مثل همیشه

مثل همیشه

فراموش کاری

....
لبخندت را

درون اتاقم

جا گذاشته ای
 
 
                                                                    جواد فراهانی

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی ...

نه طريق دوستان است و نه شرط مهرباني

كه به دوستان يكدل .. سر دست برفشاني

دلم از تو چون برنجد؟! كه به رحم در نگنجد

كه جواب تلخ گويي .. تو بدين شكر دهاني

نفسي بيا و بنشين .. سخني بگو و بشنو

كه به تشنگي بمردم ........ در آب زندگاني

عجبت نيايد از من ....... سخنان سوزناكم

عجب ست اگر نسوزم چو به آتشم نشاني

نه خلاف عهد كردم .. كه حديث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و ....... تو در ميان جاني

دل عارفان ربودند و ...........  قرار پارسايان

همه شاهدان بصورت .. تو بصورت و معاني

مزن اي عدو به تيرم ... كه بدين قدر نميرم

خبرش بگو كه جانم ...   بدهم به مژدگاني

مده اي رفيق پندم  ....  كه به كار در نبندم

تو ميان ما نداني ...... كه چه ميرود نهاني

دل دردمند سعدي ... ز محبت تو خون شد

نه به وصل ميرساني .. نه به قتل ميرهاني ...

خواب و خیال

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 

 پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت 


 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 

 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 

 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 

 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت 

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 

 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 

 بُوَد آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند 

 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 

 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 

 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت