببينم كه چگونه مردى است . مى گويد: سوار بر اسبى آمد، مردم در دو صف ، طرف راست و چپ راه ايستاده بودند و به او نگاه مى كردند. همين كه او را ديدم مهرش به دلم افتاد و در دل دعا كردم كه خداوند شرّ متوكل را از او دفع كند، در حال عبور از بين مردم به يال گردن اسبش چشم دوخته بود و به مردم نگاه نمى كرد و من همچنان براى او دعا مى كردم . وقتى كه نزديك من رسيد صورتش را به سمت من برگرداند و گفت : خداوند دعاى تو را مستجاب كرد، عمرت را طولانى گرداند و مال و فرزندت را فزونى بخشيد. مى گويد: از شنيدن اين سخنان به خود لرزيدم و ميان همراهانم افتادم . از من پرسيدند: كه تو را چه شده است ؟ گفتم : خير است و آنها را از آنچه در دلم گذشته بود، مطلع نساختم . بعد از آن به اصفهان برگشتم ، خداوند چنان درهاى ثروت را به روى من گشود كه من در خانه ام را براى چيزهايى كه هزار هزار درهم بها داشت مى بستم . غير از مالى كه در خارج از خانه داشتم ، و ده فرزند نصيبم شد و عمرم به هفتاد و اندى سال رسيده من به امامت اين امامى قائلم كه از باطنم خبر داد و خداوند دعاى او را در حق من مستجاب ساخت .

از جمله از يحيى بن هرثمه روايت شده كه : متوكل مرا طلبيد و گفت : سيصد مرد را آنچنان كه مايلى انتخاب كن و به كوفه ببر، بارهاتان را در كوفه بگذاريد و از راه بيابان به مدينه برويد و على بن محمّد بن الرضا عليه السلام را با احترام و عزت نزد من بياوريد. يحيى مى گويد: من اين كار را كردم و حركت كرديم . در ميان همراهانم افسرى از خوارج بود و منشيى داشتم كه اظهار تشيع مى كرد و من خود از حشويّه بودم . در راه آن افسر خارجى با منشى مناظره مى كرد و من براى اين كه راه تمام شود، با آرامش مناظره آنها را گوش مى كردم وقتى بين راه رسيديم آن افسر خارجى به منشى گفت : آيا اين سخن رهبر شما على بن ابى طالب نيست كه گفته است : ((هيچ قطعه اى از زمين نيست مگر اين كه قبرى است يا قبر خواهد شد.)) اكنون بهاين دشت پهناور نگاه كن ، كى كسى در اين دشت مى ميرد تا خدا آن را - مطابق عقيده شما - پر از قبر سازد؟

مى گويد: به منشى گفتم : آيا اين از گفته هاى شماست ؟ گفت : آرى . گفتم : كجا در اين بيابان كسى مى ميرد تا پر از قبر شود. منشى در نزد ما سرافكنده شد و ما ساعتى خنديديم ! رفتيم تا به مدينه رسيديم و آهنگ در خانه ابوالحسن را كرديم . چون وارد شديم ، نامه متوكل را به آن حضرت داديم ، نامه را كه خواند، فرمود: پياده شويد، از طرف من مخالفتى نيست ، وقتى كه فردا شرفياب شديم ، يكى از روزهاى فصل تموز و هوار بسيار گرم بود، ديديم خياطى در نزد او است و جامه مخصوصى از نوع جامه هاى ضخيم براى آن حضرت و غلامانش مى برد. حضرت به آن خياط فرمود: جمعى از دوزندگان را گرد آور و هر كار ديگرى را رها كن و از همين لحظه دست بكار شو. و سپس نگاهى به من كرد و گفت : امروز هر كارى داريد در مدينه انجام دهيد، فردا همين وقت حركت خواهيم كرد. من از نزد امام عليه السلام بيرون آمدم در حالى كه از سخنان آن حضرت و پارچه هاى ضخيم در شگفت بودم و با خود مى گفتم : ما در فصل تموزيم ، با اين گرماى حجاز و ده روز راه تا عراق ، اين جامه ها را براى چه مى خواهد! و با خود گفتم : اين مرد سفر نكرده است ، تصور مى كند كه در هر سفرى به اين جامه ها نياز است . و از شيعيان تعجب مى كردم كه چگونه به امامت اين مرد با اين فهمش ‍ معتقدند! فردا همان وقت كه برگشتم ديدم جامه ها را آماده كرده اند. به غلامانش فرمود: بار كنيد و براى من چند لباده و چند بارانى برداريد. سپس ‍ رو به من كرد و فرمود: يحيى حركت كن ! با خود گفتم : اين دستورهاى امام عليه السلام از اولى بيشتر تعجب دارد! آيا مى ترسد كه بين راه زمستان به سراغ ما بيايد كه با خودش چند لباده و بارانى بر مى دارد. در حالى كه فهم آن حضرت را ناچيز مى شمردم بيرون رفتم و حركت كرديم تا به همان محل مناظره افسر خارجى با كاتب شيعى رسيديم ، ابرى تيره بالا آمد و شروع به رعد و برق كرد تا به بالاى سر ما رسيد، آن گاه تگرگهايى چون پاره سنگ بر سر ما ريخت . امام عليه السلام و غلامانش لباسهاى ضخيم را بر تن خود كردند و لباده ها و بارانيها را پوشيدند. آن حضرت به غلامانش فرمود: يك لباده به يحيى و يك بارانى به آن منشى بدهيد و همه ما را يك جا جمع كرد در حالى كه سرما، ما را فرا گرفته بود به طورى كه هشتاد تن از ياران من مردند، آنگاه سردى بر طرف شد و گرما به حال اول برگشت . پس فرمود: يحيى به بازماندگان اصحابت بگو بمانند و مرده ها را دفن كنند، اين چنين خداوند بيابان را قبرستان مى كند! يحيى مى گويد: خودم را از مركب به زير انداختم و به سمت او دويدم ، پا و ركابش را بوسيدم و گفتم : گواهى مى دهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست و محمّد صلى اللّه عليه و اله بنده و فرستاده اوست و شما خلفاى او در روى زمين هستيد، براستى كه من كافر بودم و هم اكنون به دست شما اى مولا اسلام آوردم . يحيى مى گويد: من شيعه شدم و تا آن حضرت از دنيا رفت در خدمتش بودم .(1088)

از جمله ، هبة اللّه بن ابى منصور موصلى مى گويد: در سرزمين ربيعه ، مردى نصرانى به نام يوسف بن يعقوب بود كه بين او با پدرم دوستى بر قرار بود. مى گويد: يوسف در سفرى (كه به سامرا مى رفت ) بر پدرم وارد شد، پدرم از او پرسيد، براى چه اين موقع آمده ايد؟ گفت : مرا به دربار متوكل خواسته اند و نمى دانم براى چه خواسته اند جز اين كه من براى حفظ خودم صد دينار در پيشگاه خدا نذر كرده ام و آن را براى على بن محمّد بن الرضا عليه السلام با خود آورده ام . پدرم به او گفت : تو در اين امر موفق هستى . و او نزد متوكل رفت و پس از چند روزى خوشحال و شادمان برگشت . پدرم گفت : داستانت را براى ما نقل كن . گفت : به سامراء كه قبلا هرگز نرفته بودم ، رسيدم در سرايى فرود آمدم و با خود گفتم : اين صد دينار را پيش از رفتنم به دربار متوكل و پيش از آن كه كسى از آمدنم با خبر شود به دست ابن الرضا عليه السلام برسانم و مى دانستم كه متوكل آن حضرت را از رفتن به جايى منع كرده و او خانه نشين است . با خود گفتم : من مردى نصرانى ام چگونه نشانى منزل ابن الرضا عليه السلام را بپرسم . از خطر ايمن نبودم و بيم داشتم كه بيشتر در معرض خطر واقع شوم مى گويد: مدتى فكر كردم ، به دلم افتاد كه بر الاغم سوار شوم و در شهر به راه افتم و جلو الاغ را رها كنم تا هر جا خواست برود. شايد بدون پرسيدن از كسى بتوانم منزل امام را بشناسم . پس پولها را ميان كاغذى گذاشت و داخل آستينم نهادم و سوار بر الاغ شدم و آن حيوان در خيابانها و بازارها هر جا كه مى خواست ، مى رفت تا اين كه بر در سرايى ايستاد، هر چه هى كردم جلوتر نرفت ، به غلام گفتم : بپرس اين خانه از كيست ؟ و او پرسيد، گفتند: سراى ابن الرضاست . گفتم : خدا بزرگترين راهنما و هم او كارساز است ! مى گويد: ناگهان غلام سياهى بيرون آمد و گفت : شما يوسف بن يعقوب هستيد؟ گفتم : آرى . گفت : از مركبت پياده شو. مرا برد، در دهليز خانه نشاند و خود وارد خانه شد. با خود گفتم : اين هم يك نشانه ديگر. او از كجا اسم من و اسم پدرم را مى داند، در اين شهر كسى مرا نمى شناسد و من هرگز به اين شهر نيامده ام . پس غلام از خانه در آمد و گفت : آن صد دينارى را كه داخل كاغذ ميان آستينت گذاشته اى بده . من پولها را دادم و با خود گفتم : اين دليل سوم . دوباره رفت و برگشت و گفت : وارد شو! وارد شدم . امام عليه السلام تنها بود، فرمود: اى يوسف ! چه براى تو روشن شد؟ گفتم : سرورم براى من برهانى ظاهر شد كه براى طالبان دليل ، كفايت است . فرمود: تو هرگز اسلام نخواهى آورد ولى فلان پسرت مسلمان خواهد شد و از شيعيان ما مى شود. اى يوسف ! گروه هايى معتقدند كه ولايت ما براى امثال تو بى فايده است ، به خدا سوگند كه دروغ مى گويند چرا كه سودمند است . اكنون براى كارى كه آمده اى برو كه تو به آنچه مايلى خواهى رسيد. مى گويد: به دربار متوكل رفتم و به آنچه مى خواستم ، رسيدم و برگشتم ، هبة اللّه مى گويد: بعدها پسرش را ديدم كه اسلام آورده و شيعه خوبى شده بود. او به من گفت : كه پدرش به دين نصرانى مرده ولى او پس از مرگ پدرش اسلام آورده است و مى گويد: من به بشارت مولايم ايمان آوردم .(1089)

از جمله ابوهاشم جعفرى مى گويد: مردى از اهالى سامرا مبتلا به پيسى شد و اين بيمارى زندگى را بر او تيره كرد. ابوعلى فهرى پيشنهاد كرد كه بيمارى خود را به ابوالحسن عليه السلام عرضه بدارد و تقاضاى دعا كند. روزى سر راه امام عليه السلام نشست . تا امام عليه السلام را ديد، از جا بلند شد. امام فرمود: از اين جا برو خدا تو را عافيت دهد! با دستش اشاره كرد - سه مرتبه - برو، خدا تو را بهبود بخشد! پس احساس كوچكى كرد و جراءت نكرد كه نزديك شود و برگشت . فهرى را ديد و سخن امام عليه السلام را براى او نقل كرد. فهرى گفت : پيش از اين كه تو درخواست كنى او براى تو دعا كرد، برو كه تو خوب خواهى شد. و رفت و خوب شد.(1090)

از جمله به نقل از زرّافه دربان متوكل مى گويد: شعبده بازى از مردم هند پيدا شد كنه با ظرف كوچكى بازى مى كرد و كسى نظير او را نديده بود. متوكل كه علاقه زيادى به بازى داشت تصميم گرفت كه على بن محمّد عليه السلام را شرمنده كند! اين بود كه متوكل به آن مرد گفت : اگر او را شرمنده سازى هزار دينار جايزه دارى . مرد هندى گفت : دستور بده چند نان لواش سبك بپزند و روى سفره بگذارند و من هم كنار ايشان بنشينم . متوكل مطابق گفته او عمل كرد و چون على بن محمّد عليه السلام براى غذا حاضر شد، براى آن حضرت متكايى گذاشتند كه صورت شيرى را روى آن نقش كرده بودند. و آن شعبده باز كنار متكاى امام عليه السلام نشست . همين كه آن حضرت دست به نان لواش دراز كرد، شعبده باز نان را پرواز داد - تا سه مرتبه اين كار تكرار شد - و حاضران خنديدند پس امام عليه السلام دست مبارك را به آن صورت شير زد و فرمود: بگير اين مرد را! شير از متكا جست و آن مراد را بلعيد و دوباره به متكا برگشت ، حاضران بهت زه شدند و امام عليه السلام از جا برخاست . متوكل گفت : شما را به خدا سوگند بايد بنشينى و او را برگردانى . فرمود: به خدا قسم هرگز او را نخواهيد ديد. آيا ممكن است دشمنان خدا بر دوستانش مسلط شوند! اين را گفت و از نزد متوكل بيرون آمد و ديگر كسى آن مرد شعبده باز را نديد.(1091)

از جمله ابوهاشم جعفرى مى گويد: متوكل خانه اى داشت كه داراى پنجره هايى بود و داخل خانه پرندگان آوازخوانى بودند آنچنان كه اگر كسى به آن خانه وارد مى شد، نه او صداى كسى را مى شنيد و نه كسى صداى او را. امّا وقتى كه امام عليه السلام وارد مى شد همه پرندگان ساكت مى شدند و چون خارج مى شد به حال اول بر مى گشتند.(1092)

از جمله داستان زينب كذابه است كه ما آن را ضمن اخبار امام رضا عليه السلام نقل كرديم امّا راوى از امام هادى عليه السلام نقل كرده است .(1093)

از جمله روايت ابن اورمه است كه مى گويد: زمان خلافت متوكل به سامرا رفتم و بر سعيد حاجب وارد شدم ، متوكل ابوالحسن عليه السلام را به او سپرده بود تا آن حضرت را بكشد. سعيد به من گفت : مايلى تا خدايت را ببينى ؟ گفتم : (( سبحان اللّه ، )) خدا را كه چشمها نمى بيند! گفت : كسى را كه شما امام خود مى پنداريد؟ گفتم : بى ميل نيستم كه او را ببينم . سعيد گفت : من ماءمور قتل او شده ام و فردا اين كار را مى كنم ، پس هرگاه رئيس ديوان بريد بيرون شد، تو وارد شو. فاصله اى نشد كه او بيرون شد و من وارد شدم ديدم امام عليه السلام نشسته و قبرى كنده شده است ! سلام دادم و به شدت گريه كردم . فرمود: چرا گريه مى كنى ؟ عرض كردم : گريه من براى اين وضعى است كه مى بينم . فرمود: گريه نكن كه اينها به مقصودشان نمى رسند، دو روز بيش نخواهد گذشت كه خداوند خون اين شخص و خود رفيقش را خواهد ريخت . به خدا سوگند، دو روز بيش نگذشته بود كه سعيد را كشتند.(1094)

از جمله ، ابومحمّد طبرى مى گويد: آرزو داشتم كه انگشترى از امام عليه السلام مال من شود. پس نصر خادم دو درهم براى من آورد و من از آن انگشترى درست كردم . روزى بر گروهى وارد شدم كه باده گسارى مى كردند و مرا وا داشتند يك يا دو كاسه نوشيدم . انگشترى به انگشتم تنگ بود، براى وضو نمى توانستم آن را بچرخانم ، چون آن را از دستم در آوردم ، گم شد. پس به درگاه خدا توبه كردم .(1095)

از جمله ، متوكل بر سپاهيانش نظاره كرد و دستور داد هر سوارى توبره اسبش را پر از خاك كند و همگى يك جا بريزند. آن جا مثل كوهى شد و نامش را (( تلّ المخالى )) (تل توبره ها) گذاشتند، خود با امام عليه السلام بالاى آن تل رفت و رو به آن حضرت كرد و گفت : من تو را طلبيدم تا سپاهيان مرا ببينى . سپاهيان همه زره بر تن داشتند و مسلح بودند و با بهترين آرايش و كاملترى ابزار و بالاترين شكوه از برابر آنان گذشتند. هدف متوكل از اين نمايش شكستن روحيه كسانى بود كه قصد خروج در برابر او را داشتند و مى ترسيد كه ابوالحسن عليه السلام يكى از بستگانش را ماءمور به خروج كند. ابوالحسن عليه السلام فرمود: آيا مايلى كه من هم سپاه خودم را بر تو بنمايانم ؟ گفت : آرى . امام عليه السلام از خداى سبحان خواست ، ناگهان بين آسمان و زمين از خاور تا باختر فرشتگان مسلح ظاهر شدند. متوكل با ديدن آنها از هوش رفت چون به هوش آمد، امام فرمود: ما در امر دنيا با تو مسابقه نمى دهيم ما به امر آخرت مشغوليم ، از آنچه تصور مى كنى ، باكى نداشته باش .(1096)

از جمله به نقل از محمّد بن فرج آورده است كه مى گويد: على بن محمّد عليه السلام به من فرمود: هرگاه سؤ الى داشتى ، آن را بنويس و زير جانمازت بگذار و پس از ساعتى بيرون آور و نگاه كن ، مى گويد: همان كار را كردم ديدم جواب مساءله را نوشته اند.(1097)

