در سوگ ِ او . . .
از قبیله ی خاک بود و خیره به چشمهای آیینه ... خودش را نمی دید اما ! :
- چرا اینقدر غبار گرفته ای آینه ؟ چرا سیاه پوشیده ای ؟!
- آینه لب می گزید !
- پس کجاست تصویرم ؟! آینه ! منم ، فرزند ِ آدم !
- آینه بغض می کرد ... از خودش می پرسید هابیل؟! یا قابیل؟!
- آهای با توام آینه! "فراموش" کرده ای کارت را ... تو باید مرا نشان بدهی ... خلیفه ی خدا روی زمین ...مـــــــــــــــــــــــــَن ...
- آینه چشم هم گذاشته بود ... داشت داغ هایش را می شمرد : فراموشی! خلیفه! خدا ... خدا ... خدا ...
- آهای آینه تو را چه شده ؟! ...اصلاً عادت کرده ای ... هوس عصیانت به سر زده ...
- آینه زمزمه می کرد : عادت !... هوس ...عصیان !
- آهای زنگاری ... آهای کدورتِ مات ... باید شکست تو را ...
- آینه دندان روی جگر گذاشته بود ... باید شکست !!
- می دانم مظلوم گیرآورده ای آینه !!
آینه لب گزید ... محکم و محکم تر ... خون ِ جگر بود که از گوشه ی لبش، قطره قطره می چکید روی خـاک ... بغــض در گلوی آینه جابجا شد ... بالاتر آمد ... گلویـــش را پر کرد ... آینه یکسر آه شد ؛ مظلوم ... مظلوم ... مظلــــــــــــــوم ...
فریاد زد:
ای فرزندِ آدم ! جانشین ِ خدا روی زمین !!! غبار از من نیست ... این تویی که دلت غبار گرفته ... این تویی که گَرد فراموشی نشسته بر قلبت ، که اگر نه ، حالا همه ی ثانیه ها را سیاهپوش می کردی ... فراموش کرده ای قرنها پیش ، جگــر ِ "جگرگوشه ی فاطمه" از زهر سوخت ؟!! و تا همین حالا دل ِ خاندان ِ علی ... فراموش کرده ای امروز ، سالگرد ِ یتیمی ِ پدر ِ مهدی (عج) ست؟!! نمیدانی این آسمان که گرفته ، هم بغض است با علی و این گل ها که سر بر زانو گذاشته ، هم دردند با مهدی ؟!! نمی بینی این ابرها که می گریند، هم ناله اند با فاطمه ؟!!! از یاد برده ای که "مظلومیت در خاندان ِ علی ، ارثی ست"؟!!! تو از خاکی ... چرا این همه سنگ شدی ؟؟!!! مگر نه اینکه هر وقت قصه ی علی را می شنیدی ، باورت نمی آمد آن همه مظلومیت ؟ مگر نه اینکه هر وقت روضه ی در و دیوار می خواندند ، آب می شدی ؟ مگر ادعایت نمی شد "اگر من بودم نمی گذاشتم ...."؟!! مگر علی بن محمّد پسر همان علی و فاطمه نیست ؟؟ چرا این همه غربتش را تاب می آوری ؟!!! چرا می گذاری "یادش" را ، "نامش" را بگذارند بین در و دیوار ؟!!! مگر نمی گفتی سرت پر است از شور ِ انتظار ، از شوق ِ لحظه ی دیدار ؟! این بود ؟!! چطور دل ِ مولایت را تسلی نمی دهی ؟!! چرا او اشک می ریزد و تو .... کجاست آن مردانگی که بشود قوّت ِ قلب ِ فاطمه ؟!! چه شد آن اشک ها که مرهم شوند روی زخم های ِ دل ِ یوسف فاطمه ... چشمانت را ببند ؛ "مهدی " را میان ِ کوچه های غریب و گرفته ی سامرّا ببین ... شال ِ عزایش را بین ... شانه های لرزانش را ببین ... ببین سر روی زانو گذاشته ... به یاد ِ آن روزی که جدّش پیاده بین همین کوچه ها می رفت و "دعاءِ المظلوم علی الظالم" می خواند ... به یاد ِ روزهای تنهایی ِ پدربزرگ ِ جوانش !!!... به یاد ِ شبی که از سر ِ سجاده او را بردند ... به یاد ِ زندان و زهر و ...
من غبار نگرفته ام خاک !! تو، آسمـانت کم رنگ شده ... تو با آینــــه ها غریبـــی می کنی ...
غم.نوشت :
هر روز یک "قَمَر" ، غمِ غربت به روی دوش ؛
امـروز نوبت ِ "دهمــین" مـاه پاره است . .
منبع: http://www.az-ba-ta.blogfa.com/post-29.aspx