محمدجواد مهدوی

مدتی است به دلیل تأکیدات فراوان مقام معظم رهبری در مورد ضرورت بازنگری در علوم انسانی در مواقف و مواقع گوناگون و تببین این مسئله توسط ایشان که بسیاری از مشکلات مادی و معنوی حال حاضر جامعه ما ریشه در معضلات این حوزه از علوم دارد، توجه عموم متفکران و اندیشمندان و نیز نشریات و محافل علمی و رسانه ای به این موضوع مهم جلب شده است. اخیراً رسانه ملی برنامه های بسیاری در این رابطه به نمایش درآورده و مطالب فراوانی نیز در این زمینه نوشته شده است. اولین نکته ای که در مورد این برنامه ها و آن نوشته ها نظر من را به خود جلب کرد، محافظه کاری و نگاه حداقلی آنها به موضوع خطیر تحول در علوم انسانی است. در این برنامه ها و نوشته ها معمولاً محل بحث اصلی مسئله به کلی گم می شود. متأسفانه برخی نویسندگان و نظریه پردازان چنان موضوعاتی فرعی را به عنوان محل بحث اصلی مسئله تحول در علوم انسانی جا می زنند که بعضاً این شائبه پیش می آید که نکند غرضی و مرضی برای مصادره به مطلوب نمودن موضوع اصلی بحث در میان باشد!

توضیح اینکه آنچه در این برنامه ها و نوشته ها به عنوان دلیل اصلی ضرورت تحول و بازنگری در علوم انسانی مطرح شده و می شود، غالباً و در بیشتر موارد "لزوم تمایز گذاشتن میان علوم انسانی بومی و علوم انسانی غربی" بوده است. بنابر این نظر اگر ما بتوانیم علومی بر مبنای فرهنگ بومی خود تهیه و تولید نماییم؛ همه مشکلاتمان در این حوزه حل خواهد شد. این شیوه نگریستن به علوم انسانی بدین معنی است – یا حداقل توسط همین کارشناسان بدین معنی نیز مطرح شده - که همه علوم انسانی شرق و غرب عالم اگر با توجه به زمینه های فرهنگی و بومی شان طرح ریزی شده باشند، می توانند به خوبی از پس وظایف و مسئولیت هایشان بر آیند. اصولاً این سخن تکثرگرایانه خود از محصولات علوم انسانی غربی است. بر این اساس به عنوان مثال فلسفه قاره ای برای اروپا همانقدر بازتاب حقیقت است و به قولی جواب می دهد که فلسفه انگلیسی برای آمریکا و فلسفه اسلامی برای ایران و ... .

بعضاً هم موضوعاتی، بسیار پرت تر از این که بسیار بدیهی و بی نیاز از بحث و جدل هستند – حداقل بی نیاز از بحثی با این کمیت و کیفیت - به عنوان محل اصلی این بحث در نظر گرفته شده و کارشناسان محترم هم با مهارت تمام، تمام مدت برنامه را به مباحثه و مجادله درباره آنها پرداخته و نویسندگان گرامی تمام طول نوشته را به قلم فرسایی! مانند اینکه گاهی علت ضروری خواندن تحول مذکور را اینگونه بیان می نمایند که "بالاخره هر علمی نیازمند پویایی است و به طور طبیعی هر چند مدت به این قبیل بازنگری ها احتیاج است" و ... .

در اینگونه برنامه ها و نوشته ها به مسائل دیگری نیز کما بیش اشاره می شود. مانند مذمت ترجمه گرایی صرف در حوزه علوم انسانی، ناکارآمدی این علوم در جامعه ما، عادت کردن دانشجویان ما در این حوزه به حفظیات و به میزان بسیار کمی به قدری که به ژست روشنفکری و بی طرفی علمی کارشناسان و نویسندگان محترم بر نخورد هم به مذمت غربی بودن و غیر اسلامی بودن علوم مذکور، ‌البته به شکلی کاملاً کنترل شده و بسیار محتاطانه و با هزار قید و حد که یک وقت خدای ناکرده از میان گفته ها و نوشته هاشان انقلاب فرهنگی و علمی دیگری سر برنیآورد.