از جمله ابوسعيد سهل بن زياد نقل كرده ، مى گويد: در سامراء در خانه ابوالعباس فضل بن احمد بن اسرائيل كاتب بوديم كه نام ابوالحسن به ميان آمد، گفت : اى ابوسعيد چيزى براى تو نقل مى كنم كه پدرم آن را برايم نقل كرده است . گفت : ما همراه منتصر بوديم و پدرم منشى او بود. روزى وارد شديم ، ديديم متوكل روى تخت نشسته است . منتصر سلام داد و ايستاد و من هم پشت سر او ايستادم . عادت چنان بود كه هر وقت منتصر وارد مى شد متوكل خوشامد مى گفت و او را مى نشاند، امّا آن روز ايستادنش ‍ طول كشيد و هر چه پا به پا مى شد، متوكل به او اجازه نشستن نمى داد. ديدم لحظه به لحظه رنگ چهره متوكل تغيير مى كند و به فتح بن خاقان مى گويد: اين همان كسى است كه درباره او حرفهايى مى زنى و سخنان مرا درباره او رد مى كنى ! و فتح او را آرام كرد و مى گفت : به او دروغ بسته اند. ولى متوكل برافروخته و خشمگين مى شد و مى گفت : به خدا سوگند كه اين رياكار بى دين را مى كشم زيرا به دروغ ادعا دارد و به دولت من بدگويى مى كند. آنگاه چهار تن از غلامان ترك بدخو را طلبيد و به هر كدام شمشيرى داد و دستور داد وقتى كه ابوالحسن عليه السلام وارد شد او را بكشند، و گفت : به خدا سوگند كه پس از كشتن بدنش را مى سوزانم . در آن هنگام من پشت سر منتصر ايستاده بودم ، امام عليه السلام وارد شد در حالى كه لبهاى مباركش حركت مى كرد و به آنچه در پيش رو داشت وقعى نمى نهاد و هيچ نگرانى نداشت . همين كه چشم متوكل به آن حضرت افتاد خودش را از روى تخت انداخت و امام را در آغوش گرفت ، پيشانى و دستهاى آن حضرت را بوسه زد و در حالى كه دستى به پهلوى امام عليه السلام داشت ، مى گفت : سرورم ، يابن رسول اللّه ، اى بهترين خلق خدا، پسر عمو، مولاى من ، اى ابوالحسن ! امام عليه السلام مى فرمود: اى اميرالمؤ منين از اين موضوع تو را در پناه خدا قرار مى دهم ، متوكل گفت : سرورم ! در اين موقع چه چيز باعث آمدن شما شد؟ فرمود: فرستاده شما مرا آورد. گفت : اين نابكار زاده دروغ گفته است ، سرورم برگرديد! آن وقت رو به كسانش كرد و گفت : اى فتح ، اى عبداللّه اى منتصر! سرورتان و سرور مرا بدرقه كنيد. وقتى كه چشم غلامان ترك به آن حضرت افتاد، به خاك افتادند، پس متوكل آنها را طلبيد و گفت : چرا دستور مرا درباره او را اجرا نكرديد؟ گفتند: به خاطر شكوه و هيبت زيادش ؛ در اطراف آن حضرت بيش از صد شمشير ديديم كه قدرت انديشه درباره آنها را نداشتيم و ترس و وحشت ما را فرا گرفت ، متوكل گفت : اى فتح اين است دوست تو و لبخندى به روى او زد و گفت : سپاس خدا را كه او را رو سفيد كرد و برهانش را آشكار ساخت .(1098)

طبرسى در اعلام نقل كرده است كه ابوهاشم جعفرى گفت : در روزگار واثق موقعى كه بغاء ترك در جستجوى اعراب بود من در مدينه بودم ، گذرش به مدينه افتاد، ابوالحسن عليه السلام فرمود: ما را ببريد تا تجهيزات اين مرد ترك را ببينيم ، بيرون رفتيم ، تجهيزات بغاء از كنار ما عبور كرد و يك مرد ترك از نزديك ما گذشت ، ابوالحسن عليه السلام با او به زبان تركى حرف زد، او از اسبش پياده شد و سم مركب امام عليه السلام را بوسيد. ابوهاشم مى گويد: از مرد ترك پرسيدم : امام به شما چه گفت : (او پيش از اين كه جواب سؤ ال مرا بدهد) سؤ ال كرد: آيا اين آقا پيغمبر است ؟ گفتيم : خير، گفت : او مرا به نامى خواند كه مرا در كودكى در سرزمين ترك به آن نام مى خواندند و تاكنون هيچ كس آن را نمى دانست .(1099)

و نيز ابوهاشم مى گويد: روزى خدمت ابوالحسن عليه السلام رسيدم با من به زبان هندى صحبت كرد و من نتوانستم جواب بدهم ، مقابل آن حضرت سنگريزه هايى بود چند سنگريزه برداشت و در دهان گذاشت و سه مرتبه مكيد و به من داد و من آنها را در دهانم گذاشتم ، به خدا سوگند كه از نزد آن حضرت بيرون نيامدم مگر آن كه به هفتاد و سه زبان صحبت كردم كه يكى از آنها زبان هندى بود.(1100)

همچنين از او نقل شده كه گفت : همراه امام عليه السلام به بيرون شهر سامراء رفتم تا يكى از طالبيان را ملاقات كنيم . نگهبانان ما را معطل كردند، پس من رو پوش زين را گستردم ، امام عليه السلام روى آن نشست و من هم در مقابل آن حضرت نشستم و وى گفت و گو آغاز كرد، من از تنگدستى ام شكايت كردم ، پس دست دراز كرد به سمت شنهايى كه روى آنها نشسته بود و چند مشت از آنها را به من داد و فرمود: به اين وسيله گشايشى پيدا كن و آنچه را ديدى مخفى بدار. شنها را با خود پنهان داشتم و چون برگشتم نگاه كردم ، ديدم طلاى سرخ همچون آتش برافروخته است زرگرى را به خانه ام طلبيدم و گفتم : اين ها را در قالب بريز و او ريخت و گفت : من طلايى به اين خوبى نديده ام ، مثل شن مى ماند از كجا آورده اى ؟ من بهتر از اين را نديده ام ، گفتم : از قديم اندوخته شده است .(1101)

از جمله ابوطاهر حسين بن عبدالقاهر طاهرى نقل كرده ، مى گويد: محمّد بن حسين اشتر علوى گفت : من كودكى بودم و در ميان انبوهى از طالبيان ، عباسيان و سپاهيان ، در خانه متوكل بوديم و هرگاه ابوالحسن عليه السلام مى آمد همه حاضران سر پا مى ايستادند تا وى وارد شود. روزى به يكديگر گفتند: براى اين نوجوان ديگر سر پا نمى ايستيم ؛ او نه حرمت بيشترى دارد نه سنش بيشتر از ما است ، به خدا سوگند براى او ديگر بلند نمى شويم . ابوهاشم جعفرى گفت : به خدا سوگند همين كه او را ببينيد با احساس ‍ كوچكى بلند خواهيد شد. فاصله اى نشد كه آن حضرت آمد، همگى بلند شدند، ابوهاشم گفت : شما نبوديد كه تصميم داشتيد بلند نشويد، گفتند: به خدا قسم كه بى اختيار از جا بلند شديم .(1102)

از جمله ، يكى از فرزندان خلفا مهمانيى ترتيب داد و ابوالحسن عليه السلام را دعوت كرد، حاضران وقتى كه آن حضرت را ديدند به احترام او ساكت شدند ولى جوانى در مجلس احترام او را نگاه نداشت همچنان حرف مى زد و مى خنديد. امام عليه السلام رو به آن جوان كرد و فرمود: جوان ، زياد مى خندى و از ياد خدا غافل هستى در حالى كه سه روز بعد در زمره مردگانى ! راوى مى گويد: ما با خود گفتيم : اين يك دليل است . ببينيم چه مى شود. پس آن جوان از خنديدن باز ايستاد و از سخن گفتن خوددارى كرد. ما غذا را خورديم و بيرون رفتيم . روز بعد آن جوان بيمار شد و در روز سوم از دنيا رفت و به خاك سپرده شد.(1103)

از جمله مى گويد: سعيد، ما را در مجلس ضيافت يكى از مردم سامراء جمع كرد و ابوالحسن عليه السلام نيز با ما بود. مردى بى اعتنا به آن حضرت شوخى و مزاح مى كرد. امام عليه السلام رو به جعفر كرد و فرمود: اين مرد از اين غذا نخواهد خورد، به همين زودى خبرى از خانواده اش مى رسد كه عيش او را تيره مى كند. جعفر مى گويد: تا هنگام گستردن سفره خبرى نبود، امّا به خدا قسم آن مرد دستش را شسته بود و به طرف غذا دراز كرده بود كه غلامش با گريه و ناله وارد شد و گفت : خودت را به مادرت برسان كه از بام افتاده و در حال مرگ است . جعفر مى گويد: به خدا سوگند كه بعد از آن روز در امامت آن حضرت ترديد نكردم ، بلكه قطع و يقين به امامت او پيدا كردم .(1104)


پاورقى ها :

1074- (( مطالب السؤ ول )) ، ص 88.

1075- (( اعلام الورى ، )) ص 339.

1076- مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ص 401، خرائج ص 209 و 237 چاپ ضميمه اربعين ، و (( كفاية لاثر. ))

1077- (( مطالب السؤ ول ، )) ص 88.

1078- ارشاد مفيد، ص 309.

1079- همان ماءخذ، ص 310.

1080- همان ماءخذ، ص 310.

1081- همان ماءخذ، ص 314.

1082- همان ماءخذ، همان ص .

1083- همان ماءخذ، همان ص .

1084- (( كشف الغمه ، )) ص 295.

1085- (( كشف الغمه ، )) ص 295.

1086- همان ماءخذ، ص 296.

1087- (( الخرائج و الجرائح ، )) ص 209 و 210.

1088- خرائج ، ص 210 و (( كشف الغمه ، )) ص 297.

1089- همان ماءخذ، همان ص 297.

1090- در خرائج ص 210 آمده است : (( آن مرد به خانه رفت و شب را خوابيد، صبح كه شد اثرى از بيمارى را در بدنش نديد)) ولى در (( كشف الغمه )) ص 297 مطابق متن آمده است .

1091- خرائج ص 210، و (( كشف الغمه )) ص 297.

1092- (( كشف الغمه ، ص 298.

1093- (( كشف الغمه ، ص 298.

1094- همان ماءخذ، همان ص .

1095- همان ماءخذ، همان ص .

1096- (( كشف الغمه ، )) ص 298.

1097- همان ماءخذ، همان ص .

1098- همان ماءخذ، همان ص .

1099- (( اعلام الورى )) طبرسى ، ص 343؛ (( كشف الغمه )) ص 298 و 299.

1100- همان ماءخذ، همان ص .

1101- همان ماءخذ، همان ص .

1102- همان ماءخذ، همان ص .

1103- همان ماءخذ و همان ص .

1104- همان ماءخذ و همان ص .

 

 

جلوه هايى از شخصيت امام علی نقی (ع)

جلوه هايى از شخصيت امام علی نقی (ع)

ويژگى هاى امام هادى همانند صفات پدران و اجداد گرامى خويش بود و صفات والايى ، آنان را از همگان متمايز مى ساخت . حضرت تمامى عناصر شرف و كرامت را در خود جمع داشت و از همان خاندانى به شمار مى رفت كه خدايشان را از هر گونه رجس و پليدى پاك و منزّه ساخته بود ليكن ما در اين بخش به پاره اى از صفات آن حضرت اشاره اى مى كنيم :

 

امامت آن حضرت

امامت لطفى است از جانب خداوند كه تنها شامل كسانى مى گردد كه از آزمايش هاى الهى سرافراز بيرون آمده باشند و ضميرشان با ايمان به خدا و توحيد باريتعالى عجين باشد و گرد ظلم ، بطلان و ديگر معايب و نواقص ، بر دامان پاك آنها ننشيند.

ما قبلا در تمامى نوشته هاى مربوط به زندگى ائمه اطهار چه به تفصيل و چه مجملا به مباحث امامت پرداخته ايم لذا در اين كتاب تنها به نكات خاصى از مساءله مهم امامت مى پردازيم :

 

نياز به امامت

امامت از بنيادهاى اساسى دين اسلام است كه بدون آن امامت و كمال اين ديانت محقق نمى شود و هرگز از آن بى نياز نخواهد شد. احتياج به امامت تنها براى اداره امور دينى نيست بلكه امامت در تمامى بخش هاى اجتماعى ، اقتصادى و سياسى اسلام نقش تعيين كننده اى دارد و استقلال ، سيادت ، امنيت ، آزادى و آرامش امت مسلمان را تضمين مى كند. شايد اساسى ترين علت نياز به امامت ، مساءله انسان سازى باشد. امام و امامت است كه فضيلت و نيكى را در جامعه گسترش مى دهد و روح هايى به استوارى كوه مى پروراند، امامت است كه خودمحورى ، غرور، طمع ، حسد و ديگر انحرافات را از ريشه مى خشكاند و با تمامى كجروى ها نبرد مى كند.

سرمنشاء تمامى نيكى ها و عامل دوام جوامع انسانى و امّ الفضائل ، ايمان به خداوند است كه امام تجسم حقيقى اين اعتقاد و مبلّغ آن در تمام حركات و سكنات خود است . ايمان به خداست كه عالم را از مصائب جنگ ، نابودى و ديگر تنش هاى ناخواسته حفظ مى كند و اين ائمه بوده اند كه تلاش عمده شان مصروف تعميق آن در ميان مردم بوده است ، امامان بودند كه پرچم ايمان را در بلنداى آسمان به اهتزاز درآوردند و براى اعلاى كلمه توحيد تن به دشوارى هاى جنگ ، زندان ، خانه نشينى و... دادند و آثار درخشانى در اين زمينه از خود به يادگار گذاشتند.

اين (( نهج البلاغه )) است كه عميق ترين مفاهيم اعتقادى را براى ما شرح مى دهد و ما را دعوت مى كند تا در آفريده هاى خداوندى انديشمندانه بنگريم و زيبايى هاى فضائل را چنان به رخ ما مى كشد كه شيفته اخلاق اولياء اللّه مى شويم و آرزو مى كنيم كه خود، در اين سلك درآييم و حقيقت گرايش هاى حيوانى را چنان دقيق به تصوير مى كشد كه ما را از مفاسد و رذائل اخلاقى متنفر مى سازد.

صحيفه سجاديه يا انجيل آل محمّد (( - صلوات اللّه عليهم - )) نيز نقش مهمى در لطيف كردن روح ها دارد و مرغزار سرسبز ايمان است و سرچشمه زلال تشنگان معارف و اخلاق ، تمامى ادعيه ماءثوره از ائمه در اين نكته مشترك بوده و تزكيه نفس و پالايش روان را مد نظر قرار مى دهند و در صدد نجات آدميان از وادى جهل و غرور مى باشند. در كتب احتجاجى و كلامى دلايل استوارى از ائمه در دفع شبهات معاندين حق و منكرين خدا روايت شده است .

امام هادى در زيارت خود موسوم به ((جامعه )) به بخش هايى از كوشش و تلاش اجداد خود براى تحكيم ايمان اشاره مى كند در اينجا به فرازهايى از اين زيارتنامه اشاره مى كنيم :

(( السلام على الدعاة الى اللّه ، الادلاء على مرضاة اللّه ، و المستقرّين فى امر اللّه ، و التامين فى محبّة اللّه ، و المخلصين فى توحيد اللّه ، و المظهرين لا مر اللّه .... ))

((سلام بر دعوت كنندگان به سوى حق و راهنمايان به خشنودى خداوند، درود بر استواران در اجراى امر الهى و مستغرقان در محبت الهى ، سلام بر موحدان مخلص و آشكار كنندگان امر خدايى ...)).

امام سپس خطاب به اجداد خويش مى گويد: ((شما شاءن ، جلال و مجد خداوندى را بزرگ داشتيد و نام او را برقرار نموديد و ميثاق او را استوار كرديد و پيمان اطاعت او را محكم نموديد. براى خدا در نهان و آشكار به نصيحت پرداختيد و با حكمت و پند نيكو به راه خدا دعوت كرديد و جانهايتان را در راه خشنودى حضرت باريتعالى فدا نموده و دشوارى هاى ناشى از دعوت به سوى خدا را تحمل كرديد و صبر نموديد. نماز را بپاى داشتيد، زكات داديد و امر به معروف و نهى از منكر نموديد و در راه حق به بهترين وجه به جهاد برخاستيد تا آنكه دعوت حق را آشكار كرده واجباتش را بيان نموديد و حدود الهى را برپا كرديد. شرايع و احكامش را گسترديد و سنت هاى خداى را تعيين كرديد و خشنودى حق را به دست آورديد تسليم قضاى حق بوديد و رسولان پيشين را تصديق كرديد...)).

در فرازهاى بالا نقش پيكارگرانه ائمه را براى به اهتزاز درآوردن پرچم توحيد و دفاع از ارزش هاى دينى و اسلامى به خوبى مشاهده مى كنيم . آنان مخلصانه جان و مال خود را فداى حق و راه حق كردند و در اين راه چشمداشتى جز از ذات مقدس خداوندى نداشتند.

 

عصمت امامان (ع )

عصمت ائمه - عليهم السلام - از عناصر مهم انديشه شيعى بشمار مى رود گروهى به گمان محال بودن عصمت ، آن را منكر شده اند! ليكن ما در مباحث مربوط به ائمه آن را اثبات كرده و نادرستى دلايل مخالفين را نشان داده ايم و نه تنها امكان بلكه وقوع آن را نيز ثابت نموده ايم .

اگر كسى سرگذشت ائمه را بخواند كمترين شكى نسبت به عصمت آنان برايش باقى نخواهد ماند و يقين خواهد كرد كه آنان نه عمدا و نه سهوا مرتكب هيچ صغيره اى هم نشده اند. زندگى امامان ، ثبات قدم ، وحدت قول و عمل و بر صراط مستقيم بودن آنها را به خوبى نشان مى دهد تمام ائمه با شدت و برندگى كامل وظيفه دفاع از معتقدات دينى را به عهده گرفته و كمترين انحرافى از خود نشان ندادند. طاغوت زمان ، متوكل عباسى با تمام وسايل ممكنه در صدد برآمد تا امام هادى - عليه السلام - را بفريبد و او را از راه راست منحرف كند و به محافل لهو و لعب و فسق و فجور بكشاند ليكن امام با تمام وجود امتناع كرده مقاومت ورزيد و با مواضع خود دليلى روشن بر عصمت خود و اجداد بزرگوار خويش ارائه كرد و حقانيت شيعه را درباره عصمت ايشان به وضوح بيان نمود.

 

علم امامان (ع )

علم ائمه همانند علم پيامبران و مرسلين ، علمى است الهامى و خداداد و فرقى با هم ندارد. خداوند به پيامبران و ائمه ، علمى لدنّى عطا فرمود تا حجّت را بر مردم تمام كنند. امام صادق - عليه السلام - از كيفيت علم ائمه و دامنه حيرت انگيز آن - كه وصف ناپذير است - چنين ياد مى كند:

((علم ما عبارت است از: (( غابر، مزبور، نكت فى القلوب )) (الهامات قلبى )، (( نقر فى الاسماع )) (به گوش خوردن صدا) (( جفر احمر، جفر ابيض )) و همچنين مصحف فاطمه - عليهاالسلام - و ((جامعه )) كه تمامى مايحتاج مردم در آن است نزد ماست )).

و چون از حضرت معانى اين تعابير را پرسيدند ايشان فرمود: (((( غابر؛ )) دانش آينده است )) و (((( مزبور؛ )) دانش گذشته مى باشد)) و (((( نكت فى القلوب ؛ )) الهام است )) و (((( نقر فى الاسماع ؛ )) سخنان ملائكه است زيرا ما گفتار آنان را مى شنويم ليكن خود آنها را نمى بينيم )) و (((( جفر احمر؛ )) ظرفى است كه سلاح پيامبر اكرم در آن قرار دارد و از آن خارج نمى شود تا آنكه قائم آل محمّد قيام نمايد. امّا (((( جفر ابيض ؛ )) ظرفى است كه در آن تورات موسى ، انجيل عيسى ، زبور داوود و كتب آسمانى پيشين قرار دارد)) و ((مصحف فاطمه - عليهاالسلام - كتابى است كه در آن تمام حوادث و نام هاى كسانى كه تا روز قيامت به حكومت مى رسند منظور است )). و امّا ((جامعه ؛ كتابى است داراى هفتاد ذراع طول كه حضرت رسول اكرم (( - صلى اللّه عليه و آله - )) با دهان مباركشان آن را املا مى فرمودند و حضرت على - عليه السلام - با دست خويش ‍ مى نگاشتند. به خدا قسم هر چه مردم تا روز قيامت بدان نياز پيدا كنند در اين كتاب آمده است حتّى ديه يك خراش و يك تازيانه يا نصف تازيانه ...)).(36)

ابوالعلاء معرى در شعر خود به همين جفرى كه نزد اهل بيت موجود است اشاره مى كند و مى گويد:

((همگان از ديدن جفر و جام جهان نماى كوچكى كه همه آبادى ها و ويرانى ها را نشان مى داد و نزد ائمه موجود بود شگفت زده شدند)).(37)

دليل روشن اين مدعا روايات و پيشگوئى هاى متعددى است كه از ائمه در زمينه هاى گوناگون علوم نقل شده است . امام على مولاى متقيان و باب شهر علم پيامبر پايه حدود سى و دو علم را - به قول عقّاد - بنيان نهاد و از پيشرفت هاى تكنولوژيك و تحولات علمى كه در عرصه گيتى به ظهور مى رسد خبر داد. حضرت در يكى از مغيبات خود چنين مى فرمايد:

(( ((ياتى زمان على الناس يرى من فى المشرق من فى المغرب ، و من فى المغرب يرى من فى المشرق )). ))

((زمانى خواهد آمد كه ساكنين مشرق ، افراد مستقرّ در مغرب را خواهند ديد و ساكنان مغرب مشرقيان را)).

و باز فرمود: (( ((ياتى زمان على الناس يسمع من فى المشرق من فى المغرب و من فى المغرب يسمع من فى المشرق )). ))

((زمانى فرا خواهد رسيد كه : آنكه در مغرب است آواى مشرقيان را خواهد شنيد و بر عكس )).

و هر دوى اين پيشگويى با اختراع تلويزيون و راديو تحقق يافت .

همچنين حضرت سجاد - عليه السلام - فرمود: (( ((ياتى زمان على الناس يسير فيه الحديد؛ )) زمانى خواهد آمد كه در آن ، آهن به حركت در خواهد آمد)).

كه با اختراع انواع ماشين ها و قطارها محقق شد. البته حضرت موارد متعددى را پيش بينى كرده اند كه تماما صادق بوده است . (38) خود حضرت با صراحت تمام موقعيت علمى خويش را چنين بيان مى كند: ((معانى كتاب خدا را از من بپرسيد به خدا قسم آيه اى نازل نشده است جز آنكه مى دانم در شب بوده يا روز، در كوه بوده يا دشت )).(39)

امام صادق نيز يكى از همين پيشوايان حق و حقيقت است كه از زلال علم و دانش آنها بشريت همچنان سيراب مى شود ايشان در گفته هايشان از آلودگى دريا و فضا و زيان هاى ناشى از آن براى انسان پرده برداشته است و در كتاب موسوم به ((توحيد مفضل )) قواعد تشريح و عجايب مربوط به اعضاى انسان را بيان نموده است . همچنانكه بنيانگذار علوم فيزيك و شيمى بشمار مى رود و اصول اين دو دانش را توسط شاگرد برجسته و ممتاز خود پيشاهنگ تحولات علمى جابر بن حيان چهره افتخارانگيز شرق وضع كرده است .

امام هادى نيز پس از وفات پدر و هنگام تصدى مقام امامت بيش از هفت سال نداشت ، ليكن به وسيله علماى بزرگ زمان مورد پرسش قرار گرفت و دشوارترين مسايل فقهى ، فلسفى و كلامى را آنچنان دقيق و روشن پاسخ گفت كه پرسندگان را متحيّر ساخت و در نتيجه آنان به امامت حضرت اعتراف كردند. در اين نمونه و نمونه هاى ديگر دليل آشكارى است بر علم خدادادى آنان و اينكه خداوند فضل و دانشى به آنان عطا فرموده است كه به هيچ كس ديگر چنين عنايتى نكرده است .

 

نصّ بر امامت حضرت

بزرگان و معتمدين شيعه براى امامت اهميت خاصى قائل بودند و آن را اصلى از اصول اسلام مى دانستند لذا همواره از امام زمان خود درباره امام بعدى پرسش مى كردند تا به او مراجعه نمايند و در چنبره طاعت او درآيند. در مورد امام هادى نيز اين دقت نظر به عمل آمد و برخى از بزرگان شيعه روايات متعددى از امام جواد - عليه السلام - مبنى بر امامت على هادى نقل كرده اند و ما در اينجا به پاره اى از آنها اشاره مى كنيم :

1 - ((اسماعيل بن مهران )):

هنگامى كه امام جواد - عليه السلام - عازم سفر بغداد شد اسماعيل بن مهران خود را به سرعت نزد امام رسانده عرض كرد: قربانت گردم از اين سفر بر شما بيمناكم پس از شما منصب امامت به چه كسى خواهد رسيد؟ امام با لبخندى شيرين پاسخ داد: ((امسال اتفاقى براى من نخواهد افتاد...)). و بدينسان هراس وى از قدرت عباسيان و شهادت خود را بر طرف ساخت .

چندى بعد كه معتصم عباسى امام را به سامرّا فرا خواند دوباره اسماعيل شتابان نزد حضرت آمد تا امام بعدى را بشناسد و در سلك مواليان وى درآيد. پس گفت : ((يابن رسول اللّه ! شما در حال رفتن هستيد پس از شما امر امامت به عهده كيست ؟)).

امام گريست و از سفر خود احساس خطر كرده با علم به اينكه ديگر بازگشتى نخواهد بود، فرزند خود امام على هادى را به عنوان امام بعدى چنين معرفى نمود: ((اين سفرى است كه از آن بر من بايد بيمناك بود امام پس از من فرزندم على خواهد بود...))(40) .

پيش بينى امام تحقق يافت و ايشان در اوج شكوفايى زندگى و بالندگى به وسيله معتصم عباسى به شهادت رسيد.

2 - ((الخيرانى )):

يكى ديگر از راويان امامت على هادى ((خيرانى )) است كه حديث را از پدرش نقل كرده است و ما در بحث هاى آينده متن حديث را نقل خواهيم كرد.

3 - ((الصغر بن ابى دلف )):

صغر بن ابى دلف نص بر امامت امام هادى را از پدر حضرت امام جواد چنين نقل مى كند: ((امام پس از من فرزندم على است . فرمانش فرمان من است و سخن او سخن من . اطاعت از او اطاعت از من بشمار مى رود و پس از او امامت از آن فرزندش حسن خواهد بود...)).(41)

4 - ((بعضى از شيعيان )):

امام جواد هنگام عزيمت به بغداد با تصريح به امامت فرزندش امام هادى - عليه السلام - به بعضى از شيعيان چنين گفت : ((من در حال رفتنم و امر امامت به عهده فرزندم ((على )) است و پس از من بر شما همان حقى را خواهد داشت كه من پس از پدرم بر شما داشتم ...)).(42)

امام جواد در سخنان خود بر لزوم اطاعت از فرزندش تاءكيد كرد و فرمود امام همان موقعيتى را در ميان شيعيان خواهد يافت كه خود امام جواد پس از وفات پدرشان داشتند.

5 - ((احمد بن ابى خالد)):

احمد بن ابى خالد نصّ صريحى را از امام جواد - عليه السلام - بر امامت فرزندش على هادى با اين سرآغاز نقل مى كند: ((ابوجعفر به فرزندش هادى - عليه السلام - وصيت كرد...)) كه ما بندهاى اين وصيت را در بحث هاى آينده بيان خواهيم كرد.(43)

قابل ذكر است كه شيعيان معتقدند تعيين امام متاءثر از عواطف و هواهاى نفسانى نيست بلكه به دست خداوند متعال است . اوست كه امام را معين مى كند و پيامبر اكرم انتصاب الهى را به سمع همگان مى رساند و آنچه را بدو دستور داده شده ابلاغ مى كند. پيامبر گرامى به صراحت ، جانشينان خود را دوازده تن اعلام كرده است و روايات اين باب به حد تواتر رسيده است (44) كه امام هادى - عليه السلام - يكى از همين جانشينان مى باشد.

 

بخشش و كرم حضرت

يكى ديگر از خصوصيات بارز حضرت ، بخشش و عطاى ايشان است كه همانند اجداد خود در اين ميدان گوى سبقت را از همگان ربوده است . حضرت مثل پدران خود تنها براى جلب رضاى پروردگار مسكين ، يتيم و اسير را بر خانواده خود مقدم داشته و اطعام آنان را در درجه اول اهميت قرار مى دادند تا جايى كه غذايى براى خانواده شان باقى نمى ماند و در مورد لباس نيز بدين گونه عمل مى كردند. امام صادق - عليه السلام - نيز آنقدر به مستحقّين انفاق مى كرد و لباس مى داد كه ديگر براى افراد خانواده اش چيزى يافت نمى شد.(45)

مورخان موارد بى شمارى از بخشش هاى كلان حضرت امام هادى - عليه السلام - نسبت به فقرا و درماندگان را نقل كرده اند كه ما به نمونه هاى زير اكتفا مى كنيم :

1 - هياءتى از شيعيان بلند پايه مركّب از ابوعمرو عثمان بن سعيد، احمد بن اسحاق اشعرى و على بن جعفر حمدانى به ديدار امام هادى - عليه السلام - رفتند، احمد بن اسحاق از وامى كه در گردن داشت به حضرت شكايت برد ايشان به وكيل خود عمرو رو كرده فرمودند: به احمد سى هزار دينار و به على بن جعفر نيز همان مقدار بپرداز. سپس حضرت به خود عمرو - وكيل حضرت - نيز سى هزار دينار بخشيدند. ابن شهر آشوب پس از نقل اين عطا و بزرگمنشى علوى مى گويد: ((اين عمل معجز گونه است و جز پادشاهان را نرسد كه چنين بخشش كنند و ما هرگز اين گونه عطايى نشنيده ايم )).(46)

حضرت براى اين بزرگان زندگانى مرفهى فراهم آورده بود و غبار فقر را از خانه شان رفته بود. و طبيعى است كه بهترين بخشش ، آن است كه اثرى نيكو و ماندگار از خود بجا گذارد.

2 - يك نمونه ديگر از كرم حضرت را اسحاق جلاّب چنين نقل مى كند:

((در (( يوم الترويه )) (هشتم ذى الحجّه ) براى ابوالحسن هادى - عليه السلام - تعداد زيادى گوسفند خريدم و ايشان تمام گوسفندان را در ميان خويشان خود تقسيم كردند)).(47)

3 - مورد ديگر كه اعجاب مورّخان را برانگيخته است چنين مى باشد كه :

((حضرت به قصد روستايى متعلّق به خودشان از سامرّا خارج شدند چندى بعد يكى از باديه نشينان به در خانه حضرت آمد خانواده حضرت به آن مرد گفتند كه ايشان به زمينى خارج از شهر رفته اند و آن مرد هم متوجه محل حضرت شده و پس از ديدن ايشان با صدايى ضعيف گفت : يابن رسول اللّه من مردى از اعراب كوفه و از مواليان و محبّان جدّت على بن ابى طالب هستم ، سنگينى قرض مرا از پا درآورده است و جز تو گره گشايى نمى شناسم ...

حضرت متاءثر شدند و ديدند وى متمسّك به ولايت على - عليه السلام - است ليكن خود حضرت در آن هنگام در تنگنا بودند و كمكى از دستش ساخته نبود لذا به دست خودشان ورقه اى نوشتند مبنى بر آنكه : اعرابى از حضرت مبلغ معينى طلبكار است ، سپس كاغذ را به او داده گفتند: اين كاغذ را نزد خودت داشته باش و به سامرّا برو، هر وقت ديدى عده اى نزد من جمع شده اند برخيز و طلبى را كه در اين كاغذ است از من بخواه و بر من سخت بگير كه چرا بدهى ام را نپرداخته ام و تمامى دستورات مرا انجام بده . اعرابى ورقه را گرفت و هنگامى كه حصرت به سامرّا بازگشت عده اى به ديدن او آمدند كه در ميان آنان جاسوسان و ماءموران حكومت عباسى هم حضور داشتند، چندى نگذشت كه اعرابى از راه رسيد و كاغذ را نشان داده خواستار پرداخت مبلغ مذكور در آن شد، امام - عليه السلام - به عذرخواهى پرداخت ليكن اعرابى با اصرار خواستار پول خود بود و همچنان تاءكيد مى كرد.

حاضرين در مجلس متفرق شدند و جاسوسان متوكل شتابان ماجرا را به گوش خليفه رساندند او نيز دستور داد تا سى هزار درهم نزد حضرت ببرند، وقتى كه اعرابى آمد حضرت پول ها را به او داده فرمودند: ((اين پول ها را بگير و بدهى خود را بپرداز و باقى مانده را خرج خانواده ات كن ...)).

اعرابى مبلغ را بسيار ديده گفت : يابن رسول اللّه بدهى من كمتر از يك سوم اين مبلغ است ... ليكن خداوند بهتر مى داند كه رسالت خود را ميان چه كسانى قرار دهد. (48) و پول ها را برداشته با خشنودى تمام و با خيال راحت به سوى خانواده اش رفت و همچنان براى ناجى خود امام هادى كه او را از فقر و سختى نجات داده بود دعا مى كرد)).

4 - راويان ذكر كرده اند كه ابوهاشم جعفرى دچار سختى معيشت شده بود لذا به زيارت امام شتافت ، هنگامى كه حضرت موقعيت دشوار وى را دريافت براى تسكين و سبك كردن رنج هايش چنين فرمود:

((اى ابوهاشم ! اداى شكر كداميك از نعمت هاى الهى را مى خواهى بجا آورى ؟ خداوند به تو نعمت ايمان را عطا فرموده و بدينسان بدنت را بر آتش جهنم حرام ساخته است و تنى سالم به تو داده است تا بتوانى به طاعات الهى بپردازى و با دادن صفت قناعت تو را از ذلت سؤ ال و مرحمت خواهى نجات داده است ...)).

نعمت هايى را كه امام بر مى شمارد از مهمترين عطاياى الهى براى كسى كه از آنها استفاده كند بشمار مى رود. سپس ‍ حضرت دستور دادند تا به ابوهاشم يكصد دينار بپردازند.(49)

 

پارسايى و زهد امام (ع )

حضرت از تمام لذات زودگذر و مادى اين جهان روى گردانده و به ضروريات آن اكتفا كرده بود، كمترين توجهى به جلوه هاى فريبنده نشان نمى داد و زندگى خود را وقف عبادت خداى متعال كرده بود، كار را در زهد و ورع تا بدانجا رسانده بود كه خانه مسكونى حضرت در سامرّا و مدينه از اثاثيه معمولى نيز خالى بود و هنگامى كه ماءموران متوكل شبانگاه به منزل ايشان هجوم آوردند و به بازرسى آن مشغول شدند چيزى قابل توجه در آن نيافتند. بار ديگر كه به خانه حضرت در سامرّا هجوم آوردند ايشان را در اتاقى در بسته مشاهده كردند در حالى كه با لباسى پشمين بدون هيچ فرشى بر شن و سنگريزه نشسته بود.

سبط بن جوزى درباره زهد امام مى گويد: ((امام على هادى كمترين ميل و گرايشى به دنيا نداشت و هميشه ملازم مسجد بود، هنگامى كه خانه اش را بازرسى كردند، جز قرآن ، كتب دعا و چند كتاب علمى در آن چيزى نيافتند.

حضرت مانند اجداد طاهرين خود زندگى بى آلايشى را پيش گرفته بود و اهميتى به مسائل مادى نمى داد بلكه وجهه نظرش اتصال دائمى به حق تعالى بود. جدش مولاى متقيان و اميرمؤ منان نيز از پارساترين مردم بود و در ايام خلافت خويش هيچ اندوخته مادى براى خود فراهم نكرد و كفش و كمربندش از ليف خرما بود و كفشش را خود تعمير مى كرد بر شكم خود سنگى مى بست تا فشار گرسنگى را كاهش دهد و همسرش دخت گرامى پيامبر زهرا - عليهاالسلام - نيز مانند پدر و شوهر والامقامش زندگى زاهدانه اى را دنبال مى كرد و در خانه اش از اثاث البيت خبرى نبود و دستانش از آسيا كردن گندم تاول زده بود. ائمه اين چنين زيستند و نعم مادى را كنار گذاشته كريمانه از مظاهر فريبنده حيات گذشتند و تنها به كارى پرداختند كه آنان را به خداوند نزديك كند)).

 

امام (ع ) در مزرعه خود كار مى كند

امام عظيم الشاءن به دور از گرايش هاى مادى و هواهاى نفسانى و خود بزرگ بيتى براى معيشت خود و خانواده اش بر زمين متعلق به خودشان كار مى كرد. على بن حمزه مى گويد: ابوالحسن ثالث را ديدم كه بر زمينى كار مى كرد و قدم هايش از عرق خيس شده بود. گفتم : ((قربانت گردم كارگران كجا هستند؟...))

حضرت فرمود: ((اى على ! بهتر از من و پدرم كسانى بودند كه با بيل در زمين خود كار مى كردند...)).

- ((آنها چه كسانى بودند؟...))

- ((رسول اللّه (( - صلى اللّه عليه و آله -، )) اميرالمؤ منين و تمامى پدرانم با دست خود كار مى كردند و اين كار پيامبران ، رسولان و اوصياى صالح بوده است ...))(50) .

هميشه ((كار)) شعار انبيا بوده است و خداوند پيامبرى را مبعوث نساخت مگر اينكه ((كارگر)) بود و ما در كتاب خود ((كار و حقوق كارگر در اسلام )) (51) بر اهميت كار و ارزش معنوى آن به اين حديث شريف استناد جسته ايم و نشان داده ايم كه كار كردن از سيره انبياى صالح بوده است .

 

راهنمايى گمراهان

امام هادى اهميت زيادى به هدايت گمراهان و منحرفان از راه حق مى داد و در اين راه كوشش خستگى ناپذيرى را آغاز كرده بود، از جمله كسانى كه به وسيله حضرت به حقيقت دست يافت و هدايت شد ((ابوالحسن بصرى )) معروف به ((ملاّح )) را مى توان نام برد. وى ((واقفى )) بود و پس از امام موسى كاظم امامت هيچ يك از فرزندان حضرت را نپذيرفته بود. روزى حضرت هادى بصرى را ديده به او گفت :

((اين خواب غفلت تا كى ؟ آيا وقت آن نرسيده است كه به خود آيى ...)) نفس قدسى حضرت آنچنان گرم و مؤ ثر بود كه همين دو جمله او را دگرگون ساخته به راه صلاح باز آورد و به امامت حضرت معترف گشت .(52)

 

با صوفيان مجالست مكنيد

امام هادى - عليه السلام - اصحاب خود و ديگر مسلمانان را از معاشرت و همنشينى با صوفيان بر حذر داشته بود زيرا آنان سرچشمه گمراهى و ضلالت هستند و با اظهار پارسايى و تقدس مآبى به فريب و گمراهى ساده لوحان بر مى خيزند.

امام بر دورى و جدايى از صوفيان بشدت تاءكيد داشت . حسين بن ابى الخطاب نقل مى كند: نزد امام هادى در مسجد النبى بودم كه گروهى از اصحاب حضرت از جمله ابوهاشم جعفرى كه مردى سخندان و مورد احترام امام بود وارد شدند و در همان هنگام عده اى از صوفيان وارد مسجد شده گوشه اى نشستند و به گفتن اوراد خود و تكبير و تهليل پرداختند، حضرت رو به اصحاب كرده فرمودند:

((به اين فريبكاران و هم پيمانان شيطان و ويرانگران بنيادهاى اسلام توجه نكنيد آنان براى آسايش جسم ، پارسايى مى كنند و شب زنده دارى آنان براى به دست آوردن طعام هاى چرب و شيرين است ، عمرى را به سختى مى گذرانند تا آنكه فرصتى يافته به گناهكارى بپردازند، گرسنگى مى كشند تا آنكه به خوان هاى رنگين دست يابند، ذكر آنان فقط براى فريب مردم است و جلب قلوب احمقان ، سادگان را شيفته خود ساخته بار خود را بر دوش آنان مى نهند و آنان را در چاه هاى گمراهى مى اندازند، اوراد آن ، رقص و كف زدن است و ذكرشان نغمه و آوازه خوانى ، جز بى خردان و افراد گول خورده كسى از آنان پيروى نمى كند و متاع آنان جز در بازار احمقان فروشى ندارد، هر كسى به ديدار و زيارت زنده يا مرده آنان برود مانند آن است كه به زيارت شيطان و بت پرستان رفته باشد و هر كه به آنان يارى رساند در حقيقت به ابوسفيان ، معاويه و يزيد يارى كرده است ...)).

يكى از حاضران پرسيد: ((اگر چه به امامت شما معتقد و معترف باشد؟)) امام او را از ادامه اين گونه توهّمات بر حذر داشته با بيانى قاطع فرمود:

((اين تصوّرات را از خود دور كن ، هر كس به امامت و حق ما معترف باشد بر خلاف رضاى ما گام بر مى دارد، آيا نمى دانى آنان پست ترين طايفه صوفيه هستند و همه فرق صوفيه مخالف ما مى باشند و طريقت آنان با ما مغاير است ، آنان نصارى يا مجوس اين امت هستند و هميشه در تلاشند تا چراغ برافروخته خدايى را با دهان خود خاموش كنيد هر چند خداوند پرتو افشانى چراغ توحيد را على رغم خواست كافران ، تضمين كرده است ...)).(53)

امام در سخنان خود بر بطلان روش صوفيان و بى دينى آنان با توجه به صفات و رفتارشان چند نكته را بيان مى فرمايد:

1 - آنان در فريفتن و گمراه كردن مردم هم پيمان شيطان هستند.

2 - با بدعت هاى خود و آوردن شيوه هايى مغاير روح اسلام و شريعت درصدد ويرانگرى پايه هاى اين دين مبين برآمدند.

3 - زهد آنان ريايى است و براى راحت طلبى و جلب منافع مادى مى باشد.

4 - شب زنده دارى و اظهار تقدّس آنان براى رضاى خدا و انجام عبوديت حضرتش نيست بلكه دام نيرنگى است براى صيد مردم و به دست آوردن اموال آنان .

5 - اوراد آنان ، اوراد عبادى نيست بلكه رقص و پايكوبى است زيرا از قلبى كه معتقد به خداست برنخاسته است و دعاهاى آنان ترانه و آواز است زيرا از روح اخلاص و طاعت خداوند خالى است و كالبدى است بى جان .

6 - آنكه مهار خرد و اختيار خود را در دست دارد به دنبال اين دغلان نمى رود، ليكن ساده لوحان ، افراد نادان و بى خردان كه قدرت تشخيص ندارند در زمره پيروان آنها قرار مى گيرند.

 

امام و احترام به علما

امام هادى - عليه السلام - در بزرگداشت دانشمندان و انديشمندان مى كوشيد و به آنها توجهى خاص داشت و آنان را بر ديگر مردم برتر مى شمرد زيرا آنان سرچشمه نور و آگاهى در زمين هستند. از كسانى كه مورد تجليل امام قرار گرفت فقيهى بود كه با يكى از نواصب و مبغضين اهل بيت به مناظره پرداخته و او را مغلوب ساخته بود، آن فقيه پس از چندى به زيارت امام آمد حضرت كه از مناظره او با ناصبى خبردار بود از ديدن وى شادمان شده او را در صدر مجلس  نشاند و به گرمى با وى به گفتگو پرداخت . مجلس مملو از علويان و عباسيان بود. بنى هاشم حاضر در آنجا از اين توجه خاص امام رنجيده شدند و امام را مخاطب ساخته گفتند:

((چگونه او را بر سادات و بزرگان بنى هاشم مقدم مى دارى ؟...))

حضرت در پاسخ فرمود: از كسانى نباشيد كه خداوند متعال درباره شان فرمود: (( ((الم تر الى الذين اءوتوا نصيبا من الكتاب يدعون الى كتاب اللّه ليحكم بينهم ثم يتولى فريق منهم و هم معرضون )). )) (54)

((آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب آسمانى به آنها داده شده بود، فرا خوانده شدند تا كتاب خدا داور آنان باشد ليكن گروهى اعراض كرده روى گرداندند)).

آيا كتاب خداوند متعال را به عنوان داور و حكم قبول داريد؟... همگى گفتند: ((آرى ، يابن رسول اللّه )). و امام روش ‍ خود را - به استناد آيات قرآن - چنين مدلّل ساخت : آيا خداوند نمى گويد: (( ((يا اءيها الذين آمنوا اذا قيل لكم تفسحوا فى المجالس فافسحوا يفسح اللّه لكم - الى قوله - و الذين اوتوا العلم درجات )). )) (55)

((اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه در مجالسى به شما گفته مى شود جاى باز كنيد شما نيز جاى باز كنيد تا خداوند براى شما گشايش دهد... تا آنجا كه مى گويد: و دانشمندان را درجاتى بالاتر مى دهد)).

خداوند متعال همانطور كه مؤ من را بر غير مؤ من مقدم مى دارد، مؤ من عالم را بر مؤ من غير عالم برترى داده است . و باز خداوند است كه مى فرمايد: ((خداوند مؤ منان اهل علم را درجاتى ، برترى مى دهد)) آيا خداوند گفته است : خداوند نجيب زادگان و شريفان نسب دار را رفعت مى دهد! ليكن حضرت باريتعالى با تاءكيد مى گويد:

(( ((هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ؛ )) (56) آيا آنان كه مى دانند و آنان كه نمى دانند با هم برابرند؟)).

پس چرا از احترام و تجليل من نسبت به اين عالم كه مورد بزرگداشت خدا نيز هست رنجيده شده ايد، شكستى كه اين مرد به آن ناصبى با دلايل و براهين خدا آموخته داد از هر شرافت مبنى بر نسب و تبار، بالاتر و برتر است .

دلايل و حجت هاى امام ، حاضرين را خاموش كرد ليكن يكى از بنى عباس حاضر در جلسه همچنان بر موضع نادرست خويش پافشارى كرد و گفت :

((يابن رسول اللّه ! شما اين مرد را بر ما مقدم داشتى و ما را پايين تر از او به حساب آوردى در صورتى كه او مانند ما نسبى چنين روشن و درخشان ندارد و از صدر اسلام تاكنون آن را كه نسبى شريف تر داشته باشد بر ديگران مقدم مى دارند...))

منطق اين عباسى ، منطقى است سست و بى بنياد كه اسلام بدان كمترين بهايى نمى دهد، اسلام متوجه ارزش هاى والايى است كه هرگز چنين افرادى تصور آن را هم ندارند و به گوششان نخورده است . لذا حضرت طبق اصل قرآنى : (( ((وجادلهم بالتى هم احسن )) )) (57) و دستور: (( ((كلموا الناس على قدر عقولهم )) )) براى قانع كردن وى راه ديگرى در پيش گرفت و گفت :

(( ((سبحان اللّه ! )) آيا عباس كه از بنى هاشم بود با ابوبكر تيمى بيعت نكرد؟ آيا عبداللّه بن عباس پدر خلفاى عباسى و از خاندان بنى هاشم ، كارگزار عمر بن خطاب از بنى عدى نبود؟ پس چرا عمر افراد خارج از خاندان قريش را وارد شوراى شش نفره كرد ولى عباس را كه هاشمى و قرشى بود وارد شورا ننمود؟!

پس اگر برتر شمردن غير هاشمى بر هاشميان نادرست است بايد بيعت كردن عباس با ابوبكر و كارگزارى عبداللّه بن عباس براى عمر را محكوم كنى و اگر آن كار اشكالى نداشت اين مورد هم مانند آن روا خواهد بود...)).

معترض ، تاب اين استدلالات را نياورد خاموش گشت و ديگر دم نزد.(58)

حضرت كه ديده بود دلايل قرآنى او را قانع نكرد از بيعت جدش عباس با ابوبكر و كارگزارى عبداللّه بن عباس براى عمر در حالى كه اين دو خليفه از نظر نسب به پاى عباس و فرزندش نمى رسيدند استفاده كرد و اين نمونه كامل (( ((الزموهم بما التزموا به )) )) است .

 

عبادت حضرت

هنگام مطالعه سيره ائمه طاهرين و پيشوايان خاندان عصمت و طهارت يك مطلب به وضوح قابل مشاهده است و آنهم توجه شديد ايشان به عبادت ، شب زنده دارى ، تلاوت قرآن و مناجات با پروردگار است . ابوفراس حمدانى به مقايسه ميان ائمه و بنى عباس دست زده چنين مى گويد:

(( تمسى التلاوة فى ابياتهم سحرا

و فى بيوتكم الا وتار و النغم ))

((آواى تلاوت قرآن تا سحر از خانه هاى ائمه به گوش مى رسد. و در خانه هاى شما - بنى عباس - اين ترانه ها و صداى چنگ و رباب است كه تا بامداد گوش ها را مى خراشد)).

امام هادى - عليه السلام - بيش از همه معاصران خود به عبادت و تهجّد مى پرداخت و تقوا و پايبندى وى به اصول ديانت زبانزد خاص و عام بود. ايشان تمام نوافل را بجا مى آورد و در ركعت سوم نافله مغرب سوره حمد و اول سوره حديد تا (( ((انه عليم بذات الصدور)) )) و در ركعت چهارم پس از سوره حمد، آخر سوره حجرات را تلاوت مى كرد.(59)

نافله اى را نيز به اين صورت به حضرت نسبت داده اند كه : ايشان در ركعت اول ، سوره حمد و يس و در ركعت دوم ، سوره حمد و الرحمن را تلاوت مى كردند.(60)

 

پی نوشت ها:

36-(( الارشاد، )) ص 307 و 308. و اصول كافى .

37-(( حياة الحيوان ، )) مادّه جفر.

38-(( حياة الامام محمّد الجواد، )) ص 69.

39-(( الجامع الاحكام القرآن ، )) ج 1، ص 35.

40-(( الارشاد، )) ص 369. اصول كافى ، ج 1، ص 323.

41-(( بحارالانوار، ج 13، ص 127. (( و الاكمال )) صدوق .

42-(( اعيان الشيعة : )) ج 4، ق 2 ص 256.

43-اصول كافى .

44-صحيح مسلم ، (( كتاب الاماره . )) مسند احمد بن حنبل ، ج 5، ص 89، و صحيح بخارى ، ص 164.

45-(( صفوة الصفوة ، )) ج 2، ص 98.

46-(( المناقب ، )) ابن شهر آشوب ، ج 4، ص 409.

47-(( بحارالانوار، )) ج 50، ص 132 - مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 4، ص 411.

48-(( الاتحاف بحب الاشراف ، )) ص 67 - 68. شرح شافيه ابى فراس ، ج 2، ص 167، (( جوهرة الكلام ، )) ص 151.

49-امالى صدوق ص 412 و (( بحارالانوار )) ج 50، ص 129.

50-(( من لا يحضره الفقيه . ))

51-(( العمل و حقوق العامل فى الاسلام . ))

52-(( من لا يحضره الفقيه . ))

53-(( روضات الجنات ، )) ج 3، ص 134.

54-سوره آل عمران ، آيه 22.

55-سوره مجادله ، آيه 10.

56-سوره زمر، آيه 8.

57-سوره نحل ، آيه 125.

58-(( الاحتجاج )) طبرسى ، ج 1 و 2، ص 454.

59-(( وسائل الشيعه ، )) ج 4، ص 750.

60-(( وسائل الشيعه ، )) ج 5، ص 298.

 

منبع : http://www.emamhadi.jahanpayam.net

 

زیارت نامه و امام معصوم حضرت امام على نقى و حضرت امام حسن عسكرى صلوات الله عليهما

زيارت ائمه سر من راى عليهم السلام

و اعمال سرداب مطهر و در آن دو مقام است مقام اول در زيارت دو امام معصوم حضرت امام على نقى و حضرت امام حسن عسكرى صلوات الله عليهما چون وارد شدى به سر من راى إن شاء الله و خواستى زيارت كنى آن دو امام همام عليهما السلام را پس غسل كن و بعد از رعايت آداب دخول حرم‏هاى شريفه با تأنى و وقار روانه شو تا به در حرم مطهر و اذن دخول عمومى را كه در اوايل اين باب ذكر شد بخوان پس داخل حرم شو و زيارت كن آن دو بزرگوار را به اين الفاظ كه اصح زيارات است .

