نمی دانم چه شد یاران

بریزم اشک چون باران

صــــدای بولهب آید

مرا غـــم ها بفرساید

چه شد غیرت آیا مردان

شده این زندگی زندان

ابوجهلــی دگر در ره

کند اهل زمین گمره

بپا ای اهل علم و دین

کلام حق بُود غمیگن

شده مهجور وحی رب

شده روز همه چون شب

اگر چه حافظش داور

ولی ای مرد خوش باور

به یاری دست همت را

کنیم بر پای غیرت را

کتاب حق بُود مظلوم

همان آئینه بر محروم

کلام حق شنو از جان

نما اشکی زدل باران

شده مظلوم یارا وحی

کنیم امــر الهی حی

شعاری بر سر ای مردم

که تا دشمن شود سرگم

ببنیدیم عهد و پیمانی

کنیم یاری ز قــرآنی

که احمد خواند آن با دل

همان حلال صد مشکل

مگر نه در غدیر آیت

همین گل بود آن رایت

گروهی ملحد بی دین

چنین بنموده خود تمکین

که سوزاند کلام نـــور

بسی در ناله صدها حور

جهان داند که بی نورند

اگرچه ظاهر زورند

بخوانند از سپاه فیل

بخوانند کید در تضلیل

ولی نا خوانده علم دین

چنین بسته به خود آزین

همان افسونگران مغموم

زمهر حق شوند محرم

بدانید ای همه دنیا

کتاب حق بود برپا

که تا روز خوش دلبر

رسد بر ساقی کوثر

مقدم با دلی پر خون

بنالد همچو نی مجنون

ز مظلــومیت قرآن

بریزد اشک چون باران

امید وی ابابیـــل است

برایشان خشم سجیل است

منصور مقدم