با همه اینها محور غالب اینگونه مباحث همان مسئله بومی کردن علوم انسانی است که اشاره شد. حال سؤال اینجاست که آیا بواقع مشکل اساسی علوم انسانی غربی که آنرا برای جامعه ما ناکارا، بلامصرف و حتی مضر کرده و فصل افتراقی که از نظر رهبری معظم، تمایز دهنده این علوم با آنچه باید باشد است، صرفاً غیر بومی بودن آن است؟! اصولاً این بحث بومی بودن و غیر بومی بودن که در فضای سکولار غرب هم مدتهاست مطرح شده و البته تا کنون هم به هیچ نتیجه ای نرسیده و علوم انسانی در غرب همچنان تحت تأثیر موج جهانی شدن در حال بیشتر همگن شدن است! از این مسئله گذشته منطقاً چه لزومی دارد همه علوم انسانی در فرهنگهای مختلف بالضروره گزاره ها، نظریه ها و قواعدی متفاوت داشته باشند؟ زیرا در مواردی که موضوع این علوم صرف فرهنگ و عوارض ذاتی آن نباشد مبادی، مقاصد و روش شناسی پرداختن به آنها ربط چندانی به تفاوتهای فرهنگی جوامع نخواهد داشت. به عنوان مثال در علومی مانند فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، علوم سیاسی و مانند آنها دستیابی به تعاریف و قواعد بنیادینی که ورای تمایزات فرهنگی برای همه افراد جوامع بشری راه گشا باشند چه ایرادی دارد؟! تفاوت های این علوم در جوامع مختلف، نه در صدور احکام و نظریات علمی بلکه در پیدا کردن مصادیق آنهاست.

نگارنده قصد انکار مطلق تأثیر تمایزات فرهنگی بر علوم انسانی را ندارد ولی معتقد است در نظر گرفتن این تمایزات به تنهایی و ضرورتاً نمی تواند علوم انسانی را به سر منزل مقصود برساند که همانا دستیابی به حقیقت یا نزدیکترین پاسخ به آن در حوزه های مختلف علمی مرتبط با انسان باشد و درست از همین جاست که زاویه ما با غرب در این حوزه آغاز می شود، یعنی نحوه نگرش به حقیقت. در واقع آنچه بسیار بیشتر و مقدم بر تمایزات فرهنگی بر ماهیت علوم انسانی تأثیر گذار است تمایزات عمیق تر و مبنایی تری است که در رإس آنها اختلافات معرفت شناختی و به تبع آن‌ اختلافات هستی شناختی،‌ انسان شناختی و از این دست قرار دارد. علوم انسانیِ بر مبنای یک معرفت شناسی تجربه گرا، نسبی گرا و یا شک گرا مسلّماً با علوم انسانیِ بر مبنای معرفت شناسی مطلق گرا تفاوت ماهوی خواهد داشت و همچنین است تفاوت علوم انسانی بر مبنای دو جهان بینی الهی و مادی و دو انسان شناسی اسلامی و اومانیستی و الخ. اینگونه مفاهیم بنیادینی در تفکّر اسلامی - شیعی ما بلاشک تحت تأثیر بسیار عمیق و گسترده دین و مذهب قرار دارند که به اعتقاد ما دین خاتم و مذهب بر حق است و راه و رسم صحیح زندگی فردی و اجتماعی انسان. در معرفت شناسی مطلق گرای اسلامی، جز در مورد علوم صرفاً عقلی، در غالب علوم انسانی ما با مفهوم "وحی" به عنوان مهمترین منبع معرفتی مواجهیم و نحوه نگاهمان به عقل هم با بسیاری از مکاتب - مانند پوزیتیویسم که منابع معرفتی را محصور در حواس پنجگانه می داند - متفاوت است. از جهت دیگر عقل در اسلام بر خلاف غرب، عقل ابزاری نیست که تنها معطوف به ماده باشد. همین تفاوت ها تا اعماق جهانبینی، ‌هستی شناسی،‌ انسان شناسی و حتی روش شناسی و علم شناسی ما امتداد یافته است.

ممکن است گفته شود و به کرات هم گفته شده که با توجه به اینکه مفهوم بومی بودن ریشه در فرهنگ و تمایزات فرهنگی جوامع دارد و یکی از عناصر متشکله فرهنگ بی تردید دین و مذهب است پس اگر ما بنای بازنگریمان در علوم انسانی را بر مبنای بومی بودن قرار دهیم، حق اسلام را هم ادا نموده ایم. این سخن به هیچ عنوان پذیرفته نیست چرا که در این صورت نقش اسلام را از فصل افتراق اصلی علوم انسانی غربی با علوم انسانی مطلوب به نقشی حداقلی به عنوان تنها یکی از عناصر فرهنگ بومی تنزل داده ایم. تازه آن هم اگر با عناصر دیگر فرهنگی مان تزاحم و تضادی نداشته باشد که البته بعضاً دارد. در حالی که هیچ یک از عناصر متشکله فرهنگ ما مانند اسلام منجر به آن اختلافات عمیق و مبنایی که ذکرشان گذشت نمی گردند و اصولاً همان اختلافات مسبّب ناکارآمدی علوم انسانی در جامعه امروز ما و حتی جوامع غربی است. بر این نکته تأکید می کنم که این معضل صرفاً دامنگیر جامعه ما نیست، چرا که علوم انسانی فعلی درد چندانی از جوامع غرب نیز دوا نکرده است. البته من به هیچ وجه قصد انکار همه دستاوردهای غرب در این زمینه را ندارم ولی آنچه مسلم است در یک نمای کلی، علوم انسانی غربی انسان غربی را انسان تر که نکرده هیچ؛ بر سرعت سقوط و هبوط وی افزوده است. فلسفه غرب تا کنون چه کمکی به انسان سردرگم و حیران غربی برای شناخت حقایق هستی نموده است؟! روانشناسی غرب به چه اندازه توانسته دانشمندان غربی را مجاب کند که آی آدمها، آدم دو ساحتی است؟! جامعه شناسی غربی چقدر در رفع معضلات اجتماعی میان زیر بنا و روبنا و کلاً بنای جوامع غربی موفق بوده؟! علوم سیاسی غربی به چه اندازه در جلوگیری از قتل و جنگ و خونریزی در شرق و غرب عالم توفیق یافته؟! الهیات هم که خدا رحمتش کند و الخ.

با همه این اوصاف و متأسفانه ما حتی در همین ایامی که بحث از بازنگری در علوم انسانی غربیمان مطرح است به کرّات و از زبان و قلم کارشناسان حتی بعضاً مذهبی و انقلابی این بیان طوطی وار را می شنویم و می خوانیم که علوم انسانی غربی برای جوامع غربی البته کارآمد بوده اند!! جمله کوتاهی که ریشه در ضعف عمیق مبنایی این آقایان اتفاقاً در زمینه علوم انسانی و مقهور بودن ایشان در مقابل زرق و برق و جوسازی تبلیغاتی غرب دارد. اصولاً تخفیف و تقلیل مبحث مهم و بسیار حیاتی تحول و بازنگری در علوم انسانی توسط این آقایان نیز از همین روست و این به هیچ عنوان وضع مطلوبی نیست. اگر پیش قراولان و ژنرالهای علمی ما بخواهند اینگونه منفعلانه و از موضع ضعف به وضع حاظر علوم انسانی بنگرند، محال است بتوانند به آن حرکت عظیم مورد نیاز علوم انسانی که بواقع نیازمند تلاشی انقلاب گونه است و به طور قطع اگر از روی خلوص نیت انجام گیرد ثواب جهاد خواهد داشت، توفیق یابند.

به امید اینکه خداوند بصیرت و شجاعت لازم برای انجام این تحوّل مهم را به ایشان عطا فرماید.

منبع: باشگاه اندیشه