السَّلامُ عَلَيْكُمَا يَا وَلِيَّيِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكُمَا يَا حُجَّتَيِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكُمَا يَا نُورَيِ اللَّهِ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ السَّلامُ عَلَيْكُمَا يَا مَنْ بَدَا لِلَّهِ فِي شَأْنِكُمَا أَتَيْتُكُمَا زَائِرا عَارِفا بِحَقِّكُمَا مُعَادِيا لِأَعْدَائِكُمَا مُوَالِيا لِأَوْلِيَائِكُمَا مُؤْمِنا بِمَا آمَنْتُمَا بِهِ كَافِرا بِمَا كَفَرْتُمَا بِهِ مُحَقِّقا لِمَا حَقَّقْتُمَا مُبْطِلا لِمَا أَبْطَلْتُمَا أَسْأَلُ اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمَا أَنْ يَجْعَلَ حَظِّي مِنْ زِيَارَتِكُمَا الصَّلاةَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَنْ يَرْزُقَنِي مُرَافَقَتَكُمَا فِي الْجِنَانِ مَعَ آبَائِكُمَا الصَّالِحِينَ وَ أَسْأَلُهُ أَنْ يُعْتِقَ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ وَ يَرْزُقَنِي شَفَاعَتَكُمَا وَ مُصَاحَبَتَكُمَا وَ يُعَرِّفَ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمَا وَ لا يَسْلُبَنِي حُبَّكُمَا وَ حُبَّ آبَائِكُمَا الصَّالِحِينَ وَ أَنْ لا يَجْعَلَهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيَارَتِكُمَا وَ يَحْشُرَنِي مَعَكُمَا فِي الْجَنَّةِ بِرَحْمَتِهِ اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي حُبَّهُمَا وَ تَوَفَّنِي عَلَى مِلَّتِهِمَا اللَّهُمَّ الْعَنْ ظَالِمِي آلِ مُحَمَّدٍ حَقَّهُمْ وَ انْتَقِمْ مِنْهُمْ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْأَوَّلِينَ مِنْهُمْ وَ الْآخِرِينَ وَ ضَاعِفْ عَلَيْهِمُ الْعَذَابَ وَ ابْلُغْ بِهِمْ وَ بِأَشْيَاعِهِمْ وَ مُحِبِّيهِمْ وَ مُتَّبِعِيهِمْ أَسْفَلَ دَرْكٍ مِنَ الْجَحِيمِ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ اللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَ وَلِيِّكَ وَ ابْنِ وَلِيِّكَ وَ اجْعَلْ فَرَجَنَا مَعَ فَرَجِهِمْ [فَرَجِهِ‏] يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ

 و جهد مى‏كنى در دعا كردن از براى خود و پدر و مادر خود و هر دعا كه خواهى بكن و اگر توانى به نزديك قبر ايشان بروى دو ركعت نماز نزد قبر بكن و اگر نتوانى داخل مسجد شو و دو ركعت نماز بكن و هر دعا كه خواهى بكن كه مستجاب است و اين مسجد پهلوى خانه ايشان است و حضرت امام على نقى و امام حسن عسكرى عليهما السلام در آن نماز مى‏كرده‏اند مؤلف گويد كه اين زيارت موافق روايت كامل الزياره بود و شيخ محمد بن المشهدى و شيخ مفيد و شهيد نيز اين زيارت را در مزار خود نقل كرده‏اند با اختلافى جزيى و بعد از فقره فِي الْجَنَّةِ بِرَحْمَتِهِ فرموده‏اند آنگاه برو و بينداز خود را بر هر يك از آن دو قبر و ببوس آن را و بگذار طرف راست و چپ روى خود را بر قبر و بعد از آن سر بردار و بگو اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي حُبَّهُمْ وَ تَوَفَّنِي عَلَى مِلَّتِهِمْ تا آخر زيارت كه گذشت پس گفته‏اند كه چهار ركعت نماز بگزار نزديك سر مقدس و بعد از نماز زيارت هر قدر نماز كه خواهى بگزار الخ و مستور نماند كه آن دو بزرگوار در خانه خود دفن شدند و براى آن درى بود كه گاهى باز مى‏كردند و شعيان داخل مى‏شدند و در نزد قبر زيارت مى‏كردند و گاهى بسته بود و از بيرون مقابل شباكى كه در ديوار مقابل قبر مطهر بود زيارت مى‏كردند و در صدر همين خبر زيارت مذكور است كه غسل مى‏كنى و به نزد قبر ايشان مى‏روى و اگر توانى رفت و اگر نه اشاره مى‏كنى به سلام مقابل شبكه كه باز مى‏شود بسوى قبر و چنين زاير نماز زيارت خود را در مسجد بكند و چون به همت مواليان آن خانه برداشته شد و بجاى آن قبه و حرم و رواق و ايوان ساخته شد آن مسجد داخل در حرم شد و الآن معروف است كه ايوان مستطيل كه در صحن پشت سر عسكريين عليهما السلام متصل است به رواق همان مسجد مذكور است بهر حال زوار از اين جهت آسوده شدند و براى آن دو بزرگوار زيارت مخصوصه به هر كدام و مشترك ميان هر دو بزرگوار در كتب مزاريه مذكور است اگر راغب شدند نسخه آن بسيار است و اگر زائر را حالى و مجالى باشد مناسب است كه زيارت جامعه كبيره را كه بعد از اين مذكور گردد إن شاء الله تعالى بخواند زيرا كه صدور آن كلمات بليغه داراى تمام مراتب اظهار بندگى و تذلل و اعتراف به عظمت و جلالت ائمه از مصدر جلال حضرت هادى عليه السلام است .و سيد بن طاوس در مصباح الزائر براى هر يك از اين دو بزرگوار زيارت مبسوط با صلوات بر ايشان و دعاى بعد از نماز زيارت نقل كرده كه شايسته است نقل آن اگر چه موجب تطويل است زيرا كه فوايد بسيار در آن مندرج است فرمود هر گاه رسيدى به سر من راى غسل كن در وقت رسيدن غسل زيارت و بپوش پاكيزه‏ترين جامه‏هاى خود را و روانه شو با تأنى و وقار تا برسى به در حرم شريف آنگاه كه رسيدى طلب رخصت كن و بگو

 أَ أَدْخُلُ يَا نَبِيَّ اللَّهِ أَ أَدْخُلُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَ أَدْخُلُ يَا فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ سَيِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ يَا أَبَا الْحَسَنِ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ أَ أَدْخُلُ يَا مَوْلايَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ أَ أَدْخُلُ يَا مَلائِكَةَ اللَّهِ الْمُوَكَّلِينَ بِهَذَا الْحَرَمِ الشَّرِيفِ

پس داخل شو و در وقت داخل شدن پاى راست را مقدم دار و بايست نزد ضريح حضرت على هادى عليه السلام رو به قبر و پشت به قبله و صد مرتبه اللَّهُ أَكْبَرُ بگو و بگو

 السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ الزَّكِيَّ الرَّاشِدَ النُّورَ الثَّاقِبَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا صَفِيَّ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا سِرَّ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حَبْلَ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا آلَ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا خِيَرَةَ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا صَفْوَةَ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَمِينَ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حَقَّ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حَبِيبَ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا نُورَ الْأَنْوَارِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا زَيْنَ الْأَبْرَارِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا سَلِيلَ الْأَخْيَارِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا عُنْصُرَ الْأَطْهَارِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ الرَّحْمَنِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رُكْنَ الْإِيمَانِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَلِيَّ الصَّالِحِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا عَلَمَ الْهُدَى السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حَلِيفَ التُّقَى السَّلامُ عَلَيْكَ يَا عَمُودَ الدِّينِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْأَمِينُ الْوَفِيُّ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَلَمُ الرَّضِيُّ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الزَّاهِدُ التَّقِيُّ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْحُجَّةُ عَلَى الْخَلْقِ أَجْمَعِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا التَّالِي لِلْقُرْآنِ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُبَيِّنُ لِلْحَلالِ مِنَ الْحَرَامِ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِيُّ النَّاصِحُ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الطَّرِيقُ الْوَاضِحُ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّجْمُ اللائِحُ أَشْهَدُ يَا مَوْلايَ يَا أَبَا الْحَسَنِ أَنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ خَلِيفَتُهُ فِي بَرِيَّتِهِ وَ أَمِينُهُ فِي بِلادِهِ وَ شَاهِدُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ كَلِمَةُ التَّقْوَى وَ بَابُ الْهُدَى وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى وَ الْحُجَّةُ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ الْمُطَهَّرُ مِنَ الذُّنُوبِ الْمُبَرَّأُ مِنَ الْعُيُوبِ وَ الْمُخْتَصُّ بِكَرَامَةِ اللَّهِ وَ الْمَحْبُوُّ بِحُجَّةِ اللَّهِ وَ الْمَوْهُوبُ لَهُ كَلِمَةُ اللَّهِ وَ الرُّكْنُ الَّذِي يَلْجَأُ إِلَيْهِ الْعِبَادُ وَ تُحْيَا بِهِ الْبِلادُ وَ أَشْهَدُ يَا مَوْلايَ أَنِّي بِكَ وَ بِآبَائِكَ وَ أَبْنَائِكَ مُوقِنٌ مُقِرٌّ وَ لَكُمْ تَابِعٌ فِي ذَاتِ نَفْسِي وَ شَرَائِعِ دِينِي وَ خَاتِمَةِ عَمَلِي وَ مُنْقَلَبِي وَ مَثْوَايَ وَ أَنِّي وَلِيٌّ لِمَنْ وَالاكُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاكُمْ مُؤْمِنٌ بِسِرِّكُمْ وَ عَلانِيَتِكُمْ وَ أَوَّلِكُمْ وَ آخِرِكُمْ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي [وَ السَّلامُ عَلَيْكَ‏] وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ پس ببوس ضريح را و بگذار روى راست را بر آن پس طرف چپ رو را بگذار و بگو اللَّهُمَّ [صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ] صَلِّ عَلَى حُجَّتِكَ الْوَفِيِّ وَ وَلِيِّكَ الزَّكِيِّ وَ أَمِينِكَ الْمُرْتَضَى وَ صَفِيِّكَ الْهَادِي وَ صِرَاطِكَ الْمُسْتَقِيمِ وَ الْجَادَّةِ الْعُظْمَى وَ الطَّرِيقَةِ الْوُسْطَى نُورِ قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَلِيِّ الْمُتَّقِينَ وَ صَاحِبِ الْمُخْلَصِينَ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الرَّاشِدِ الْمَعْصُومِ مِنَ الزَّلَلِ وَ الطَّاهِرِ مِنَ الْخَلَلِ وَ الْمُنْقَطِعِ إِلَيْكَ بِالْأَمَلِ الْمَبْلُوِّ بِالْفِتَنِ وَ الْمُخْتَبَرِ بِالْمِحَنِ وَ الْمُمْتَحَنِ بِحُسْنِ الْبَلْوَى وَ صَبْرِ الشَّكْوَى مُرْشِدِ عِبَادِكَ وَ بَرَكَةِ بِلادِكَ وَ مَحَلِّ رَحْمَتِكَ وَ مُسْتَوْدَعِ حِكْمَتِكَ وَ الْقَائِدِ إِلَى جَنَّتِكَ الْعَالِمِ فِي بَرِيَّتِكَ وَ الْهَادِي فِي خَلِيقَتِكَ الَّذِي ارْتَضَيْتَهُ وَ انْتَجَبْتَهُ وَ اخْتَرْتَهُ لِمَقَامِ رَسُولِكَ فِي أُمَّتِهِ وَ أَلْزَمْتَهُ حِفْظَ شَرِيعَتِهِ فَاسْتَقَلَّ بِأَعْبَاءِ الْوَصِيَّةِ نَاهِضا بِهَا وَ مُضْطَلِعا بِحَمْلِهَا لَمْ يَعْثُرْ فِي مُشْكِلٍ وَ لا هَفَا فِي مُعْضِلٍ بَلْ كَشَفَ الْغُمَّةَ وَ سَدَّ الْفُرْجَةَ وَ أَدَّى الْمُفْتَرَضَ اللَّهُمَّ فَكَمَا أَقْرَرْتَ نَاظِرَ نَبِيِّكَ بِهِ فَرَقِّهِ [فَارْفَعْ‏] دَرَجَتَهُ وَ أَجْزِلْ لَدَيْكَ مَثُوبَتَهُ وَ صَلِّ عَلَيْهِ وَ بَلِّغْهُ مِنَّا تَحِيَّةً وَ سَلاما وَ آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ فِي مُوَالاتِهِ فَضْلا وَ إِحْسَانا وَ مَغْفِرَةً وَ رِضْوَانا إِنَّكَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ پس نماز زيارت بگزار و چون سلام دادى بگو يَا ذَا الْقُدْرَةِ الْجَامِعَةِ وَ الرَّحْمَةِ الْوَاسِعَةِ وَ الْمِنَنِ الْمُتَتَابِعَةِ وَ الْآلاءِ الْمُتَوَاتِرَةِ وَ الْأَيَادِي الْجَلِيلَةِ وَ الْمَوَاهِبِ الْجَزِيلَةِ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِينَ وَ أَعْطِنِي سُؤْلِي وَ اجْمَعْ شَمْلِي وَ لُمَّ شَعَثِي وَ زَكِّ عَمَلِي وَ لا تُزِغْ قَلْبِي بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنِي وَ لا تُزِلْ [تُزِلَ‏] قَدَمِي وَ لا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَدا وَ لا تُخَيِّبْ طَمَعِي وَ لا تُبْدِ عَوْرَتِي وَ لا تَهْتِكْ سِتْرِي وَ لا تُوحِشْنِي وَ لا تُؤْيِسْنِي وَ كُنْ بِي رَءُوفا رَحِيما وَ اهْدِنِي وَ زَكِّنِي وَ طَهِّرْنِي وَ صَفِّنِي وَ اصْطَفِنِي وَ خَلِّصْنِي وَ اسْتَخْلِصْنِي وَ اصْنَعْنِي وَ اصْطَنِعْنِي وَ قَرِّبْنِي إِلَيْكَ وَ لا تُبَاعِدْنِي مِنْكَ وَ الْطُفْ بِي وَ لا تَجْفُنِي وَ أَكْرِمْنِي وَ لا تُهِنِّي وَ مَا أَسْأَلُكَ فَلا تَحْرِمْنِي وَ مَا لا أَسْأَلُكَ فَاجْمَعْهُ لِي بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ أَسْأَلُكَ بِحُرْمَةِ وَجْهِكَ الْكَرِيمِ وَ بِحُرْمَةِ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ بِحُرْمَةِ أَهْلِ بَيْتِ رَسُولِكَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ عَلِيٍّ وَ مُحَمَّدٍ وَ جَعْفَرٍ وَ مُوسَى وَ عَلِيٍّ وَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ وَ الْحَسَنِ وَ الْخَلَفِ الْبَاقِي صَلَوَاتُكَ وَ بَرَكَاتُكَ عَلَيْهِمْ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ وَ تُعَجِّلَ فَرَجَ قَائِمِهِمْ بِأَمْرِكَ وَ تَنْصُرَهُ وَ تَنْتَصِرَ بِهِ لِدِينِكَ وَ تَجْعَلَنِي فِي جُمْلَةِ النَّاجِينَ بِهِ وَ الْمُخْلِصِينَ فِي طَاعَتِهِ وَ أَسْأَلُكَ بِحَقِّهِمْ لَمَّا اسْتَجَبْتَ لِي دَعْوَتِي وَ قَضَيْتَ [لِي‏] حَاجَتِي وَ أَعْطَيْتَنِي سُؤْلِي وَ كَفَيْتَنِي مَا أَهَمَّنِي مِنْ أَمْرِ دُنْيَايَ وَ آخِرَتِي يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ يَا نُورُ يَا بُرْهَانُ يَا مُنِيرُ يَا مُبِينُ يَا رَبِّ اكْفِنِي شَرَّ الشُّرُورِ وَ آفَاتِ الدُّهُورِ وَ أَسْأَلُكَ النَّجَاةَ يَوْمَ يُنْفَخَ فِي الصُّورِ

 و دعا كن براى هر چه خواهى و بسيار بگو

 يَا عُدَّتِي عِنْدَ الْعَدَدِ [الْعُدَدِ] وَ يَا رَجَائِي وَ الْمُعْتَمَدَ وَ يَا كَهْفِي وَ السَّنَدَ يَا وَاحِدُ يَا أَحَدُ وَ يَا قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ أَسْأَلُكَ اللَّهُمَّ بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَ مِنْ خَلْقِكَ وَ لَمْ تَجْعَلْ فِي خَلْقِكَ مِثْلَهُمْ أَحَدا صَلِّ عَلَى جَمَاعَتِهِمْ وَ افْعَلْ بِي كَذَا وَ كَذَا

و بجاى اين كلمه حاجت بخواه همانا روايت شده از آن حضرت كه فرموده من از خداوند عز و جل خواسته‏ام كه نااميد برنگرداند كسى را كه بخواند اين دعا را در روضه من بعد از من

 

امام هادی (ع)

حضرت امام علي بن محمد الهادي عليه السلام در نيمه ذيحجه سال 212 هجري در "صريا "، منطقه اي واقع در 6 کيلومتري مدينه متولد شد. نام مبارک ايشان "علي"، کنيه اش "ابوالحسن" و القاب آن بزرگوار : نجيب، مرتضي، هادي، نقي، عالم، فقيه، امين، مؤتمن، طيب  و عسکري مي باشد که مشهورتر از همه "هادي" و "نقي" است.

پدر گرامي آن حضرت، امام جواد عليه السلام و مادر ايشان بانوي گرانقدر و با فضيلتي به نام "سمانه مغربيه" است. محمد بن فرج مي گويد:

"ابوجعفر ، محمد بن علي عليه السلام مرا خواست و فرمود: کارواني از را ه مي رسد که برده فروشي در ميان آن است و کنيزاني همراه خود دارد.  سپس هفتاد دينار به من داد و امر کرد با آن کنيزي را با مشخصاتي که داد، بخرم. من ماموريت را انجام دادم. اين کنيز همان مادر امام هادي عليه السلام است.

قدر و منزلت اين بانوي گرامي بدان پايه بود که امام هادي عليه السلام درباره اش فرمود : «مادرم عارف به حق من و اهل بهشت است. شيطان سرکش به او نزديک نمي شود، خداوند حافظ و نگهبان اوست و او در زمره مادران صديق و صالحان قرار دارد.» (1)

 

عبادت امام

امام هادي عليه السلام شب هنگام به پروردگارش روي مي آورد و شب را با حالت خضوع به رکوع و سجده سپري مي کرد و بين پيشاني نوراني اش و زمين، جز سنگ ريزه و خاک حايلي وجود نداشت. پارسايي و انس با پروردگار، آن چنان نمودي در زندگي امام داشت که در مقام بيان برجستگي و صفات والاي آن گرامي به ذکر اين ويژگي پرداخته اند.

ابن کثير مي نويسد: او عابدي  وارسته و زاهد بود. ايشان کمر همت به عبادت بسته، فقيه و پيشوا بود.

ابن عباد حنبلي نيز مي گويد: کان فقيها، اماماً ، متعبدا. (2)

 

اخلاق حسنه امام

پيشوايان معصوم عليهم السلام انسانهاي کامل و برگزيده اي هستند که به عنوان الگوهاي رفتاري هدايت جامعه را به سوي خداوند عهده دار شده اند.

گفتار و منش امامان عليهم السلام، ترسيم "حيات طيبه" انساني و وجودشان تبلور تمامي ارزشهاي الهي است.

نمونه تعبيرامام هادي عليه السلام  در زيارت جامعه کبيره *
معدن رحمت، گنجينه داران دانش، نهايت بردباري و حلم، بنيانهاي کرامت، خلاصه و برگزيده پيامبران، پيشوايان هدايت، چراغهاي تاريکي، پرچمهاي پرهيزکاري، نمونه هاي برتر و حجت هاي خدا بر جهانيان هستند.

امام هادي عليه السلام همچون نياکان خود در برابر ناملايمات بردبار بود و تا جايي که مصلحت اسلام ايجاب مي کرد با دشمنان حق و ناسزا گويان و اهانت کنندگان به ساحت مقدس آن حضرت، با بردباري برخورد مي کرد. "بريحه" عباسي - که از سوي دستگاه خلافت به سمت امام جماعت مکه و مدينه منصوب شده بود- از امام هادي عليه السلام نزد متوکل شکايت کرد و براي او نوشت: اگر خواهان حفظ مکه و مدينه هستي ، "علي بن محمد" را از اين دو شهر بيرون کن زيرا او مردم را به سوي خود خوانده و گروه زيادي از او پيروي کرده اند.

متوکل امام را از کنار حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله تبعيد نمود. هنگامي که امام از مدينه به سمت سامرا در حرکت بود، بريحه نيز  همراه ايشان بود. در بين راه بريحه به امام گفت: تو خود مي داني که عامل تبعيد تو من بودم. سوگند مي خورم که چنانچه شکايت مرا نزد خليفه ببري، تمام درختانت را در مدينه آتش مي زنم، خدمتکارانت را مي کُشم و چشمه هاي مزارعت  را کور  مي کنم. بدان که اين کارها را خواهم کرد. امام عليه السلام در جواب فرمود:

«نزديک ترين راه براي شکايت از تو اين بود که ديشب شکايت تو را نزد خدا بردم و من اين شکايت را که بر خدا عرضه کردم نزد غير او، از بندگانش نخواهم برد» بريحه چون اين سخن را از امام شنيد، به دامن آن حضرت افتاد،  تضرع کرد و از ايشان تقاضاي بخشش نمود. امام فرمود: تو را بخشيدم. (3)

 

امام عليه السلام در بيان ديگران

امام هادي عليه السلام پيوسته تحت نظر حکومتهاي جور بود و سعي مي شد که آن حضرت با پايگاههاي مردمي و افراد جامعه تماس نداشته باشد.  با اين حال آن مقدار از فضايل اخلاقي از ايشان بروز نموده که دانشمندان و حتي دشمنان اهل بيت عليهم السلام را به تحسين آن وجود الهي واداشته است. ابوعبدالله جنيدي از دانشمندان مسلمان مي گويد: سوگند به خدا، او بهترين مردم روي زمين و برترين آفريده هاي الهي است. متوکل در نامه اي که براي امام عليه السلام مي نويسد خاطر نشان مي کند: ميرالمومنين عارف به مقام شماست و حق خويشاوندي را نسبت به شما رعايت مي کند و طبق آنچه مصلحت شما و خانواده تان مي باشد عمل مي کند. (4)

 

شاگردان امام

بنا براظهار شيخ طوسي، تعداد شاگردان امام هادي عليه السلام بالغ بر 185 نفر بوده است که در ميان آنان چهره هاي برجسته علمي و فقهي فراواني که داراي تاليفات گوناگوني بودند نيز ديده مي شود. در اينجا از برخي شاگردان آن حضرت به طور اختصار ياد مي شود:

1.   ايوب بن نوح: مردي امين و مورد وثوق بود و درعبادت و تقوا رتبه والايي داشت، چندان که او را در زمره بندگان صالح خدا شمرده اند. او  وکيل امام هادي و امام عسکري عليهما السلام بود. ايوب به هنگام وفات تنها يکصد و پنجاه دينار از خود به جاي گذاشت، در حالي که مردم گمان مي کردند او پول زيادي دارد.

2.   حسن بن راشد: وي از اصحاب امام جواد و امام هادي عليهما السلام شمرده مي شود و نزد آن دو بزرگوار از منزلت و مقام والايي برخوردار بوده است.

3.   حسن بن علي ناصر : شيخ طوسي او را از اصحاب امام هادي عليه السلام شمرده است . وي پدر جد سيد مرتضي از سوي مادر است . سيد مرتضي در وصف او مي گويد : مقام و برتري او در دانش و پارسايي ، و فقه روشنتر از خورشيد درخشان است . او بود که اسلام را در "ديلم" نشر داد، بگونه اي که مردم آن سامان به وسيله او از گمراهي به هدايت راه يافته و با دعاي او به حق بازگشتند . صفات پسنديده و اخلاق نيکوي او بيش از آن است که شمرده نشود و روشنتر از آن است که پنهان بماند .

4.   عبد العظيم حسني:  وي که نسب شريفش با چهار واسطه به امام حسن مجتبي عليه السلام مي رسد، از ياران امام هادي و امام عسکري عليهما السلام است. عبدالعظيم ، مردي پارسا ، وارسته ، دانشمند ، فقيه و مورد اعتماد و وثوق امام دهم بود . ابو حماد رازي مي گويد : در سامراء بر امام هادي عليه السلام وارد شدم و درباره مسائلي از حلال و حرام از آن حضرت پرسيدم  ، ايشان فرمود : اي حماد ! هر گاه در ناحيه اي که زندگي مي کني ، مشکلي در امر دين ، برايت پيش آمد از عبد العظيم حسني بپرس و سلام مرا به او برسان .

5.    عثمان بن سعيد : وي در سن جواني و در حالي که يازده سال از عمرش مي گذشت ، افتخار شاگردي امام را پيدا نمود. امام هادي عليه السلام در مورد او به احمد بن اسحاق قمي فرمود : عثمان بن سعيد ، ثقه و امين من است ، هر چه به شما بگويد از سوي من گفته و هر چه به شما القا کند از ناحيه من القا کرده است. (5)

 

امام هادي و شيعيان ايشان در ايران

اکثر شيعيان در قرن نخست از شهر کوفه بودند. از دوران امام باقر و امام صادق عليهما السلام به اين طرف ، لقب"قمي" در آخر اسماء تعدادي از اصحاب ائمه به چشم مي خورد. اينها اشعري هاي عرب تباري بودند که در قم مي زيستند. در زمان امام هادي عليه السلام، قم مهمترين مرکز تجمع شيعيان ايران بود و روابط محکمي ميان شيعيان اين شهر و ائمه طاهرين وجود داشت. در کنار قم، دو شهر آبه (يا آوه) و کاشان نيز تحت تأثير تعلميات شيعي قرار داشته و مردم اين شهرها از بينش شيعي مردم قم پيروي مي کردند.

مردم قم و آوه ، همچنين براي زيارت مرقد مطهر امام رضا عليه السلام به مشهد مسافرت مي کردند که امام هادي نيز آنها را در قبال اين عمل "مغفور لهم" وصف کرده اند. (6)


پي نوشتها :

1-     دلايل الامامة، ص 216.

2-      تاريخ اجمالي پيشوايان عليهم السلام.

3-      اثبات الوصية، مسعودي، صص 196-197

4-      الارشاد، شيخ مفيد، ص 333

5-      الغيبة، شيخ طوسي، ص 215

6-      عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 260

منبع : http://www.valiasr-aj.com

حکم سب خدا و پیامبر و امامان معصوم


....

از فروع مهم مسئله سب موضوع سب و ناسزاگویی به خدا و پیامبر و انبیاء دیگر و امامان معصوم می‏باشد که احترام آنان از هر مؤمن دیگر بیشتر است و سب و دشنام به آنها دارای بعد سیاسی، اجتماعی می‏باشد و جنبه جنگ روانی و تبلیغاتی دارد.
همزمان با ظهور اسلام در مکه و پس از آن در مدینه، یهود سست پیمان و مشرکان عهدشکن و بی فرهنگ و دیگر کفّار فسادگستر، شیوه سب به پیامبر را پیشس گرفتند، و اسلام برای حفظ قداست پیامبر در فقه سیاسی اش با این جریان برخورد اصولی کرد و دشنام دهنده به خدا ورسول خدا هم چنین دشنام دهنده به بقیه انبیاء را مهدورالدّم دانست و حکم به اعدام آنها کرد. و به عقیده ما شیعیان دشنام دهنده به امامان معصوم و حضرت فاطمه (ع) نیز مهدور الدم و محکوم به اعدام می‏باشد و این مطلب را از اقوال پیامبر (ص) و ائمه معصومین استفاده می‏کنیم و فقهاء عظام ما نیز به استناد همین اقوال چنین فتوائی دارند.

صاحب جواهر می‏نویسد: هرکس پیامبر (ص) را سب و دشنام و ناسزا گوید شنونده می‏تواند بلکه واجب است او را بکشد بی آنکه احدی از فقهاء در این مسئله مخالف باشد بلکه اجماع محصّل و منقول برآنست (11). علامّه حلّی می‏نویسد: هرکس خدا و رسول و انبیاء و فرشتگان و امامان را سب و ناسزا گوید نزد ما قتل او واجب می‏شود امّا جمهور (اهل سنت) گویند از او می‏خواهند توبه کند اگر توبه نکرد تعزیرش می‏نمایند (12). و در حدیث آمده: پیامبر (ص) در فتح مکه فرمود: هیچ کس را نکشید مگر کسی را که با شما قتال کند و جز اشخاصی که پیامبر را با شعر هجو و آزار کرده باشند. از آن جمله دو دختر خنیاگر که با ترانه، رسول اللَّه (ص) را سب و ناسزا می‏گفتند و پیامبر فرمود آنها را بکشید هرچند که خود را از پرده کعبه بیاویزند و به خانه خدا پناهنده شوند (13). هدف از ذکر این فتوی و حوادث تاریخی و سیره‏ای آنست که ابعاد سیاسی اجتماعی دشنام به رسول خدا را روشن‏تر سازیم و توضیح دهیم که چرا پیامبر این امر را چنین مهم تلقی فرموده است و چرا در تداوم همان جریان مرحوم امام خمینی کار ضد اسلامی سلمان رشدی را جدی گرفت و رسماً وجوب قتل او را اعلام فرمود. فتوائی که با نظر همه مذاهب اسلامی موافق است منتهی اختلاف بر سر اینست که اگر این مرتد فطری باشد «یعنی کسی که پدر و مادرش یا یکی از آن دو مسلمان بوده‏اند و وی مرتد شده‏است» و توبه کند آیا توبه‏اش پذیرفته می‏شود یا نه. محتاطترین فقها در این باره می‏گویند باید به مرتد سه روز مهلت داده شود اگر توبه کرد پذیرفته می‏شود و در غیر اینصورت حکم قتل درباره وی جاری می‏شود. بنابراین طبق فتوا همه فقهای مذاهب خمسه سلمان رشدی که مرتد فطری است اگر اکنون هم واقعاً توبه کرد شرعاً محکوم به اعدام می‏باشد و این سزای کسی است که به پیامبر و دیگر مقدسات اسلام اهانت کند.

 .........



11
 - جواهر الکلام ج 41 ص 432
12
_ تذکره الفقها علامه حلی ج 1 ص 456
13
_ جواهر الکلام ج 41 ص 432
14
_ مکاسب محرمه ج 1 ص 32

 

منبع : سایت بیان معرفت / http://www.bayanemarefat.com/?req=articles&cid=60&id=105

چهل حدیث از امام هادی (ع)

 

احادیثی در باب علم، غضب، اطاعت خداوند، شب زنده داری، فروتنی، پدر و مادر، زیارت امام رضا علیه السلام و حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)، حسد، خودپسندی و هدفمندی

1.  الدُّنْیا سُوقٌ رَبحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ
دنیا همانند بازارى است که عدّه اى در آن (براى آخرت) سود مى برند و عدّه اى دیگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.

أعیان الشّیعة: ج 2، ص 39

2.  یَاْتى عَلماءُ شیعَتِنا الْقَوّامُونَ بِضُعَفاءِ مُحِبّینا وَ أهْلِ وِلایَتِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ، وَالاْنْوارُ تَسْطَعُ مِنْ تیجانِهِمْ
علماء و دانشمندانى که به فریاد دوستان و پیروان ما برسند و از آن ها رفع مشکل نمایند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که تاج درخشانى بر سر دارند و نور از آن ها مى درخشد.

بحارالأنوار: ج 2، ص 6، ضمن ح 13

3.  الْغَضَبُ عَلى مَنْ لا تَمْلِکُ عَجْزٌ، وَ عَلى مَنْ تَمْلِکُ لُؤْمٌ
غضب و تندى در مقابل آن کسى که توان مقابله با او را ندارى، علامت عجز و ناتوانى است، ولى در مقابل کسى که توان مقابله و رو در روئى او را دارى علامت پستى و رذالت است.

مستدرک الوسائل: ج 12، ص 11، ح 13376

4.  مَنْ اَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ بِسَخَطِ الْمَخْلُوقینَ

هرکس مطیع و پیرو خدا باشد از قهر و کارشکنى دیگران باکى نخواهد داشت.

بحارالا نوار: ج 50، ص 177، ح 56

5.  السَّهَرَ اءُلَذُّالْمَنامِ، وَالْجُوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعامِ
شب زنده دارى ، خواب بعد از آن را لذیذ مى گرداند؛ و گرسنگى در خوشمزگى طعام مى افزاید.

بحارالانوار: ج 84 ص 172

6.  مَن کَانَ عَلی بَیِّنةٍ مِن رَبِّهِ هَانَت عَلیهِ مَصائِبُ الدُّنیا وَ لَو قرضَ و نشرَ 
هر که بر طریق خداپرستی محکم و استوار باشد، مصائب دنیا بر وی سبک آید، گر چه تکه تکه شود.

تحف العقول، ص 511

7.  التَّواضُعُ أَن تُعطِی النّاسَ مَا تُحِبُّ أَن تُعطاه 
فروتنی در آن است که با مردم چنان کنی که دوست داری با تو چنان باشند.

المحجة البیضاء ، ج 5 ، ص 225

8.  العُقُوقُ یُعَقِّب القِلَّة و یُؤدِّی إِلی الذِّلَّة 
نارضایتی پدر و مادر ، کم توانی را به دنبال دارد و آدمی را به ذلت می کشاند.

مسند الامام الهادی ، ص 303

9.  اٍنَّ اللهَ جَعَلَ اَلدُّنیا دارَ بَلوی وَالآخِرَةَ دارَ عُقبی وَ جَعَلَ بَلوَی الدُّنیا لِثَوابِ الآخِرَةِ سَبَباً، وَ ثَوابَ الآخِرَةِ مِن بَلوَی الدُّنیا عِوَضاً

خداوند دنیا را منزل حوادث ناگوار و آفات, و آخرت را خانه ابدی قرار داده است و بلای دنیا را وسیله به دست آوردن ثواب آخرت قرار داده است و پاداش اُخروی نتیجه بلاها و حوادث ناگوار دنیاست.

اعلام الدین، ص 512

10.  مَن کانَت لَهُ اِلَی اللهِ حاجَةٌ فَلیَزُر قَبرَ جَدِّیَ الرِّضا بِطوُسٍ وَ هُوَ عَلی غُسلٍ وَلیُصَلِّ عِندَ رَأسِهِ رَکعَتَینِ وَلیَسئَلِ اللهَ حاجَتَهُ فی قُنوُتِهِ فَاِنَّهُ یَستَجیبُ لَهُ ما لَم یَسئَل مَأثَماً أو قَطیعَةَ رَحِمٍ
کسی که از خدا حاجتی را می خواهد؛ قبر جدم حضرت رضا(علیه السلام) را در طوس با غسل، زیارت کند و دو رکعت نماز بالای سرش بخواند و در قنوت نماز، حاجت خویش را طلب نماید در این صورت حوائج وی مستجاب می شود، مگر آن که طلب انجام گناه و یا قطع رحم را کند.

وسائل الشیعه، ج14، ص 569

11.  اَلحَسَدُ ما حِقُ الحَسَناتِ وَ الزَّهوُ جالِبُ المَقتِ
حسد، کارهای خوب را از بین می برد و دروغ، دشمنی می آورد.

بحارالانوار، ج69، ص 200

12.  ألنّاسُ فِی الدُّنیا بِالأَموالِ وَ فی الآخِرَةِ بِالأَعمالِ
مردم در دنیا با اموالشان و در آخرت با اعمالشان هستند

بحارالانوار، ج78، ص 368

13.  مَن هانَت عَلَیهِ نَفسُهُ فَلا تَأمَن شَرَّه
کسی که ارزش و شخصیت خود را پست شمارد، از شرّ او آسوده مباش

میزان الحکمة، ج3، ص 44

14.  مَن تَواضَعَ فِِی الدُّنیا لِاخوانِهِ فَهُوَ عِندَ اللهِ مِنَ الصِّدّیقینَ وَ مِن شیعَةِ عَلِیِّ بنِ أَبِی طالبٍ حَقّاً
کسی که در معاشرت با برادران دینی خود، تواضع کند، به راستی چنین کسی نزد خدا از صدّیقین و از شیعیان علی بن ابی طالب(علیه السلام) خواهد بود.

احتجاج، ج1، ص 460

15.  لَو سَلَکَ النّاسُ وادِیاً شُعباً لَسَلَکتُ وادِیَ رَجُلٍ عَبَدَاللهَ وَحَدَهُ خالِصاً
اگر مردم در راههای مختلف حرکت کنند. هر آینه من در مسیر و وادی مردی حرکت خواهم کرد که خدا را به تنهایی خالصانه عبادت می کند.

میزان الحکمة، ج3، ص 60

16.   ألعُجبُ صارِفٌ عَن طَلَبِ العِلمِ، داعٍ اِلَی الغَمطِ وَ الجَهلِ
خودپسندی مانع تحصیل علم است و انسان را بسوی نادانی و خواری می کشاند.

میزان الحکمة، ج6، ص 46

17.   مَن رَضِیَ عَن نَفسِهِ کَثُرَ السّاخِطُونَ عَلَیهِ
کسی که پر مدّعی و از خود راضی باشد؛ بدگویان او زیاد خواهند شد.

بحارالانوار، ج17، ص 215

18.  عَلَیکُم بِالوَرَعِ فَاِنَّهُ الدّینُ الَّذی نَلازِمُهُ وَ نُدینُ اللهَ تَعالیَ بِهِ وَ نُریدُهُ مِمَّن یُوالینا لاتَتعَبُونا بِالشَّفاعَةِ
با ورع و باتقوا باشید که این ورع و تقوا همان دینی است که همواره ما ملازم آن هستیم و پایبند به آن می باشیم و از پیروان خود نیز می خواهیم که چنین باشند. از ما (با عدم رعایت تقوا) شفاعت نخواهید و ما را به زحمت نیندازید.

وسائل الشیعه، ج15، ص 248

19.  مَا استَرَحَ ذُو الحِرصِ
انسان حریص، آسایش ندارد

مستدرک الوسائل، ج12، ص 62

20.  اِنّ للهِ بِقاعاً یُحِبُّ أن یُدعی فیها فَیَستَجیبَ لِمَن دَعاهُ وَ الحَیرُ مِنها

مکان هایی برای خداوند متعال وجود دارد که دوست دارد در آن ها به درگاهش دعا کنند تا به مرحله اجابت برسد و حائر حسین(علیه السلام) †یکی از آن مکان هاست.

تحف العقول ، ص 482

21.  اِنَّ مَوضِعَ قَبرِهِ (أی الرضا) لَبُقعَةٌ مِن بُقاعِ الجَنَّةِ لایَزُورُها مُؤمِنٌ اِلّا أعتَقَهُ اللهُ تَعالی مِنَ النّارِ وَ أدَلَّهُ دارَ القَرارِ
به راستی مزار جدم، بقعه ای از بقاع بهشت است که هیچ مؤمنی آنجا را زیارت نمی کند مگر آن که خداوند او را از آتش جهنم نجات می دهد.

وسائل الشیعه، ج14، ص 569

22.  وَاعلَمُوا اَنَّ النَّفسَ أقبَلُ شَیءٍ لِما أُعطِیَت وَ أمنَعُ شَیءٍ لِما مُنِعَت
بدانید که نفس آدمی آنچه را که مطابق میل اوست به آسانی می پذیرد و اما چیزهایی که مورد میل و قبول او نیست بسیار سخت می پذیرد.

بحارالانوار، ج75، ص 371

23.  اُذکُر مَصرَعَکَ بَینَ یَدَی أهلِکَ، وَ لا طَبیبٌ یَمنَعُکَ وَ لا حَبیبٌ یَنفَعُکَ
هنگامه جان دادنت در برابر خانواده را به یادآور که نه طبیبی می تواند مرگ را از تو دور بگرداند و نه دوستی می تواند تو را یاری نماید.

میزان الحکمة، ج10، ص 579

24.  مَن أطاعَ الخالِقَ فَلَم یُبالِ بِسَخَطِ المَخلُوقینَ وَ مَن أسخَطَ الخالِقَ فَلیَیقَنَ أن یَحِلَّ بِهِ سَخَطُ المَخلُوقینَ
هر کس از خدا اطاعت کند از خشم مخلوق و مردم نمی ترسد و آنکه خدا را به خشم آورد پروردگار، وی را دچار خشم مخلوق خود می نماید.

سفینة البحار، ج2، ص 343

25.  أَلشّاکِرُ أسعَدُ بِالشُّکرِ مِنهُ بِالنِّعمَةِ الَّتی أوجَبَتِ الشُکرَ لَأَنَّ النِّعَمَ مَتاعٌ و الشُکرُ نِعَمٌ وَ عُقبی
شکرگزاری از نعمت، از خود نعمت بهتر است چون نعمت متاع دنیای فانی است و لکن شکر، نعمت جاودانه آخرت است.

تحف العقول، ص 483

26.  الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ ، وَ الزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ
حسد موجب نابودى ارزش و ثواب حسنات مى گردد و تکبّر و خودخواهى جذب کننده دشمنى و عداوت افراد مى باشد.

بحارالأنوار: ج 69، ص 199، ح 27

27.  الْعُجْبُ صــارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داع إلَى الْغَمْطِ وَرالْجَهْلِ
عُجب و خودبینى مانع تحصیل علم خواهد بود و در نتیجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مى دارد.

بحارالأنوار: ج 69، ص 199، ح 27


28.  البُخْلُ أذَمُّ الاْخْلاقِ ، وَالطَّمَعُ سَجیَّةٌ سَیِّئَةٌ
بخیل بودن بدترین اخلاق است; و نیز طَمَع داشتن خصلتى ناپسند و زشت مى باشد.

بحارالأنوار: ج 69، ص 199، ح 27

29.  تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ، وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إلَیْهِ، فَإنَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ
از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى، صمیّـمیــت و محبّــت مجـوى. هم چنین از کسى که نسبت به او بدگمان هستى، نصیحت و موعظه طلب نکن، چون دیدگاه و افکار دیگران نسبت به تو همانند قلب خودت نسبت به آنها مى باشد.

أعلام الدّین: ص 312، س 14

30.   اَلْحِکْمَةُ لا تَنْجَعُ فِى الطِّباعِ الْفاسِدَةِ
حکمت ، اثرى در دل ها و قلب هاى فاسد نمى گذارد.

نزهة النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 141، ح 23

31.  الْهَزْلُ فکاهَةُ السُّفَهاءِ ، وَ صَناعَةُ الْجُهّالِ
مسخره کردن و شوخى هاى - بى مورد - از بى خردى است و کار انسان هاى نادان مى باشد.

بحارالأنوار، ج 75، ص 369، ح 2

32. اِنَّ الحَرامَ لا ینمى وَ اِن نَمى لا یبارَک لَهُ فیهِ وَ ما اَنفَقَهُ لَم یؤجَر عَلَیهِ وَ ما خَلَّـفَهُ کانَ زادَهُ اِلَى النّارِ
به راستى که حرام، افزایش نمى‏یابد و اگر افزایش یابد ، برکتى ندارد و اگر انـفاق شود ، پاداشى ندارد و اگر بماند ، توشه‏اى به سوى آتـش خواهد بود.

کافى، ج 5، ص 125، ح 7

33.  اَلنّاسُ فِى الدُّنیا بِالاَموالِ وَ فِى الآخِرَةِ بِالاَعمالِ
اعتبار مردم در دنیا به مال است و در آخرت به عمل.

بحارالأنوار، ج 78، ص 368، ح3

34.  أمّا إنّک لَو زُرتَ قَبرَ عَبدِ العَظیمِ عِندَکم لَکنتَ کمَن زارَ الحُسَینَ بنَ عَلِیِّ (علیه السلام)
(خطاب به یکی از اهالی ری)بدان که اگر در شهر خودتان قبر عبد العظیم(علیه السلام) را زیارت کنى، همچون کسى هستی که حسین بن على (علیه السلام) را زیارت کرده باشد.

میزان الحکمه، ح 7984

35.  إِنَّ اللهَ لا یُوصفُ إلا بِما وصفَ بِه نَفسهُ، و أَنی یُوصَف الَّذی تُعجِز الحَواسُ أَن تُدرِکهُ و الاَوهامُ أَن تنَالهُ و الخطراتُ أن تحُدَّه و الأَبصارُ عَن الِإحاطَة بِه. نَأی فِی قُربه و قَرُب فی نَأیه
به راستی که خدا، جز بدانچه خودش را وصف کرده، وصف نشود. کجا وصف شود آن که حواس از درکش عاجز است، و تصورات به کنه او پی نبرد، و در دیده ها نگنجد؟ او با همه نزدیکی اش دور است و با همه دوری اش نزدیک.

تحف العقول ، ص 510

36.  المَقادِیر تَریکَ مَا لا یخطِر ِببالِک
مقدرات چیزهایی را بر تو نمایان می سازد که به فکرت خطور نکرده است.

مسند الامام الهادی ، ص 303

37.  العِتابُ مِفتَاحُ الِّثقالِ ، و العِتابُ خَیرٌ مِن الحِقد
گلایه کلید گرانباری است ، ولی گلایه بهتر از کینه توزی است.

مسند الامام الهادی ، ص 304

38.  أُذکر حَسراتِ الَتفرِیطِ بِأخذِ تَقدِیم الحَزم
افسوس کوتاهی کارهای گذشته را با تلاش در آینده جبران کنید.تحف العقول ، ص 512

مسند الامام الهادی ، ص 304

39.  الجاهِلُ أَسیرُ لِسانِه
نادان ، اسیر زبان خویش است.

مسند الامام الهادی ، ص 304

40.  إِنَّ الظَالِم الحَالِم یَکادُ أَن یُعفَی عَلی ظُلمِه بِحِلمه و إِنَّ المُحِقَّ السَّفِیه یَکادُ أَن یُطفِئ نُورَ حَقِّهِ بِسَفهِه
ستمکار بردبار، چه بسا که بوسیله حلم و بردباری، از ستمش گذشت شود و چه بسا حق دار نابخرد، که با سفاهت خود ، نور حق خویش را خاموش کند.

 

در امتداد  موج وبلاگی «جانم فدای حضرت هادی(ع) »

ولادت امام

نام شریف دهمین امام شیعیان حضرت امام هادی علیه السلام، علی است. در میان القاب فراوان آن امام، «هادی» شهرت بیشتری دارد. کنیه امام هادی علیه السلام ابوالحسن است. سال ولادت حضرت هادی 212 یا 214 هـ.ق است و محل ولادتش، جایی به نام صریا در نزدیکی مدینه .


پدر بزرگوار امام هادی، حضرت امام محمد جواد علیه السلام است و مادر بزرگوارش بانویی به نام سمانه مغربیه. از دوران کودکی امام هادی جز چند واقعه، چیزی در تاریخ ثبت نشده است. با شهادت امام جواد علیه السلام در سال 220 هـ.ق، حضرت هادی در سن هشت یا شش سالگی به امامت رسیدند.


اگر چه حضرت هادی 42 سال بیشتر عمر نکرد، اما دوران 34 ساله امامت او نسبت به دوران امامت برخی دیگر از ائمه علیهم السلام طولانی‌تر است. پدر بزرگوار امام هادی علیه السلام در مواردی به امامت فرزندش تصریح فرموده است. امام هادی به‌دلیل قابلیت و لیاقت و عنایت الهی، از جایگاهی رفیع نزد خداوند برخوردار است.



امامت در کودکی و حاکمان معاصر

دوران امامت حضرت هادی علیه السلام همزمان بود با سلطه‌ی شش تن از حاکمان عباسی، و همین موضوع، شرایط ویژه‌ای را برای او ایجاد کرد. از طرفی امام می بایست در شرایط خفقان و ارعاب حکومت عباسی، به رسالت الهی خویش عمل کند که ارتباط با یاران و دوستان و هدایت آنان گوشه‌ای از این رسالت مهّم محسوب می‌شد؛ و از طرفی به گونه‌ای عمل کند که حساسیّت حاکمان عباسی برانگیخته نشود .


بر این اساس دوران سی و چهار ساله امامت امام هادی اگر چه طولانی است اما وی به علت محدودیت‌های ایجادشده از ناحیه حاکمان عباسی، پیوسته در مراکز نظامی تحت نظر و مراقبت ویژه بود و کمتر امکان ارتباط علنی و آزاد با یارانش را داشت .


تبعید امام به سامراء ، یکی از از فشارهایی است که حکومت عباسی علیه وی اعمال کرده بود؛ و علت این که به امام هادی و نیز به فرزندش امام حسن عسکری علیه السلام عسکرین می گویند حضور اجباری و ناخواسته این دو بزرگوار در محلّه‌های نظامی و تحت مراقبت نیروهای امنیتی و دستگاه ستم‌پیشه‌ی عباسی بوده است.



فضایل امام

در چنین وضعیتی، امام هادی علیه السلام به تناسب موقعیت‌های مختلف مکانی و زمانی، گاهی با استفاده از نفوذ معنوی و تاثیر فوق‌العاده نفسانی خویش صحنه هایی را برای اتمام حجت و تبیین حق و هدایت افراد به تماشا می‌گذاشتند.

درایت و بینش توحیدی و برخورد اصولی و حکیمانه امام در زمان حکومت عباسیان باعث شد که دقیق‌ترین و عالی‌ترین معارف توحیدی و اعتقادی برای جهان اسلام به یادگار بماند.

گذشته از پاسخ امام هادی علیه السلام به پرسش‌های گوناگون مردم و نیز احتجاجات آن حضرت در زمینه‌های مختلف، زیارت معروف به جامعه کبیره که معرّفی و تبیین مقامات امامان معصوم علیهم السلام است نیز از سخنان ارزشمند به‌جا مانده از آن امام بزرگوار است.

حضرت هادی همچون سایر امامان شیعه در دوران امامت خود نمونه‌های فراوانی از معجزات ، مکارم اخلاق، استجابت دعاها. کلمات و سخنان حکیمانه آموزنده و حیات‌بخش در زمینه های متنوع را در تاریخ به ثبت رساندند.

 

همسر و فرزندان:

حضرت هادی علیه السلام حدود هجده سالگی یعنی تقریباَ در سال 230 هـ. ق با زنی به نام حدیث یا سوسن ازدواج کرد که ثمره این ازدواج امام حسن عسکری علیه السلام است.

فرزندان دیگر امام هادی عبارتند از: حسین، محمد، جعفر کذّاب و دختری به نام علیّه یا عایشه.
حضرت هادی علیه السلام برادری به نام موسی مبرقع دارد و نیز دو خواهر به نام‌های فاطمه وامامه.

امام هادی سرانجام پس از 42 سال زندگی سراسر رحمت و برکت در سال 254 هـ. ق در سامراء توسط حاکمان ستمگر عباسی به شهادت رسید و در همان شهر به خاک سپرده شد

.

منبع : http://daneshnameh.roshd.ir

در امتداد  موج وبلاگی »جانم فدای حضرت هادی(ع) »


وَعادَتُكُمُ الاِْحْسانُ *

 ظلمات کوچه کارش را سفت و سخت گرفته بود. دریغ از یک ذره روشنایی. کورمال کورمال به دیوار دست کشید تا بلکه جایی پیدا کند و دست و پا را بگیراند و از دیوار بلند خانه‌ بالا برود.

هنوز مانده بود تا برسد بالای دیوار  و تاریکی داشت درمانده‌اش می‌کرد. پیشانی را مالید به دستش تا عرقش را پاک کند و زیر لب زمزمه کرد: « لعنت به این فرمان بی‌وقت خلیفه، آخر این واویلای تاریکی وقت مأموریت بود؟». به هر جان کندنی بود دست را رساند به لبه‌ی دیوار و تقلایی کرد و خودش را رساند آن بالا.

تنها روشنایی که از خانه پیدا بود مال یک شمع بود که نورش به حصیری می تابید و مردی داشت روی آن نماز می خواند. با خودش داشت فکر می کرد که کیسه‌های زر را کجای خانه می‌تواند پیدا کند. برای متوکل خبر آورده بودند که دینار فراوانی در خانه‌ی ابالحسن ثالث جمع شده و انگار برای قیام خیالی در سر دارد. قرار بود سعید کیسه‌ها به عنوان نشان جرم پیدا کند

« اول بگذار پایت به زمین برسد، بعد خاکی به سرت خواهی ریخت». سعید این را با غیظ زیر لب گفت و دوباره دانه های عرق را از صورتش پاک کرد. ابرها غلیظ‌تر شده بودند و همان یک‌ذره روشنایی مهتاب را هم دیگر از زمین دریغ می کردند. نه می‌شد از آن بلندی به پایین پرید و نه دیوار در آن تاریکی دیده می‌شد تا دستاویزی پیدا شود.نه راه پیش بود نه راه پس.

***

مرد از روی حصیر بلند شد و کمی بعد همراه کسی دیگر با چراغی نزدیک دیوار شد و رو به همراهش کرد و به بالا اشاره کرد:« در روشنایی چراغ کمکش کنید تا پایین بیاید. مبادا آسیب ببیند». سعید را که از دیوار پایین آوردند مرد رو کرد به او و گفت:« خانه در اختیار تو است». سعید با دهان باز اطراف را نگاه می‌کرد و کمی بعد نگاهش خیره ماند آستین لباس کهنه و پشمینه‌ا‌ی که دست ابالحسن از آن بیرون آمده بود و کیسه‌ی زری دست‌نخورده را تا جلوی صورتش بالا آورده بود. نشان مادر خلیفه روی کیسه‌ بود. در شهر همه از ماجرای نذری که مادر خلیفه کرده بود خبر داشتند. سعید هم می‌دانست که کیسه زر، نذر مادر متوکل بوده است برای شفای خلیفه‌ی بیمار. خلیفه‌ای که به خون اباالحسن ثالث تشنه بود.آن شب تنها کیسه زری که در خانه امام هادی(ع) پیدا شد. همان نذری مادر خلیفه بود که دست‌نخورده به دارالعماره رفت.

 

* از زیارت جامعه کبیره‌ی امام هادی (ع)

  : منبع http://ramzeobour.blogfa.com/post-205.aspx

«جانم فدای حضرت هادی(ع)»

در امتداد موج وبلاگ «جانم فدای حضرت هادی (ع)»


«مَن کانَ علی بَیّنَة مِن رَبّه هانَت عَلَیهِ مَصائِبُ الدُّنیا وَ لَو قَرَضَ وَ نَشَر

(امام هادی علیه السلام، تحف العقول ، ص ۵۱۱)

هر که بر طریق خداپرستی محکم و استوار باشد،

مصائب دنیا بر وی سبک آید، گر چه تکه تکه شود.»

 

۱- از چندی پیش در شبکه های اجتماعی و برخی وبلاگ ها شاهد نوشته های تمسخر آمیز و لطیفه هایی با موضوعیت ائمه اطهار بودیم و اینقدر چیزی نگفتیم تا به تازگی جماعتی از ایشان، پرده دری و بی اخلاقی را به نهایت رسانده و به صورت همه جانبه اقدام به توهین به دهمین امام بزرگوار شیعیان حضرت امام علی النقی علیه السلام نموده اند. در این راستا چندین گروه در فیس بوک تاسیس و مشغول فعالیت هستند که خواندن یک نوشته در آنها یا مشاهده تصاویر بی شرمانه و گستاخانه به اشتراک گذاشته شده، کافی است تا دل هر مسلمان غیرت مندی را به درد آورد. آری جماعتی که خود را روشنفکر و متمدن می دانند، در فضای وب خوب خود را نشان داده اند و کمترین اصول اخلاقی را رعایت ننموده و خواهان شکستن حریم ها و خط قرمزها یکی پس از دیگری هستند.

۲- مسخره کردن نام امام جواد(ع)، تمسخر لغت غضنفر (یکی از القاب امیرالمومنین) و .. پیش از این متاسفانه وجود داشته است. سابقه این توهین ها و بی اخلاقی ها از سوی برخی کاربران معروف در شبکه های اجتماعی نیز قبلا وجود داشته و معلوم نیست اینگونه اقدامات تا کی ادامه خواهد داشت و مسلمانان قرار است تا کی این بی شرمی ها و حرمت شکنی ها را تحمل نماید و اقدام مناسبی انجام ندهد. سیره و روش امام خمینی در رابطه با شخصی مثل سلمان رشدی و حکم ایشان ما را بر آن می دارد که در مقابل این جریان از حداکثر توان خود استفاده کنیم و با توجیهاتی نظیر اینکه فضای وب قابل پیگیری نیست و کاربران آن هویت واقعی ندارند، بر کم کاری خود سرپوش نگذاریم. حداقل کاری که از دست ما برمی آید نشان دادن اعتراض و مخالفت مان با این پدیده شوم است. باید چشم باز کرد و دید که این افراد در مقابل از هیچ تلاشی برای توهین به مقدسات ما فروگذار نکرده اند.

۳- ما شرم داریم از اینکه مطالب منتشر شده توسط این افراد را بیان کنیم تا همگان در جریان این وقاحت ها قرار گیرند. اما شاید همین سکوت کردن های ما جرأت و جسارت را در طرف مقابل افزایش داده است. لذا پیشاپیش عذرخواهی می کنیم. به عنوان مثال تصویر نوشته ی یکی از این افراد را در اینجا ببینید. قضاوت با شما.

۴- تنها یکی از گروه های ایجاد شده در سایت فیس بوک در این باره هم کنون حدود ۷۵۰ عضو دارد که در آن فعالیت می کنند و مطالب تمسخر آمیز منتشر می نمایند. از دستگاه اطلاعاتی و قضایی کشور می پرسیم آیا همه ی این ۷۵۰ نفر پروفایل های ناشناخته و غیر واقعی دارند؟! چیزی که ما در سایت فیس بوک می بینیم، افرادی با نام واقعی هستند که شهر محل زندگی، دانشگاه و بسیاری اطلاعات و عکس های واقعی از خود منتشر کرده اند و بسیاری از ایشان در داخل کشور هستند و قابل پیگیری.

آخر- ما به عنوان اعضای کوچکی از فضای وبلاگ فارسی چند پیشنهاد داریم:

الف- از همه وبلاگ نویسان مسلمان، متعهد و دلسوز دعوت می کنیم از این حرکت حمایت نموده و در مخالفت با این اقدام زشت مطلب بنویسند یا متن همین نوشته را بازنشر دهند. همچنین در شبکه های اجتماعی در مقابل این اقدامات ساکت ننشینند و در صدد پاسخ دادن برآیند تا عرصه برای یکه تازی اینان مهیا نشود.

ب- (حدودا سه هفته دیگر) سوم رجب برابر با ۱۶ خرداد امسال، روز شهادت مولای ما حضرت امام هادی (ع) است که درود خدا بر او باد. پیشنهاد می شود تا آن روز درباره زندگی، سیره، کلمات و احادیث آن حضرت در فضای وبلاگ فارسی به صورت جدی بیش از پیش مطلب نوشته شود و از این تهدید به عنوان فرصتی برای شناساندن ابعاد شخصیت والای آن بزرگوار استفاده گردد. همچنین دوستان از مطالب یکدیگر که در این باره نوشته شده به هر نحو ممکن حمایت نمایند.

ج- از پلیس، دستگاه اطلاعاتی و قضایی و هر ارگان و نهاد مربوطه در کشور می خواهیم با مسببان این پدیده شوم و منتشر کنندگان آن در سایت ها، وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی برخورد جدی نموده و به مسدود کردن وبلاگ ها و یا فیلتر نمودن آنها بسنده نکنند. بدیهی است اقدامات موثر در این زمینه می تواند از هرگونه فعالیت های مشابه بعدی پیشگیری نماید.



http://azjensekhoda.com/?p=790

بن بست


گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود


 

دانلود دکلمه های زیبا و شنیدنی

 

مجنون خیابانها


جادوی عشق


زنده وار

وقت اگر داری بیا


قصه درد


اول غم و آخرین نگاه


در کوچه سار شب


نفرین

 

ای گل تازه


در دریایی که


کوچه

 

عید آمد

 

هنر گام زمان


بهار غم انگیز


آدما


بانگ نی


تو بمان و دگران


مثنوی پنجره ها

 

خواب و خیال

 

بهانه


کلیشه


کهربا


دیوار به دیوار

 

قطره ، باران دریا

 

شمع و سایه

 

آتیش


وطن


غزل گریه

 

آدم این جور دگر


ناشناس


تو ای دلبر


از دل سلامت می کنی


بگذار از نی

 

باز هم دوران بی سواتی


این روزها


باران تاریک


دیوانه


سرو


آب را گل نکنید


بازم مهمان لبت در رمضان


ما که رفتیم


سفر به خیر


پیغام ماهی ها


اراده عشق


بیا


قاصدک


فاجعه زرد

 

من رفتم و بدرود


فصل زرد

 

آینه عیب نما

 

خواب آینه

 

بعد از نیما

 

اگر دل دلیل است


ای شب

 

بگذار بمیرم

 

سر و سنگ

 

عشق در حیطه ما نیست


نی لبک


عود


عشق معتاد می کند


مناجات

 

ساده دل


وصله های ناجور


گفتا تو کجایی


زلف بر باد مده 


روزی این حنجره آواز داشت


رحیل


صد مسافر

 

 خدا حافظ

منبع : 2panjerh.blogfa.com

هفته پژوهش بر خانواده بزرگ پژوهش كشور مبارك باد

ظرفيت علمي و توان ژرف انديشي پژوهشگران همچنين فعاليت هاي پژوهشي  آنقدر از جايگاه رفيع برخوردار است كه  هفته اي از سال  را  جهت پاسداشت خادمين پژوهش به خود اختصاص داده است. از اين رو فرا رسيدن ايام هفته پژوهش بهانه اي شد بر تقرير يادداشت زير مبني بر اينكه در هفته پژوهش علاوه بر تقدير از پژوهشگران  برگزيده ، از چه كساني ديگر بايد تقدير نماييم به تعبير ديگر علاوه بر پژوهشگران چه افرادي در موفقيت فعاليت هاي پژوهشي كشور يا يك نهاد پژوهش محور نقش مستقيم و غير مستقيمي را  ايفا مي نمايند كه شايسته تقدير مي باشند. با نگاه اجمالي به مولفه هاي تأثير گذار در شكل گيري يك فعاليت پژوهشي درمي يابيم پژوهش يك فعاليت سيستماتيك است كه از محيط بيروني و دروني سازمان متاثر مي شود. استراتژيست ها و برنامه ريزان دستگاه هاي بالادستي يك نهاد پژوهشي اعم از مقام  معظم رهبري ، رييس جمهور، وزير علوم، تحقيقات و فناوري ، نمايندگان مجلس و مشاوران و كارشناسان عالي ايشان تا مديران ارشد ، مياني و اجرايي و كارشناسان پژوهشي در نهاد پژوهشي افرادي هستند كه با تبيين استراتژي ها، سياست ها و برنامه هاي بلند مدت و كوتاه مدت همچنين با تسهيل فرايند امور براي پژوهشگران نقش بسزايي را  در ارتقاء كمي و كيفي تحقيقات كشور در سطح كلان و نهاد پژوهشي در سطح خرد، ايفا مي نمايند.

علاوه بر افراد فوق خانواده محققين اعم از همسر و فرزندان ايشان از يك سو و كاركنان ستادي سازمان از ديگر سو نيز در فراهم شدن زمينه رشد بالندگي يك پژوهشگر سهم بسزايي دارند كه نبايد نقش ايشان نيز مورد غفلت واقع گردد.

 

با توجه به مطالب ياد شده فوق بجاست كه فرارسيدن هفته پژوهش  را علاوه بر اساتيد و پژوهشگران ارجمند بر خانواده بزرگ پژوهش كشور  تبريك و  تحنيت عرض نماييم . ياد و نامتان هميشه در تاريخ ايران عزيزمان جاويد باد.

 

 

 

دلتنگ خدا

 

وقتی داشتم از آن دنیا می آمدم به تو گفتم لااقل یک یادگاری بده تا هر وقت دیدمش یاد تو بیفتم! تو لبخندی زدی و گفتی ، هر گاه چشمانت را آب گرفت ، یاد اینجا خواهی کرد ...

 

 

اندیشه های زندگی ......Thoughts for Life

The best cosmetic for lips is truth

زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی

 

for voice is pray

برای صدای شما دعا به درگاه خداوند

 

for eyes is pity

برای چشمان شما رحم و شفقت

برای دستان شما بخشش

for heart is love

برای قلب شما عشق

 

and for life is friendship

و برای زندگی شما دوستی هاست

 

No one can go back and make a new start

هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه

 

Anyone can start from now and make a brand new ending

ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه

 

God didn't promise days without pain

خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره

 

laughter without sorrow , sun without rain,

خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده

 

but He did promise strength for the day, comfort for the tears

ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در
مقابل مشکلات تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه

 

and light for the way

و چراغ راهمون میشه

 

Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit

نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن
ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن

but you enjoy the smooth road afterwards

ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد

 

Don't stay on the bumps too long

بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن

 

Move on

به راهت ادامه بده

 

When you feel down because you didn't get what
you want just sit tightand be happy

وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که
می خواستی برسی ناراحت نشو

 

because God has thought of something better to give you

حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده

 

When something happens to you ,good or bad,

وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه

consider what it means

دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست

 

There's a purpose to life's events

برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد

 

to teach you how to laugh more or not to cry too hard

که به تو می آموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی
کنی و کمتر غصه بخوری

 

You can't make someone love you

تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه

all you can do is be someone who can be loved

تمام اون کاری که میتونی انجام بدی
اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست

 

 

the rest is up to the person to realize your worth

و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه

It's better to lose your pride to the one you love

بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری
از دست بدی تا این که

than to lose the one you love because of pride

کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی

 

We spend too much time looking for the right person to love

ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی
برای دوست داشتن

 

or finding fault with those we already love

یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم

 

when instead

باید به جای این کار

 

we should be perfecting the love we give

در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم

 

Never abandon an old friend

هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن

 

You will never find one who can take their place

چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت

 

Friendship is like wine

دوستی مثل شراب میمونه

 

older it gets better as it grows

که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه

 

When people talk behind your back, what does it mean?

وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟

 

Simple ! It means that you are two steps ahead of them

خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری

 

So, keep moving ahead in Life

پس به مسیرت در زندگی ادامه بده

 

ارائه شده توسط : عزت نظریان

 

 

لبخند

برای آنچه از دست داده ام

هرگز حسرت نخواهم خورد . .

اما برای آنچه پیش خواهد آمد

همواره بیمناکم . .

شکستن های مداوم

دارد تجزیه ام می کند . .

نمی خواهم زانو بزنم . .

من هستم . .

 

پینوشت :

کاش می شد چون درخت ایستاده به همه چیز لبخند زد 

از باغ میبرندت ....

از باغ میبرند چراغانی ات کنند


تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند


پوشانده اند صبح تو را ابر ها ی تار


تنها به این بهانه که بارانی ات کنند


یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند


این بار میبرند که زندانی ات کنند


ای گل گمان مبر به شب جشن میروی


شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند


یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست


از نقطه ای بترس که زندانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست...


گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

 

"فاضل نظري"


 

خدایا ...

خدایا..حکمت قدم هایی را که برایم بر میداری بر من آشکار کن

تا درهایی را که بسویم میگشایی ندانسته نبندم و

درهایی را که برویم میبندی به اصرار نگشایم.

 

 

 

خدایا ....

تقدیر ما را با عدلت ، نه !

با فضلت بنویس ...

 

 

 

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی ...

نه طريق دوستان است و نه شرط مهرباني

كه به دوستان يكدل .. سر دست برفشاني

دلم از تو چون برنجد؟! كه به رحم در نگنجد

كه جواب تلخ گويي .. تو بدين شكر دهاني

نفسي بيا و بنشين .. سخني بگو و بشنو

كه به تشنگي بمردم ........ در آب زندگاني

عجبت نيايد از من ....... سخنان سوزناكم

عجب ست اگر نسوزم چو به آتشم نشاني

نه خلاف عهد كردم .. كه حديث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و ....... تو در ميان جاني

دل عارفان ربودند و ...........  قرار پارسايان

همه شاهدان بصورت .. تو بصورت و معاني

مزن اي عدو به تيرم ... كه بدين قدر نميرم

خبرش بگو كه جانم ...   بدهم به مژدگاني

مده اي رفيق پندم  ....  كه به كار در نبندم

تو ميان ما نداني ...... كه چه ميرود نهاني

دل دردمند سعدي ... ز محبت تو خون شد

نه به وصل ميرساني .. نه به قتل ميرهاني ...

خواب و خیال

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 

 پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت 


 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 

 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 

 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 

 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت 

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 

 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 

 بُوَد آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند 

 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 

 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 

 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

وقتی تو نیستی


جای خالی‌ات با هیچ بهانه‌ای پر نمی‌شود…


نه انبوه خاطره‌ها،


نه تجسم خیالی چشم‌هایت،


و نه سیلاب روان بر گونه‌هایی که نرمی دستان تو را می‌جویند.


حتی یک بهانه هم نیست


تا دل‌تنگی‌ام را التیام بخشد…

 

زویا پیرزاد

یاد پدر افتادم که می‌گفت: "نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم‌ها که عقیده‌ات را می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند. می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است."

 

منيع : چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم 

حكمت خداوندي ...

 

خدا زمين را مدور آفريد

 

تا به انسان بگويد همان لحظه اي كه تصور مي كني به آخر خط رسيده اي

 

درست در نقطه آغاز هستي

دعايم كن ....

 

مرا بسپار در يادت


به وقت بارش باران


نگاهت گر به آن بالاست


و در رقص دعا،قلبت مثال بيد مي لرزد


دعايم كن


كه من محتاج ،محتاجم

مرا بسپار در یادت

 

مرا بسپار در یادت

نگاهت گر به آن بالاست

ودر حال دعا هستی.

خدا آنجاست.

دعایم کن ...

 دعایم کن، که من محتاج محتاجم.

با کم حرفی شوهرم چه کنم؟

با کم حرفی شوهرم چه کنم؟

خانمی با خوشحالی از سر كار به خانه می‌آید تا به شوهرش خبرهای خوبی بدهد. وقتی به خانه می‌رسد با هیجان به شوهرش اطلاع می‌دهد كه در شغلش ترفیع یافته است و می‌خواهد جزئیات را مو به مو با او در میان بگذارد. اما شوهر، طبق معمول، تمایلی به صحبت كردن و یا شنیدن نشان نمی‌دهد. او تنها لبخندی می‌زند و تبریك می‌گوید و سپس به سراغ كارهای خود می‌رود. این خانم برای هزارمین بار از خود می‌پرسد كه چرا او و شوهرش خیلی كم با هم حرف می‌زنند و چرا او تمایلی ندارد در مورد ارتقای شغلی من بیشتر بداند. این خانم می‌گوید: «من می‌دانم كه او به من اهمیت می‌دهد و از پیشرفت من خوشحال می‌شود. هر وقت از او می‌پرسم آیا مشكلی وجود دارد، می‌گوید نه، همه چیز عالی است، اما به گمان من این‌طور نیست. در حقیقت، سكوت او به شدت بر رابطه ما تأثیر گذاشته. من احساس آزردگی، عصبانیت و گیجی می‌كنم.....

با کم حرفی شوهرم چه کنم؟

جهت خواندن ادامه مطلب روی سئوال بالا کلیک کنید....

... و دل خوش کرده ایم

دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامو به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را
از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
سکوتی که یک نفر در این دنیا هست که آنرا می فهمد
یک نفری که برات یه دنیا ارزش داره و بدون اینکه در کنارت باشه سکوتت رو می فهمه
یک نفر که ......
دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم اگه دلمون می شکست با یه آبنبات دلمونو بدست می آوردن
بزرگ که شدیم وقتی دلمون رو شکستن با هیچ چیز دیگه نمیشه درستش کرد فقط جای شکستگیش روی دل میمونه با هیچ آبنباتی درست نمیشه
بچه بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم 1 ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ مه شدیم حتی 100 تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ...هیچ کس نمی فهمد
بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم
پس می بینیم که چه دنیایی دارن بچه ها و چقدر دنیایی دارن بزرگ تره

مادرم : قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند

غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ،

 در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و

 خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟

مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد

و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است،

صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و

بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و

 استواریش همچون کوهی بر دل خاک...

روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.

 

نصحیتی حکیمانه از سقراط ....... Wise advice from Socrates

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست.

 

با سلام. برای شروع این مطلب ارزنده از سقراط حکیم را تقدیم می کنم به دوست عزیزم و پرکارم جناب آقای سلطانی امیدوارم که در آینده بتوانم مطالب مفید تری را تقدیم ایشان و همه همکاران عزیز نمایم.

                                                        ...................

روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از   آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت   و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم." 

سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است ." 

سقراط پرسید: "اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟

مرد گفت: "مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود." 

سقراط پرسید: "به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟

مرد جواب داد: "احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم." 

سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند

پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و

بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است